
کتاب اینجا مغازه کاستارد است
جعبههای مخصوص ناهار میفروشیم
انتشارات:
انتشارات دانشآفرین٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Sophie
۵۶
تا امروز همه چیز کسلکننده بود و بیاهمیت. هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد؛ اما حتماً فردا اتفاق خاصی رخ میدهد. روزهای تیره و خاکستری رفتهاند. یک اتفاق خاص که همه چیز را تغییر میدهد، در انتظار است. روزهای رنگارنگ در آینده خودشان را نشان میدهند. بدون شک!
با این تصور به تختخواب میروم.
هر روز؛ بلااستثناء.
Ailar Ab
۳۹
اگر یک شوخی هم زیادی طولانی شود، دیگر خندهدار نیست.
Shimmah
۲۸
موقع دعوا، اونی که قویتره برنده میشه. اونایی که قویان، چیزایی که دوست ندارن رو تحمل نمیکنن. چه گفتار باشه چه کردار، همه چیز به تویی که زورت کمتره بستگی داره.
Shimmah
۲۵
هر موقع که پول باشد، میتوان کتاب خرید؛ اما احساس خوب را نمیتوان خرید و فروخت.
Ailar Ab
۲۴
درک اینکه بدونی کسی بهت اهمیت میده، دلگرمکنندهست.
Shimmah
۲۰
همهٔ ما میخواهیم در زندگی، چیزهای مختلفی را برگردانیم. چه در دههٔ بیستسالگی، چه در سیسالگی و چه حتی بعد از چهلسالگی.
Shimmah
۱۸
کمک کردن؛ حسی از آرامش که آرام آرام قلب آدم را پر میکند.
Shimmah
۱۵
ما برای زندگی بدون پشیمانی تلاش میکنیم. با این حال، وقتی به عقب نگاه میکنیم، حسرتها مانند برگهای ریختهشده، بر روی ردپایی که جا گذاشتهایم میریزند. بنابراین سعی میکنیم حسرتهای پیش رویمان را از بین ببریم؛ اما هرگز نمیتوانیم گذشته را فراموش کنیم. هرچقدر هم که سرمان را برگردانیم، خاطرات حسرتها همچنان پشت سرمان هستند. با این حال، آن خاطرات، بدون شک لحظات ارزشمندی در زندگی ما هستند.
Shimmah
۹
چند باری دستورپختهایی رو امتحان کردم که شیرینی و کره و کالری کمتری داشتن که بعد از خوردنشون حس پشیمونی بهم دست نداد... و البته که احساس خوشحالی هم نکردم.
SpringGentle
۷
تا امروز همه چیز کسلکننده بود و بیاهمیت. هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد؛ اما حتماً فردا اتفاق خاصی رخ میدهد. روزهای تیره و خاکستری رفتهاند. یک اتفاق خاص که همه چیز را تغییر میدهد، در انتظار است. روزهای رنگارنگ در آینده خودشان را نشان میدهند. بدون شک!
با این تصور به تختخواب میروم.
هر روز؛ بلااستثناء.
yasman
۴
ما برای زندگی بدون پشیمانی تلاش میکنیم. با این حال، وقتی به عقب نگاه میکنیم، حسرتها مانند برگهای ریختهشده، بر روی ردپایی که جا گذاشتهایم میریزند.
شکیلا
۳
چرا آن حرف را به زبان آوردم؟
چرا باور داشتم که روزهای تا دیروز، فردا هم ادامه دارند؟
چرا نتوانستم کمی بهتر رفتار کنم؟
بارها و بارها به این موضوع فکر میکنم.
من نمیتوانستم در مغازه کاری انجام دهم. شاید اگر بابا مریض نمیشد، باز هم نمیتوانستم کاری پیش ببرم.
Shimmah
۳
زندگی من، خوشبختی من. برای بدست آوردنش باید چه کار کنم؟ روش خاصی را بلد نیستم. زندگی من در آن شرایط شروع شد.
آری؛ وقتی شروع شده، دیگر هیچ کاری نمیتوانم انجام دهم.
اما اگر نمیتوانم یک فرد عادی باشم، در عوض میتوانم سعی کنم به جلو بروم.
Shimmah
۳
چیزی هست که همه با اون خوشحال بشن؟
نه... آدم ها با هم فرق دارن.
