با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
قصه‌های من‌ و ننه‌آغا

دانلود و خرید کتاب قصه‌های من‌ و ننه‌آغا

۴٫۷ از ۸۹ نظر
۴٫۷ از ۸۹ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب قصه‌های من‌ و ننه‌آغا  نوشته  مظفر  سالاری  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب قصه‌های من‌ و ننه‌آغا

«قصه های من وننه‌آغا» مجموعه داستان‌های کوتاهی به قلم مظفر سالاری است. او داستان‌نویس، پژوهشگر و منتقد توانای اهل یزد است که در این مجموعه جذاب، ماجراهایی خاطره‌انگیز از دوران نوجوانی و کودکی‌اش را روایت می‌کند. این داستان‌ها آن قدر لطیفند که خواننده خود را در فضای اصیل و صمیمی آن‌ها احساس می‌کند. پیش از این از سالاری رمانی به نام «رویای نیمه‌شب» منتشر شده‌‌است که در طول دو سال به چاپ هفتادم رسید. او ۲۵ سال برای کودکان و نوجوانان کار مطبوعاتی کرده و ده‌ها داستان و نمایشنامه و فیلم‌نامه کوتاه‌و بلند، چند رمان و کتاب آموزشی و پژوهشی نگاشته که تا کنون جوایز بسیاری کسب کرده‌اند. بخشی از داستان «کلوخ‌انداز»: نزدیک ساعت مارکار یزد -که میدانی قدیمی بود و برج ساعتِ چهارگوش و نوکِ هرم مانند داشت- زمین بزرگی بود که بچه‌ها آن‌جا فوتبال‌بازی می‌کردیم. یک روز که رفتیم دیدیم دور تا دور زمین را کانال کنده‌اند. شست‌مان خبردار شد که می‌خواهند آن‌جا را هم بسازند. تاکتیک را عوض کردیم و به جای فوتبال، توی کانال پریدیم و پشت خاک‌هایی که بیرون ریخته بودند و شبیه خاکریز بود، سنگر گرفتیم و شروع کردیم به پرتاب نارنجک به سوی هم. دو دسته شده بودیم و کلوخ‌های ریگی را به سمت هم می‌انداختیم. این کلوخ‌ها اگر به کسی هم می‌خورد، خطری نداشت و به یک اشاره، وا می‌رفت. حمید که همسایه و هم‌شاگردی‌ام بود کلوخی انداخت که از قضا به پشت گردنم خورد و وا رفت و ریگ‌هایش رفت توی یقه و بدنم. همه خندیدند. من خیلی ناراحت شدم. بدون آن‌که نگاه کنم کلوخی را برداشتم و به طرف حمید انداختم. این کلوخ، ریگی نبود. تکه‌ای بود از یک خشت. از قضا کلوخ خشتی رفت و خورد پایین چشم حمید. فریاد بیچاره به هوا رفت و خودش افتاد توی کانال. من از نارنجکی که به هدف زده بودم، خوش‌حال شدم. انتقام خودم را گرفته بودم. وقتی دیدم صدای ناله‌ی حمید هم‌چنان بلند است و بچه‌ها به طرفش می‌دوند، نگران شدم. دو- سه دقیقه‌ای طول کشید تا بچه‌ها زیر دست و بالش را بگیرند و از کانال بیرونش بیاورند. از چیزی که دیدم وحشت کردم...

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۵۷)
نگار🌻
۱۳۹۸/۰۶/۰۹

سلام اهالی طاقچه✌️ این کتاب خیلی جالب و دوس داشتنیه😊به معنای واقعی حس آمیزی عجیبی داره! 'کتابِ لطیفیه' خوندنش به منکه انرژی میداد آخه خیلی جینگول بود 😁 شخصیت های دوس داشتنی و اتفاقاتی که زیاد دور نبودن باعث می‌شد قابل فهم تر

- بیشتر
پناه
۱۳۹۸/۱۰/۰۷

ایده داستان و شخصیت مادربزرگ منو یاد کتاب زمستان بی بهار انداخت اما روند داستان و پایانش متفاوته یه کتاب که اگه بخونیش هم سرگرم میشی هم یاد میگیری هم حالت خوب میشه چقدر شخصیت مادربزرگ جذاب و شیرینه یه مادربزرگ

- بیشتر
زری
۱۳۹۶/۱۱/۱۲

محشر بود 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍

Gisoo
۱۳۹۷/۱۱/۱۱

ما یزدیا حیلی خَشیم! 😁😍

Omid H
۱۳۹۶/۱۰/۲۶

کتاب جالبیه

Heisenberg
۱۳۹۹/۰۴/۱۵

برای من که یه بچه امروزیم و علاقه مند به زمان گذشته خیلی خوب تصویر سازی کرد خیلی شیرین و دلچسب

حسینی
۱۳۹۸/۰۷/۰۹

خیلی قشنگ بود. لطفا دوستانی که کتابهای واقعی و قشنگ رو خوندن بهم معرفی کنن

بلاتریکس لسترنج
۱۳۹۸/۰۵/۱۹

مثل قصه های مجید بود

par👩‍👧‍👧niya
۱۳۹۷/۰۹/۱۱

برای رده سنی نو جوان خوبه. جملات تکراری تاکیدی زیاد داشت.

