
Mostafa F
۲۴
چه دردناک است شرمسار وطن بودن، آنگاه که وطن در دست مشتی نیرنگباز بیرگ است که از سر بیتدبیری و خودخواهی ادارهاش میکنند، آنگاه که در چشم جهانیان چهرهای گستاخ، موذی و بیارج دارد، آنگاه که به جای خوراک سالم روحانی، خوراک فاسد پیش رویش میگذارند، آنگاه که فقر و پریشانی چنان در تاروپود زندگی مردم لانه کرده که به هیچ روی نمیتوان چارهاش کرد.
pejman
۱۰
دو معما در جهان هست: چگونه به دنیا آمدم؟ به یاد ندارم؛ چگونه میمیرم؟ نمیدانم.
علی رضا
۷
متوجه شده بودم که یک چیز روحیهاش را بازمیگرداند و آن کارکردن است. بلافاصله بیل به دست میگرفت و مشغول کاشتن سیبزمینی میشد، یا کیسهای زیر بغل میزد و میرفت دنبال زغال سنگ، یا سبد حصیریاش را برمیداشت و میرفت به اعماق جنگل تا میوههای جنگلی جمع کند. به جای تعظیم جلو میز دفترخانه، در برابر بوتههای جنگلی خم میشد. بعد سرحال و لبخندزنان، با کمری خمیده از بار، به کلبه بازمیگشت.
AS4438
۷
علف هرز بهسادگی از میان نمیرود.
بهراستی چرا این گیاهانِ سودمندند که هیچگاه چندان توانمند نیستند؟
شلاله
۵
چه دردناک است شرمسار وطن بودن، آنگاه که وطن در دست مشتی نیرنگباز بیرگ است که از سر بیتدبیری و خودخواهی ادارهاش میکنند، آنگاه که در چشم جهانیان چهرهای گستاخ، موذی و بیارج دارد، آنگاه که به جای خوراک سالم روحانی، خوراک فاسد پیش رویش میگذارند، آنگاه که فقر و پریشانی چنان در تاروپود زندگی مردم لانه کرده که به هیچ روی نمیتوان چارهاش کرد.
صبا
۵
حکایت ما انسانها نیز گاه چنین است. هنگامی که ضربت عذاب وجدان بر ما فرود میآید، آتش به تمام وجودمان میزند و آن هم تمام عمر. برخی پس از این درد همچنان برجای میمانند و برخی دیگر دوام نمیآورند.
pejman
۴
گریه در سوگ مرده صرفآ اشکریختن نیست، بلکه پرده از سیاست و سلوک هریک از عزاداران برمیدارد.
علی رضا
۳
نفس ترسناک زمستان در هوا موج میزد و قلب انسان را میفشرد. اطراف پوشیده از جنگل بود و هیچ کجا نمیشد زغال سنگ پیدا کرد. صدای کرکنندهٔ دستگاههای حفاری در سراسر منطقهٔ باتلاقی به گوش میرسید، ولی زغال سنگ به اهالی فروخته نمیشد. این زغالها سهم رؤسا و اطرافیانشان بود، یا نفری یک ماشین سهم معلمها، پزشکان و کارگران کارخانهها. دیگران نه سهمی میبردند و نه حق سؤالکردن داشتند. رئیس کالخوز در دهکده قدم میزد و طلبکارانه به آدمها خیره میشد یا با نهایت خوشقلبی دربارهٔ هرچیزی حرف میزد جز زغال سنگ، چون برای خودش به اندازهٔ کافی ذخیره کرده بود و نگرانیای بابت زمستان نداشت.
خب دیگر، قبلا چوبهای جنگل را از اربابها میدزدیدند و حالا زغال سنگ را از شرکت. زنها در دستههای پنجتایی یا دهتایی جمع میشدند تا دل وجرئت بیشتری پیدا کنند. معمولا روزها میرفتند سروقت این زغالها.
pejman
۳
دیگر خسته شدم از بس یکییکی شما را به خاک سپردم!
AS4438
۳
«دو معما در جهان هست: چگونه به دنیا آمدم؟ به یاد ندارم؛ چگونه میمیرم؟ نمیدانم.»
Patrick
۳
هر جانداری در این جهان تنها دو چیز در کف دارد: کارش و روحش.
AS4438
۲
فهمیدم که چرا در زبان ما خوشبختی به شکل غریبی مترادف است با «دارایی»؛ اگر داراییات را از دست بدهی، در چشم مردم ابله و رسوا مینمایی.
AS4438
۲
پیری پرفروغ راهی سوی فراز است نه نشیب.
خدایا، فقط پیری را در تنگدستی و سرما به سراغمان نفرست!
آخر، ما خود نیز پیران بسیاری را بدینسان رها کردهایم...
کیارش
۲
فهمیدم که چرا در زبان ما خوشبختی به شکل غریبی مترادف است با «دارایی»؛ اگر داراییات را از دست بدهی، در چشم مردم ابله و رسوا مینمایی.
