
کتاب اینجا مغازه کاستارد است
معرفی کتاب اینجا مغازه کاستارد است
کتاب اینجا مغازه کاستارد است نوشتهی کاتو گن و با ترجمهی آویشن سرباز وطن رشید، روایتی از زندگی روزمره و روابط انسانی در بستر یک مغازهی کوچک ناهارفروشی است. این اثر توسط انتشارات دانشآفرین منتشر شده است و با نگاهی دقیق و صمیمی، به دغدغهها، خاطرات و دلتنگیهای شخصیتهایی میپردازد که هرکدام به نوعی در جستوجوی چیزی گمشده یا فراموششده در زندگی خود هستند. داستانها و روایتهای کتاب، در فضای ساده و ملموس یک مغازهی کاستارد شکل میگیرد؛ جایی که جعبههای ناهار، نهتنها غذا، بلکه خاطره، امید و گاهی شجاعت را به مشتریانش هدیه میدهد. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب اینجا مغازه کاستارد است
کتاب اینجا مغازه کاستارد است با قلم کاتو گن، مجموعهای از روایتهای بههمپیوسته را در دل یک مغازهی ناهارفروشی به تصویر کشیده است. این مغازه، که جعبههای ناهار و کوفتهبرنجی میفروشد، به محلی برای تلاقی زندگی شخصیتهایی تبدیل شده که هرکدام با دغدغهها و خاطرات خود به آن پناه میآورند. ساختار کتاب بر پایهی فصلهایی است که هرکدام به یک مشتری و داستان زندگی او اختصاص دارد؛ از آکاری که درگیر گذشته و دوستیهای از دسترفته است، تا اوسوگی که با مادرش و خاطرات دوران نوجوانی دستوپنجه نرم میکند. روایتها با جزئیات دقیق و توصیفهای ملموس از فضای مغازه، روابط خانوادگی، دوستیها و لحظات روزمره، تصویری زنده و واقعی از زندگی معاصر ارائه میدهند. کاتو گن در این کتاب، با نگاهی بیطرفانه و صمیمی، به موضوعاتی چون دلتنگی، جدایی، بلوغ، شجاعت و بازگشت به گذشته پرداخته است و نشان داده که حتی سادهترین مکانها میتوانند نقطهی عطفی در زندگی افراد باشند.
خلاصه داستان اینجا مغازه کاستارد است
کتاب اینجا مغازه کاستارد است با روایت زندگی چند شخصیت اصلی، به دغدغههای روزمره، خاطرات و روابط انسانی میپردازد. محوریت داستان حول مغازهای کوچک است که جعبههای ناهار میفروشد و هر روز مشتریان خاص خود را دارد. آکاری، دختری بیستودوساله، پس از ترک شغل اولش و شروع کاری پارهوقت، به تدریج به خرید ناهار از این مغازه عادت میکند. او درگیر خاطرات دوران کودکی و دوستی با مِی است؛ دوستیای که به دلیل حسادت و سوءتفاهم از دست رفته و حالا با یک اتفاق ساده، دوباره جرقه میخورد. آکاری با مواجههی دوباره با مِی، فرصتی برای آشتی و بازسازی رابطهی گذشته پیدا میکند و درمییابد که حتی چیزهای کوچک، میتوانند امید و تغییر را به زندگی بازگردانند. در فصل بعدی، شینوسوکه اوسوگی، جوانی بیستوسهساله، روایت میشود که پس از مستقلشدن و دوری از خانواده، با احساسات متناقض نسبت به مادرش و خاطرات دوران نوجوانی روبهروست. اوسوگی با یادآوری دوستی با ماری ایشیزاکا، دختری منزوی و آسیبدیده، به اهمیت روابط انسانی و نقش خانواده در شکلگیری هویت پی میبرد. ارتباط او با مادرش، که با ارسال بستههای غذایی و پیامهای محبتآمیز ادامه دارد، زمینهای برای بازنگری در احساسات و پذیرش گذشته فراهم میکند. کتاب با روایتهای ساده اما عمیق، نشان میدهد که هر فرد، در دل روزمرگی و تکرار، میتواند نقطهی عطفی برای تغییر و بازگشت به ارزشهای فراموششده پیدا کند.