مـحـدثـه🍁
۱۳۹۸/۰۵/۱۰

داستانهای دوست داشتنی ای داره👌، وجود ننه اغا و حرفهای قشنگش داستان رو شیرین تر میکنه😊

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۶۱)
نور و ظلمت، توی وجود همه هست. تو سعی کن همیشه چراغ وجودت روشن باشه
میثاق
توی مطبخ، گنجه‌ای بود که قفل داشت. در این گنجه، آجیل و برگه و شیرینی بود. کلیدش دست ننه‌آغا بود.
مادر بزرگ علی💝
زندگی همینه ننه! لباسی که یه روز، تن عروسه، یه روز می‌شه کهنه‌ی گردگیری.
n re
ننه‌آغا چاق و قدبلند و خوش‌قیافه بود. در فامیل احترام داشت. آشپزی‌اش عالی بود! مادرم قالی می‌بافت و به بچه‌های قد و نیم‌قدش می‌رسید و ننه‌آغا فکری برای ناهار می‌کرد. غذاهای سنتی را بلد بود و با ساندویچ، ماکارونی، سوسیس و کالباس، میانه‌ای نداشت. چای را توی پیاله‌ی کوچک چینی می‌خورد. خواهرزاده‌های تهرانی‌اش که به یزد می‌آمدند، دوست داشتند خانه‌ی ما بمانند و از دست‌پخت او بخورند. توی حیاط، تنوری هیزمی داشتیم. خودش خمیر می‌کرد و نان می‌پخت. برای ورآمدن خمیر، به جای مخمرهای بازاری، از خمیرترش استفاده می‌کرد. به بابا می‌گفت آرد سبوس‌دار بگیرد. روی نان، مخلوطی از زیره‌سیاه، سیاه‌دانه، خشخاش، رازیانه و تخم گشنیز می‌پاشید. توی اسپندی که دود می‌کرد، مورد، زاج، کندر و گلپر هم بود. آش‌جو، آش‌ماش و درهم‌جوش را دوست داشت. نوشابه نمی‌خورد.
پناه
یادت باشه، کسی نباید بفهمه که چی به چیه. آبروی مردم، اندازه‌ی جون‌شون احترام داره.
مهرسام
به مادرِ پدرم می‌گفتیم ننه‌آغا
𝑬𝒍𝒏𝒂𝒛
ملّا، کیسه‌ای گل‌دار داشت که پر از تسبیح‌های چوبی بود. تسبیح‌ها را از مکه خریده بود. چوب بلندِ نوکِ آن تسبیح‌ها، سوراخی داشت که چیزی شیشه‌ای و کوچولو و استوانه‌ای‌شکل داخلش بود. آن را طرف نور که می‌گرفتیم، خانه‌ی کعبه و مسجدالنبی و چند مکان مقدس دیگر پیدا بود. بچه‌ها روی روفرشی، گرد می‌نشستیم و هر کدام تسبیحی تحویل می‌گرفتیم و صد صلوات می‌فرستادیم و دوباره تسبیح‌ها را تحویل می‌دادیم. بچه‌ها در حین تسبیح‌انداختن و صلوات‌فرستادن، به آن تصاویر کوچک و دایره‌ای‌شکل نگاه می‌کردند. من عاشق آن عکس‌ها شده بودم.
پناه
«آدم‌بزرگ‌ها مثل شما بچه‌ها نیستن که صبح کتک بخورن، ظهر یادشون نباشه!»
amid :)
نوشتن خاطرات، تمرین خوبی ست برای داستان‌نویسی. گاهی خاطره چنان خوب نوشته می‌شود که مرز میان آن و داستان به باریکی مو می‌رسد و کم‌کم آن مو، رنگ می‌بازد و دیگر به چشم نمی‌آید!
سپیده
به مادرِ پدرم می‌گفتیم ننه‌آغا. پدرم تک‌فرزند بود و ننه‌آغا با ما زندگی می‌کرد. شوهرش وقتی پدرم هفت‌ساله بود، از دنیا رفته بود. ننه‌آغا با آن‌که زیبا بوده، دیگر ازدواج نکرده بود. ما هفت خواهر و برادر بودیم و با پدر و مادر و ننه‌آغا می‌شدیم ده نفر. ننه‌آغا بزرگ‌تر خانواده بود و حرف آخر را او می‌زد. پدر و مادرم از او حرف‌شنوی داشتند و می‌دانستند که حرف‌ها و تصمیم‌هایش درست و عاقلانه است. ننه‌آغا چاق و قدبلند و خوش‌قیافه بود. در فامیل احترام داشت. آشپزی‌اش عالی بود! مادرم قالی می‌بافت و به بچه‌های قد و نیم‌قدش می‌رسید و ننه‌آغا فکری برای ناهار می‌کرد. غذاهای سنتی را بلد بود و با ساندویچ، ماکارونی، سوسیس و کالباس، میانه‌ای نداشت.
سپیده

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۷۶ صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۲,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۱۰/۰۲
شابک‌‫‬‭۹۷۸-۶۰۰-۸۴۶۰-۳۴-۳
تعداد صفحات۱۷۶صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۲,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۱۰/۰۲
شابک‌‫‬‭۹۷۸-۶۰۰-۸۴۶۰-۳۴-۳