کیارش
۲
چه دردناک است شرمسار وطن بودن، آنگاه که وطن در دست مشتی نیرنگباز بیرگ است که از سر بیتدبیری و خودخواهی ادارهاش میکنند، آنگاه که در چشم جهانیان چهرهای گستاخ، موذی و بیارج دارد، آنگاه که به جای خوراک سالم روحانی، خوراک فاسد پیش رویش میگذارند، آنگاه که فقر و پریشانی چنان در تاروپود زندگی مردم لانه کرده که به هیچ روی نمیتوان چارهاش کرد.
Arsln
۲
زندگی به من آموخته بود معنایش را در غذا جستجو نکنم
شاهرخ
۲
به جای تعظیم جلو میز دفترخانه، در برابر بوتههای جنگلی خم میشد. بعد سرحال و لبخندزنان، با کمری خمیده از بار، به کلبه بازمیگشت.
1qaz2wsx
۱
فهمیدم که چرا در زبان ما خوشبختی به شکل غریبی مترادف است با «دارایی»؛ اگر داراییات را از دست بدهی، در چشم مردم ابله و رسوا مینمایی.
♥︎ Sara ♥︎
۱
همهٔ ما کنارش زندگی کردیم و هیچوقت نفهمیدیم که او همان انسان راستکرداری است که، چنانکه میگویند، بدون او روستایی در کار نخواهد بود.
و شهری.
و جهانی.
AS4438
۱
گریه در سوگ مرده صرفآ اشکریختن نیست، بلکه پرده از سیاست و سلوک هریک از عزاداران برمیدارد.
میرزاقلمدون
۱
چه دردناک است شرمسار وطن بودن، آنگاه که وطن در دست مشتی نیرنگباز بیرگ است که از سر بیتدبیری و خودخواهی ادارهاش میکنند، آنگاه که در چشم جهانیان چهرهای گستاخ، موذی و بیارج دارد، آنگاه که به جای خوراک سالم روحانی، خوراک فاسد پیش رویش میگذارند، آنگاه که فقر و پریشانی چنان در تاروپود زندگی مردم لانه کرده که به هیچ روی نمیتوان چارهاش کرد
رضوان
۱
چه دردناک است شرمسار وطن بودن، آنگاه که وطن در دست مشتی نیرنگباز بیرگ است که از سر بیتدبیری و خودخواهی ادارهاش میکنند، آنگاه که در چشم جهانیان چهرهای گستاخ، موذی و بیارج دارد، آنگاه که به جای خوراک سالم روحانی، خوراک فاسد پیش رویش میگذارند، آنگاه که فقر و پریشانی چنان در تاروپود زندگی مردم لانه کرده که به هیچ روی نمیتوان چارهاش کرد.
امیر رحمتی
۱
همهٔ ما کنارش زندگی کردیم و هیچوقت نفهمیدیم که او همان انسان راستکرداری است که، چنانکه میگویند، بدون او روستایی در کار نخواهد بود.
و شهری.
و جهانی.
کیارش
۱
شبها، وقتی ماتریونا در خواب بود و من پشت میزم مطالعه میکردم، صدای خفیف خشخشی که موشها در پشت کاغذدیواریها به راه میانداختند، در دل صدای خشخش یکنواخت و همزمان سوسکها در پشت دیواره غرق میشد، درست مثل صدای اقیانوس در دوردست. اما من به این سروصدا عادت کردم، چون در آن هیچ نشانی از شرارت و دروغ و پلیدی نبود؛ خشخش آنها زندگیشان بود.
کیارش
۱
آنها که بنابر وجدان خود عمل میکنند همواره چهرهای نیکو دارند.
کیارش
۱
اینجا بود که فهمیدم گریه در سوگ مرده صرفآ اشکریختن نیست، بلکه پرده از سیاست و سلوک هریک از عزاداران برمیدارد.
کیارش
۱
یک کشاورز چه مرارتها که نمیکشد: نگهداری بذر تا موسم کاشت، کاشتن درست آن و رساندن گیاهان سودمند به موعد برداشت. اما علفهای هرز با شتابی وحشیانه سربرمیآورند و نهتنها نیازی به رسیدگی ندارند، بلکه برعکس، گویی با رشد خود هرگونه مراقبتی را به سخره میگیرند. به مصداق این ضربالمثل که میگوید: علف هرز بهسادگی از میان نمیرود.
بهراستی چرا این گیاهانِ سودمندند که هیچگاه چندان توانمند نیستند؟
atena
۱
آنها که بنابر وجدان خود عمل میکنند همواره چهرهای نیکو دارند.
atena
۱
همهٔ ما کنارش زندگی کردیم و هیچوقت نفهمیدیم که او همان انسان راستکرداری است که، چنانکه میگویند، بدون او روستایی در کار نخواهد بود.
و شهری.
و جهانی.
atena
۱
پیری پرفروغ راهی سوی فراز است نه نشیب.
خدایا، فقط پیری را در تنگدستی و سرما به سراغمان نفرست!
آخر، ما خود نیز پیران بسیاری را بدینسان رها کردهایم...