Shimmah
۳
«دارم گریه میکنم چون خوشحالم. گریهم که تموم بشه، لبخند میزنم.»
Shimmah
۳
«اعتماد به نفس داشته باش. این قدرت توئه.»
Shimmah
۳
امیدوارم خاطرات دردناک و اندوهی که بر دلهایمان سنگینی میکند، حتی اندکی تسکین یابد.
Shimmah
۳
بعضی از خاطرهها مثل سایه دنبالمان میآیند. معمولاً آنها را فراموش میکنیم؛ اما وقتی ناگهان به عقب نگاه میکنیم، متوجه میشویم که آنها هنوز پشت سرمان هستند؛ که بیشترشان خاطراتی پر از حسرت را شامل میشوند.
sara
۳
چرا باور داشتم که روزهای تا دیروز، فردا هم ادامه دارند؟
چرا نتوانستم کمی خوبتر رفتار کنم؟
mj
۲
تا امروز همه چیز کسلکننده بود و بیاهمیت. هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد. اما حتماً فردا اتفاق خاصی رخ میدهد. روزهای تیره و خاکستری رفتهاند. یک اتفاق خاص که همه چیز را تغییر میدهد، در انتظار است. روزهای رنگارنگ در آینده خودشان را نشان میدهند. بدون شک!
با این تصور به تختخواب میروم.
مهدیه
۲
تا امروز همه چیز کسلکننده بود و بیاهمیت. هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد؛ اما حتماً فردا اتفاق خاصی رخ میدهد. روزهای تیره و خاکستری رفتهاند. یک اتفاق خاص که همه چیز را تغییر میدهد، در انتظار است. روزهای رنگارنگ در آینده خودشان را نشان میدهند. بدون شک!
با این تصور به تختخواب میروم.
هر روز؛ بلااستثناء.
HANIL
۲
مغازهٔ ناهارفروشی کاستارد، قدرت خاصی دارد که نه تنها گرسنگی جسمی را برطرف میکند، بلکه گرسنگی قلبها را نیز پر میکند.
بهارک🌿
۲
شکوفههای گیلاس حتی اگه روی یه درخت شکوفا بشن، شکوفههای سال گذشته و شکوفههای امسال، با هم متفاوتن. تو باید زندگی خودت رو بکنی و به خوشبختی برسی
Shimmah
۱
هیچ دوستی نداشتم. حتی نمیدانستم چرا باید اصلاً با کسی دوست شوم! غریبهای همسن و سال که نمیتوانستم با او احساس صمیمیت کنم. همهٔ ما آدمهای درون یک جعبه بودیم که هوای یکسانی را تنفس میکردیم؛ همین!
Shimmah
۱
چرا آن حرف را به زبان آوردم؟
چرا باور داشتم که روزهای تا دیروز، فردا هم ادامه دارند؟
چرا نتوانستم کمی بهتر رفتار کنم؟
بارها و بارها به این موضوع فکر میکنم.
Ailar Ab
۱
زندگی روزمره، همان روالی که تکرار میشود. البته، این یک تکرار ارزشمند است. یک تکرار ارزشمند که عادی و بیتفاوت شده است.
Ailar Ab
۱
درختها هم حتی اگه دور از توجه مردم باشن، بازم توی هر چهار فصل به یه شکلی توصیف میشن. تا وقتی کسی باشه که به اونا توجه کنه، همین کافیه.»
Shimmah
۱
من میخواهم کمی تغییر کنم. نه اینکه همه چیز را تغییر بدهم. اینطور تغییر راحتتر نیست؟ اینگونه، گذراندن زمان آسانتر نمیشود؟ به نظرم خوب خواهد بود. باید تغییر را امتحان کرد.
Tara
۱
هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد؛ اما حتماً فردا اتفاق خاصی رخ میدهد. روزهای تیره و خاکستری رفتهاند. یک اتفاق خاص که همه چیز را تغییر میدهد، در انتظار است. روزهای رنگارنگ در آینده خودشان را نشان میدهند. بدون شک!
با این تصور به تختخواب میروم.
هر روز؛ بلااستثناء.
مهدیه
۱
فکر کردن به آن بیهوده است
به همین خاطر تصمیم گرفتم به آن فکر نکنم
به آن چیز گرانبهایی که از دست دادم
