با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب مواجهه با مرگ اثر براین مگیoff

مواجهه با مرگ

نویسنده:براین مگیمترجم:مجتبی عبدالله نژادانتشارات:نشر نوسال انتشار:۱۳۹۷تعداد صفحه‌ها:۵۹۹ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۳.۸از ۸۱ رأیخواندن نظرات
انتشاراتنشر نو

سال انتشار۱۳۹۷

تعداد صفحه‌ها۵۹۹ صفحه

دسته‌بندی

معرفی کتاب مواجهه با مرگ

کتاب مواجهه با مرگ نوشتهٔ براین مگی با ترجمهٔ مجتبی عبدالله نژاد در نشر نو منتشر شده است.

درباره کتاب مواجهه با مرگ

براین مگی فیلسوف و شاعر و نویسنده و سیاست‌مدار مشهور انگلیسی، در رمان «مواجهه با مرگ» انسان را در روایتی جذاب و تکان‌دهنده به مواجهه با زندگی و عشق و مرگ می‌کشاند. رمانی غریب از کسی که او را با گفتگوها و آثار فلسفی‌اش می‌شناسیم.

جان اسمیت قهرمان کتاب یک روزنامه‌نگار است که یک سالی می‌شود در خاورمیانه زندگی می‌کند. او ناگهان یک روز صبح متوجه می‌شود روی گردنش چند تا غده درآمده. پزشک معالجش توصیه می‌کند فوری برگردد انگلستان که معاینه شود. وقتی به انگلستان برمی‌گردد این موضوع را با مادرش در میان می‌گذارد و به دنبال درمان بیماری‌اش می‌رود. دکترها حدس می‌زنند که او به بیماری هاجکین مبتلا است (نوعی سرطان خون که در آن غدد لنفاوی شروع به رشد بی‌رویه می‌کنند) اما به درخواست مادر جان، این بیماری کشنده را از او مخفی می‌کنند:

جان یک ماه در بیمارستان می‌خوابد و به کار بازمی‌گردد بدون این که بداند در بدنش چه اتفاقی دارد می‌افتد. او در بیروت با دختری به اسم آیوا آشنا می‌شود و ماجرا با روایتی عاشقانه پیش می‌رود.

برایان مگی یک فیلسوف مشهور است او در این کتاب رویکردش به مرگ را در قالب فلسفه بیان کرده است.  

خواندن کتاب مواجهه با مرگ را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به ادبیات داستانی پیشنهاد می‌کنیم.

درباره براین مگی

براین مگی متولد ۱۲ آوریل ۱۹۳۰ در بریتانیا است. پدر او فردریک، لباس‌فروش بود تحصیلات اندکی داشت او رابطهٔ نزدیکی با پسرش، برایان داشت و او را به آموختن موسیقی و تئاتر تشویق می‌کرد. رابطهٔ برایان با مادرش، شیلا، به‌خوبی رابطه‌اش با پدرش نبود. مادر برایان به علایق فرهنگی او بی‌اعتنا بود و برایان درباره مادرش می‌گوید او زنی خالی از محبت بود که هیچکس را دوست نداشت. برایان مگی در دانشگاه آکسفورد کارشناسی و کارشناسی ارشد تاریخ و فلسفه خواند. دورهٔ دکترای فلسفه را در این دانشگاه نیمه‌کاره رها کرد و برای یک سال به دانشگاه ییل رفت.

در سال‌های ۱۹۷۰ (میلادی) و ۱۹۷۱ (میلادی) برنامهٔ رادیویی «فلسفهٔ مدرن بریتانیا» را در بی‌بی‌سی آغاز کرد. بعدها این گفت‌وگوها در کتابی هم‌نام با برنامه از سوی انتشارات دانشگاه آکسفورد منتشر شدند. وی همچنین برنامهٔ تلویزیونی «مردان اندیشه» را در سال ۱۹۷۸ (میلادی) آغاز کرد. وی در این برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی خود با شماری از فیلسوفان از جمله کارل پوپر، برنار ویلیامز، گیلبرت رایل، السدیر مک‌اینتایر، آیزایا برلین، هربرت مارکوزه، نوام چامسکی، و شماری دیگر گفت‌وگو کرد. این گفت‌وگوها نیز در کتابی با همین نام چاپ کرد. مگی در ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۱۹ در سن ۸۹ سالگی در هدینگتون آکسفورد درگذشت.