چرا باید کتاب اینجا مغازه کاستارد است را بخوانیم؟
این کتاب با روایتهای ساده و صمیمی، به دغدغههای مشترک بسیاری از افراد در زندگی معاصر میپردازد؛ از دلتنگی برای گذشته و روابط از دسترفته تا تلاش برای یافتن معنا در روزمرگی. شخصیتها با چالشهایی روبهرو هستند که بسیاری از خوانندگان میتوانند با آنها همذاتپنداری کنند: جدایی، حسادت، بلوغ، و جستوجوی هویت. فضای مغازهی کاستارد، با جعبههای ناهار و تعاملات روزانه، بستری برای بازنگری در روابط انسانی و ارزشهای کوچک اما مهم زندگی فراهم میکند. خواندن این کتاب فرصتی است برای تأمل در خاطرات، روابط و لحظاتی که شاید در شلوغی روزمره فراموش شدهاند.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن این کتاب به کسانی پیشنهاد میشود که به داستانهای زندگی روزمره، روابط انسانی، خاطرات و بازنگری در گذشته علاقه دارند. همچنین برای افرادی که درگیر دلتنگی، جدایی یا دغدغههای هویتی هستند و به دنبال روایتی آرام و تأملبرانگیز میگردند، مناسب است.
بخشی از کتاب اینجا مغازه کاستارد است
«تا امروز همه چیز کسلکننده بود و بیاهمیت. هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد؛ اما حتماً فردا اتفاق خاصی رخ میدهد. روزهای تیره و خاکستری رفتهاند. یک اتفاق خاص که همه چیز را تغییر میدهد، در انتظار است. روزهای رنگارنگ در آینده خودشان را نشان میدهند. بدون شک! با این تصور به تختخواب میروم. هر روز؛ بلااستثناء. «همشون رو جمع کردین!» از شنیدن این حرف جا خوردم. «بله؟!» «امتیازاتون رو میگم.» در مغازهای که جعبهٔ ناهار میفروشد، دختر صندوقدار، خیلی ناگهانی این حرف را زد. امروز برای اولین بار به صورت او نگاه کردم. با اینکه هر روز از اینجا ناهار میخرم، ولی تا به حال به ظاهر این دختر دقت نکرده بودم. یک پارچه را مثلثیشکل روی موهایش انداخته و آن را از پشت گره زده است. جلوی دامنش سفید است و آرایش هم ندارد. خیلی جذاب به نظر نمیرسد. انگار که مسئول غذای یک مدرسهٔ ابتدایی است! «امتیازاتون رو گفتم. همشون رو جمع کردین.» دختر حرفش را با صراحت تکرار کرد. چند سالش است؟ به نظر میرسد از من بزرگتر باشد! حدود سی؟ تا همین اواخر یک پیرمرد مغازه را میگرداند. این دختر از اوایل بهار به جای آن پدربزرگ، مسئول مغازه شده بود. نمیدانم چرا! یعنی پدربزرگ مریض شده؟ به نظرم او برای ادارهٔ این مغازه بهتر بود. با اینکه چشمان خشنی داشت و چهرهاش کمی نامهربان بود، اما خیلی بهتر از این دختر به نظر میرسید. «حسابت میشه ۳۰۰۰۰۰ ین.» «چقدر؟!» «۳۰ ین.»
حجم
۱۳۴٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۸۰ صفحه
حجم
۱۳۴٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۸۰ صفحه
نظرات کاربران
واقعا هرکی حال دلش خوب نیست این کتاب واسش واجبه! قول میدم وقتی تموم میشه با لبخند کتابو میبندین