با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
اینک خزان

دانلود و خرید کتاب اینک خزان

۴٫۶ از ۵ نظر
۴٫۶ از ۵ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب اینک خزان  نوشته  محمد همتی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب اینک خزان

اویگن روگه، متولد ۱۹۵۴، نویسنده و نمایشنامه‌نویس و مترجم نمایشنامه‌های چخوف و فرزند یکی از مورخان سرشناس آلمان است. آگاهی او از ظرفیت‌های زبان آلمانی در عرضهٔ روایتی شفاف و آمیخته با طنزی گزنده و عمیق و احاطه‌اش به تاریخ و تجربهٔ زندگی در آلمان شرقی از اینک خزان رمانی منحصر به فرد ساخته است.

ویلهلم و شارلوت باهم ازدواج می‌کنند و شارلوت از ازدواج سابقش دو پسر به نام‌های ورنر و کورت دارد. کورت ازدواج می‌کند و یک پسر به اسم الکساندر حاصل ازدواج او است. ماجرا از سال ۲۰۰۱ از خانواده کورت آغاز می‌شود. کورت به سال‌های پیری رسیده، دچار زوال عقلی است. الکساندر هم حالی خوش‌تر از پدر ندارد. او که به سرطان بدخیمی مبتلا است، پدرش را رها می‌کند و به مکزیک می‌رود کشوری که پدربزرگ و مادربزرگ او به دلیل فعالیت‌های سیاسی در آلمان شرقی در دهه ۱۹۴۰ دوران تبعیدشان را در آن گذرانده بودند. داستان زندگی سه نسل این خانواده را روایت می‌کند، شارلوت و ویلهلم، کورت و ایرنا و الکساندر. از بازگشتن پدربزرگ و مادر بزرگ به آلمان شرقی برای کمک به شکل‌گیری حکومت سوسیالیسیتی گرفته تا ده سال اسارت پدر به خاطر انتقادش از رژیم شوروی و تلاش الکساندر برای فراموش کردن همه اتفاقات و کش‌مکش‌های سیاسی خانواده‌اش.

روگه در «اینک خزان» با هنرمندی تمام به در هم تنیدگی تراژیک سیاست، عشق و خانواده زیر حاکمیت رژیم آلمان شرقی می‌پردازد.

اینک خزان علاوه بر جایزهٔ آلفرد دوبلین در سال ۲۰۰۹، جایزهٔ اسپکته را در سال ۲۰۱۱ و جایزهٔ کتاب سال آلمان را در همان سال از آن خود کرده است.

اقتباسی سینمایی از این رمان نیز در سال ۲۰۱۷ بر پردهٔ سینماها رفته است. این رمان تا کنون به سی و سه زبان زندهٔ دنیا ترجمه شده است.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱)
مهرفر
۱۳۹۹/۰۲/۱۴

هر آنچه از یک رمان عالی و درجه یک انتظار دارید؛ در این کتاب خواهید یافت. روایتی جان‌دار ، عمیق و خواندنی با ترجمه‌ای روان و درخشان از زندگی سه نسل. شاهکاری که نام روگه را در کنار توماس مان،