بخشی از کتاب مواجهه با مرگ

««احساس می‌کنم تو زندگی‌ام خلئی وجود دارد. خلأ تنهایی. منظورم از این تنهایی‌های معمولی نیست. دوست و آشنا زیاد دارم. با مردم رفت‌وآمد می‌کنم. خیلی وقت‌ها بچه‌ها می‌آیند پیشم می‌مانند. هر روز یا جایی دعوت هستم یا خودم بقیه را دعوت می‌کنم. ولی بعد که مجلس تمام می‌شود و همه می‌روند، من هم دوباره باید برگردم به آپارتمان سرد و خالی خودم. روابط عاشقانه هم دارم. ولی گذراست. کوتاه‌مدت است. بقیه زن دارند. بچه دارند. خانواده دارند. زندگی واقعی یعنی همین. وقتش شده که من هم برای خودم خانواده‌ای داشته باشم.»

«چطور است با یکی از دخترهای همان جا ازدواج کنی؟»

«واللّه خوب‌هاش همه شوهر کرده‌اند.»

«پس با کی رابطه عاشقانه داری؟ با زن‌های شوهردار؟»

«نه بابا. یکی بود که مهماندار هواپیما بود. یکی هم استاد دانشگاه. فرانسوی بود. یک دختره هم هست که پدرش تو سفارت آمریکا کار می‌کند. فقط همین‌ها.»

«الآن کس خاصی را در نظر داری؟»

«نه. کس خاصی نیست.»

«خب، امثال همین دخترهایی که اسم بردی چه اشکالی دارند؟»

«نمی‌دانم. دختر اروپایی که شوهر نکرده باشد کم است. اهل ازدواج با عرب‌ها هم که نیستم. هر چند تا حالا هر چه زن عرب دیده‌ام، شوهردار بوده.‌ پس می‌ماند همین چند نفری که الآن اسم بردم. اینها را هم که دیده‌ام. می‌شناسمشان. به درد ازدواج با من نمی‌خورند.»

«ولی پسرم، تو که نیامده‌ای اینجا برای خودت زن پیدا کنی؟ این طوری خیلی حالت مستعمراتی پیدا می‌کند!» با سرخوشی خندید و ادامه داد: «تازه تو که یک ماه بیشتر اینجا نیستی. تو یک ماه که نمی‌شود زن گرفت! چشم هم بزنی شده هفته سوم، مجبوری صبح تا شب سگ‌دو بزنی و آخر هم می‌بینی به هیچ جا نرسیده‌ای. مسخره است.»

جان معصومانه لبخند زد.

لیدی وینتربورن دنبال حرفش را گرفت: «چند وقت دیگر باید آنجا باشی؟»

«معلوم نیست. در حالت عادی شاید دو سال. ولی هر چیزی ممکن است.»

چند دقیقه‌ای از بالای سر هم به بیرون نگاه می‌کردند. هر کس به یک طرف. چشم‌های جان رو ردیف خانه‌های دیوار به دیواری که خاموش به هم می‌ساییدند و از آن طرف شیشه از مقابلش می‌گذشتند، به دودو افتاده بود. با خودش گفت این هم از انگلستان. کاش تو این ماه آوریل در همان لبنان بود. مادرش راست می‌گفت: این روحیه‌ای که گرفتارش شده بود، روحیه مبتذل و ابلهانه‌ای بود. لازم نیست خودش را با این چیزها سرگرم کند. لااقل تا ده سال دیگر لازم نیست به فکر ازدواج باشد.»

نظرات کاربران

Mehrab
۱۳۹۹/۰۳/۲۹

به این کتاب اصلا نباید به چشم یک رمان با داستان پردازی و تعلیق و غافلگیری و از این مولفه ها نگاه کرد. این یه اثر روان فلسفی از بزرگترین فلسفه دان معاصره. آنقدر نکات جذابی از نگاه انسان به

- بیشتر
میثم حیدری
۱۳۹۷/۱۲/۰۷

هرچی من بیشتر کیف پول رو شارژ میکنم گرونتر میشه اخه این انصافه؟تا دیروز کتابا زیر۵تومن بود الان بزور بشه یه کتاب زیر۱۰تومن پیدا کرد یخورده انصاف به خرج بدید ما به کتابی هزینه میکنیم که فیزیکی نیست و نمیتونیم

- بیشتر
maryam_z
۱۳۹۹/۱۲/۰۱

در میان تمام هست های جهان، تنها نیست شدن به غایت برابر تقسیم شده. اما در این قطعیت غیرقابل تغییر و بلاشک، تفاوت ما با سایر موجودات این هست که برخلاف آنان ما می دونیم فناپذیر هستیم. در چنین وضعیتی

- بیشتر
ناصر دوستعلی
۱۳۹۹/۰۹/۱۲

یک. همان‌طور که قبلاً هم گفتم ترجیح می‌دهم مسائل مختلف -خاصه موضوعات علمی و مهم- را به صورت مستقیم مطالعه کنم تا در قالب یک داستان یا یک فیلم یا هر چیز دیگری؛ آن هم مسائلی با این اهمیت: مرگ،

- بیشتر
sofi
۱۳۹۹/۰۵/۱۳

بنده معتقدم که کتاب خیلی خیلی سلیقه ایه و هر کسی ممکنه یه سبک نوشتاری رو بپسنده.درخصوص این کتاب نظرم اینه که فوق العادس،مفهومی بزرگ رو در قالب داستانی پرکشش بیان کرده که ترجمه ی خوب هم در فهمش خیلی

- بیشتر
سحر
۱۳۹۹/۰۲/۰۹

قیمت فایل الکترونیکی یه کتاب ۲۵ هزارتومن؟ منطقی و عادلانه نیست اصلا

رضا محمدی
۱۳۹۷/۱۲/۰۶

چخبره خب ٢۵ تومن اخهدچراا؟

خالد
۱۳۹۷/۱۱/۱۸

۲۵ هزار تومن؟ حداقل تخفیفی چیزی بدین تا بتونم بخرم.

kordelia
۱۳۹۹/۱۰/۰۵

رمانی با نگاهی فلسفی به مقوله مرگ...کتاب در قالب گفتگوهایی ساده و گاه پیچیده بین شخصیت‌ها حرف های جالب و چالش برانگیزی رو چه درباره مرگ و چه در باب موضوعات دیگه مطرح میکنه.

somi
۱۳۹۹/۰۸/۰۵

این رمان مواجهه یک مجموعه افراد اعم از خانواده و دوستان و همکاران یک روزنامه‌نگار محبوب به بیماری لاعلاج است. واکنشها و رفتار هریک از این افراد که با بیماری و مرگ قریب‌الوقوع جذاب‌ترین فرد میان خانواده و دوستانش، بسیار