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۲۳)
خودش گفته بود، می‌دود تا زندگی‌اش را نجات بدهد و بیماری را از خودش فراری بدهد، آن‌قدر می‌دود تا هرچه جز عصارهٔ وجودش از تنش بیرون برود، آن‌قدر که پوست و استخوان شود و هیچ جایی برای هیچ بافت متخاصمی نماند...
نازنین بنایی
و خود را در اردوگاه برای امتحان زبان لاتین آماده نمی‌کرد. فقط گرسنگی می‌کشید. و گرسنگی چنان مغزش را پوک کرده بود که گاه از خود می‌پرسید که آیا این آسیب‌ها قابل جبران است یا کار از کار گذشته است. کورت با خودش گفت، اما چیزی هم نمانده بود که عقلش را پاک از دست بدهد. و همچنان که بر ران‌هایش برس می‌کشید خاطراتی تیره و تار و کمابیش جنون‌آمیز از لحظاتی را به یاد آورد که ندایی در درونش عنان او را در اختیار می‌گرفت و خونسرد و بی‌رحم و در کمال تعجب همیشه با ضمیر سوم شخص غایب مدام بر سرش فریاد می‌زد: حالا از سرما می‌لرزد... حالا درد می‌کشد... حالا باید بلند شود...
نازنین بنایی
باید دست از نوشیدن می‌کشید. فقط یکی دیگر! باید یکی دیگر می‌نوشید تا دل خونش آرام شود. شارلوته هرچه بود، هرچه کرده بود، جایش در جشن شب کریسمس حسابی خالی بود. بدون شارلوته و پالتوی پوست راکونش، بدون شارلوته و صدای زیرش، بدون تعریف و تمجیدهای دروغینش، بدون لاف‌زدن‌هایش، بدون آن کیسهٔ ددرونی‌اش که هدیه‌های اسف‌بارش را از آن‌ها در می‌آورد و بین مهمان‌ها پخش می‌کرد، شب کریسمس، شب کریسمس نمی‌شد. گرچه احمقانه‌ترین هدیه‌ای بود که ایرینا در عمرش دریافت کرده بود، اما همین دستهٔ سطل زباله را ذوق‌زده به او هدیه داده بود، اولین و تنها هدیه‌ای بود که ایرینا احساس کرده بود که شارلوته از صمیم قلب به او هدیه می‌دهد...
نازنین بنایی
گاهی به‌سختی باورش می‌شد که واقعاً هنوز وجود دارد. و سپس گذشته چون چاهی به نظرش آمد که اگر مراقب نبود، ممکن بود باز در آن سقوط کند. با خودش گفت، بالاخره روزی همهٔ این‌ها را می‌نویسد. همین که فهم روزگار به حرف‌های او برسد.
نازنین بنایی
از نظر مارکوس مراسم دعای صلح، این که همه دست هم را می‌گرفتند و آواز می‌خواندند، مراسمی کسالت‌آور بود، همه‌اش اداواطوار بود. و تازه بعد از این اداواطوار، همه روی زمین زراعی می‌خوابیدند، مست می‌کردند و می‌رفتند توی مزارع گوجه می‌شاشیدند و همهٔ این کارها را برای جمهوری دموکراتیک آلمان بهتر می‌کردند. اما کسی از راهِ رسیدن به جمهوری دموکراتیک بهتر چیزی نمی‌گفت.
نازنین بنایی
کورت بی آن‌که حرفی بزند، فنجان‌ها را روی میز گذاشت و ایرینا را در آغوش گرفت. پدرانه و کاملاً غریزی او را در آغوش گرفته بود. این‌جور مواقع کورت دست‌هایش را دور بدن ایرینا حلقه می‌کرد و او را آرام آرام تکان می‌داد. بین خودشان به آن «تسلی دادن» می‌گفتند. ایرینا اولش کمی مقاومت می‌کرد، اما در واقع اجازه می‌داد که کورت آرامش کند و همین که کورت او را به این شکل بغل می‌کرد، احساس نیاز به این‌که کسی تسلایش بدهد، خودبه‌خود در او بیدار می‌شد: تسلی برای همهٔ چیزهای از دست رفته، برای هرچه بدی از روزگار و از کورت دیده بود. ایرینا سر بر شانه‌های کورت گذاشت و اجازه داد که در آغوش او تاب بخورد.
نازنین بنایی
روز سوم تقریباً جمله‌ای نبود که در آن «کون» نباشد: کون بجنبانید، دست‌وپاچلفتی‌ها یا کاری می‌کنم از کون بجوشید. این کلمه کاربرد آموزشی هم داشت: باید هنگام دویدن بالاترین نقطهٔ بدنتان کون‌تان باشد.
نازنین بنایی
او هیچ‌یک از اجراهای live گروه رولینگ استونز را ندیده بود و هرگز نمی‌دید. او هرگز پاریس یا رم یا مکزیک را نمی‌دید. وودستوک که هیچ، پایش حتی به برلین غربی هم نمی‌رسید و هیچ چیز از رژهٔ لختی‌ها و انقلاب دانشجویی و عشق آزاد و اپوزیسیون فراپارلمانی نمی‌فهمید. در این فاصله گروهبانی برگهٔ شرح وظایفی در دست، داشت اعلام می‌کرد که در تیراندازی به حالت درازکش چگونه باید پناه بگیرند، بدنْ صاف، نسبت به هدف زاویه‌دار. هیچ‌یک از این‌ها را نمی‌دید، هیچ از این‌ها نخواهد فهمید، چون بین این‌جا و آن‌جا، بین این دنیا و دنیای دیگر، بین این دنیای کوچک و تنگ که ناگزیر از گذراندن عمرش در آن بود و دنیای دیگر، دنیای بزرگ‌تر، دنیای دور که زندگی بزرگ و حقیقی در آن جاری بود- چون بین این دنیاها مرزی کشیده شده بود و الکساندر اومنیتسر باید از این پس مرزبانی این دنیا را می‌داد.
نازنین بنایی
پاهایش از این خیس‌تر نمی‌شود. همه‌جایش خیس است، تمام جانش، تا زیر لباس. به‌نظرش همه‌چیز این شهر غرق در اندوهی است که از اقیانوس بر آن می‌وزد، اندوهی که مردم را دیوانه می‌کند و تازه‌واردان را وامی‌دارد که از عرشهٔ کشتی خود را به آب بیفکنند و نشانی از آن‌ها نماند. از یک سوپرمرکارو دو بطری آب می‌خرد؛ اما ناگهان شکش می‌برد که مبادا آب‌معدنی سوپرمارکت‌های وراکروز هم آلوده به آن اندوه باشد.
نازنین بنایی
باید پهلو عوض کند تا از شر این افکار راحت شود. برای خلاصی از شر تصاویری که از سرش می‌گذرند، تصاویر دیگری را مجسم می‌کند. می‌کوشد چیزی را به یاد بیاورد. می‌کوشد میان لرزهایی که چون موج در تنش می‌دوند، چیزی دوستانه را به یاد بیاورد، اما تنها منظره‌ای که مدام می‌بیند این است که در شهرهای غریبه سرگردان است. تنها همین تصاویر مقابل چشمانش رژه می‌روند، گویی که در تمام زندگی‌اش هیچ تصویر دیگری نبوده است؛ تنها خیابان می‌بیند، خانه، چهره‌هایی که وقتی می‌کوشد لمس‌شان کند، فرو می‌پاشد. در حالی که دندان‌هایش به هم می‌خورد، با خود می‌گوید، این فیلم زندگی من است، منتها نسخه‌ای بسیار کوتاه‌شده از آن. می‌کوشد لرزش دندان‌هایش را متوقف کند تا بیش از این شاهد فرو ریختن خانه‌ها نباشد. با خود می‌گوید، باید نسخهٔ دیگری از این فیلم را تقاضا کند. با خود می‌گوید، لعنتی، باید حق داشته باشد که فیلم زندگی‌اش را خودش تدوین کند.
نازنین بنایی

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۴۴۸ صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۳,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۱۰/۰۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۸۵۴۷-۹۲-۱
تعداد صفحات۴۴۸صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۳,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۱۰/۰۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۸۵۴۷-۹۲-۱