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۳۳۸)
باعث خجالت است، نه؟ اینکه بود و نبود آدم در زندگی هیچ کس تأثیری نداشته باشد...
maryam_z
هیچ چیز به اندازه خودکشی قلب بازماندگان آدم را جریحه‌دار نمی‌کند. درنتیجه خودکشی در هر شرایطی تعرض به حقوق بازماندگان است. آدمی که خودکشی می‌کند، عوض اینکه تا آخرین لحظه به عزیزانش بچسبد و ولشان نکند، ترجیح می‌دهد، قبل از موقع، ترکشان کند. آن هم برای همیشه. این بدترین نوع طرد است. بقیه هم همین برداشت را دارند. خودکشی برای مادرش وحشتناک است...
maryam_z
اگر مرگی در کار نبود، دلیلی نداشت که دنبال معنای زندگی بگردیم
Ghazalsdi
تو زندگی چه چیزی برایت مهم‌تر است؟» جان لبخندی زد و گفت: «آدم‌هایی که دوستشان دارم.»
Ahmad
«یادم می‌آید یک بار گفتی اگر آدم در مقابل مرگ به دین رو بیاورد، این نشان‌دهنده سقوط شخصیتش است.» جان لبخند موذیانه‌ای زد: «آدمی که دو کلمه فلسفه خوانده تمایلات آتئیستی پیدا می‌کند، ولی آدمی که فلسفه را با عمق بیشتری خوانده باشد، تمایلات دینی پیدا می‌کند... نه. من مذهبی نشده‌ام. دین و بی‌دینی هر دو به یک اندازه خطاست. چیزی که الآن برای من مهم است، امکان‌های مختلف است. الآن مجبورم بروم سراغ سؤال‌های اساسی. گمان نکنم هیچ وقت دچار این خطا بشوم که خیال کنم جواب نهایی را پیدا کرده‌ام. منظورم از سقوط شخصیت همین بود. نمی‌توانم وانمود کنم که با مرگ کنار آمده‌ام یا آن را پذیرفته‌ام. کنار نیامده‌ام. ولی این جور مشکلات لاعلاج ذهنی نتیجه‌اش ترس نیست. در درجه اول ترس نیست. سردرگمی است. کنجکاوی توأم با سردرگمی است. نمی‌توانم بپذیرم که همه چیز... همه چیز بستگی به این مسائل دارد، ولی من نمی‌توانم برای این مسائل جوابی پیدا کنم. درواقع تنها چیزی که به طور قطع می‌دانم این است که هیچ وقت نمی‌توانم جواب اینها را بدانم. این چیزی است که تحملش را ندارم.
نازنین بنایی
تأمل در مرگ، تجلیل از زندگی است.
Hossein Ghadjari
خیلی وحشتناک است که آدم تمام عمرش را صرف کاری کند که هیچ لذتی برایش ندارد و فقط به این دلیل آن را انجام می‌دهد که به چیز دیگری برسد که تازه آن چیز دیگر هم هیچ ارزشی ندارد! هیچ کس دوست ندارد این طور باشد! تو هم نباید انتظار داشته باشی این طور باشند. پس باید خیال کنند این کاری که بخش عمده وقت‌شان را صرفش می‌کنند مهم است. ارزش دارد.
maryam_z
باید مدارا کنی. چون به گفته خودت کارهای غلط آن‌ها تقصیر خودشان نیست. تقصیر سیستم است. پس چرا مدارا نمی‌کنی؟ چرا قبول نمی‌کنی که اشخاصی که طرز تفکرشان با تو فرق دارد، ولو اینکه اشتباه کنند، ممکن است مثل تو آدم‌های خوب و شریف و باهوشی باشند؟ چرا قبول نمی‌کنی که حتی با این جور افراد هم می‌توانی دوست باشی؟ چرا همیشه جوری حرف می‌زنی که انگار اینها ذاتاً آدم‌های بدی هستند، سوءنیت دارند، ستیزه‌گرند، زالویند، دیوانه قدرت‌اند، احمق‌اند، دروغگویند؟
maryam_z
ولی اضطراب وقتی معنا دارد که راه دیگری هم وجود داشته باشد. با خودت می‌گویی: چه اتفاقی می‌افتد؟ این یا آن؟ چه کار می‌شود؟ فلان یا بهمان؟...ولی وقتی که ته قضیه معلوم است و راه دیگری هم وجود ندارد، همه این سؤال‌ها محو می‌شود. دیگر عدم اطمینانی وجود ندارد. به‌علاوه آدم احساس امنیت پیدا می‌کند. حالا شاید این حرفم تناقض به نظر برسد. ولی آدم تکلیفش با خودش معلوم است. می‌داند که کاری ازش ساخته نیست. هر کاری هم که بکند، مسیر اتفاقات تغییری نمی‌کند. باری از روی دوش آدم برداشته شده. این خودش باعث می‌شود آدم راحتی خیال داشته باشد. یک راحتی خیال خیلی غم‌انگیز.» «خب این هم ظاهراً یکی از حقه‌های طبیعت است. آدم را آماده می‌کند که سرنوشتش را بپذیرد.»
نازنین بنایی
یکهو، معلوم نیست از کجا، فکری به سرش افتاد و با فشار ویرانگری از همه طرف به او حمله آورد. دید دوست دارد ازش به اسم مردی یاد کنند که واقعاً زندگی کرده. با اینکه شاید مسخره به نظر بیاید، دوست داشت طوری زندگی کند که لااقل در خاطره‌ها باقی بماند. همه دوست داریم زندگیمان معنایی داشته باشد. توجیهی منطقی ندارد، ولی همه دنبال معنای زندگی می‌گردیم. دوست نداریم زندگیمان بی‌معنا باشد. بعد باز از زاویه جدیدی به موضوع نگاه کرد و دید فقط مرگ است که می‌تواند به زندگی معنا بدهد. چیزی که تا ابدالآباد وجود داشته باشد، معنا هم ندارد. به‌علاوه اگر پایانی وجود نداشته باشد، کلیتی هم وجود ندارد و وقتی کلیتی وجود نداشته باشد، هویتی هم وجود ندارد. اگر نابودنشدنی بودیم، نمی‌توانستیم در مقام فرد انسانی موجودیت داشته باشیم. با این تفاصیل مرگ برایمان اتفاق نیست. بخش لاینفکی از زندگی است. اگر قرار است وجود داشته باشیم، مرگ هم باید باشد. پس مرگ نه تنها بدبیاری نیست -فاجعه‌ای نیست که از بیرون بر ما تحمیل شود و ما را نابود کند- بلکه پیش‌شرط زندگی معنادار است. بنابراین نمی‌توانیم هم توقع داشته باشیم زندگیمان معنایی داشته باشد، هم از مرگ متأسف باشیم. چون تأسف از مرگ یعنی تأسف از موجودیت فردی. این چیزها فکرش را مشغول کرده بود
Ahmad