
کتاب عشقی همانند گلبرگ های در حال سقوط
معرفی کتاب عشقی همانند گلبرگ های در حال سقوط
کتاب عشقی همانند گلبرگهای در حال سقوط نوشتهی اویاما کیسوکه داستان رابطهی دو جوان به نامهای هاروتو و میساکی است که در توکیو امروز، میان آرزوهای شغلی، فشارهای اقتصادی و ترس از شکست، بهدنبال معنای عشق و بلوغ عاطفی میگردند. نشر دانشآفرین آن را منتشر کرده است و الهام بصیرت ترجمهی فارسی این اثر را بر عهده داشته است. روایت از دل یک موقعیت ساده و حتی خندهدار شروع میشود: آرایشگری که هنگام کوتاهکردن مو، بخشی از لالهی گوش مشتریاش را میبُرد و همین حادثهی عجیب، بهانهای برای شکلگیری یک قرار عاشقانه میشود. اما بهتدریج، پشت این موقعیت طنزآمیز، لایههایی از دروغهای کوچک، رؤیاهای نیمهکاره، احساس گناه، فشار خانواده و تلاش برای دوبارهساختن خود آشکار میشود. این کتاب در فصلهایی با حالوهوای فصلی، بهویژه بهار و شکوفههای گیلاس، پیش میرود و از خلال جزئیات روزمرهی زندگی در توکیو، رابطهای را دنبال میکند که همزمان هم شیرین و هم پراضطراب است. تمرکز متن بر گفتوگوها، احساسات درونی شخصیتها و تضاد میان ظاهر آرام شهر و آشوب درونی آنهاست. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب عشقی همانند گلبرگ های در حال سقوط
کتاب عشقی همانند گلبرگهای در حال سقوط با تمرکز بر دو شخصیت اصلی، هاروتو آساکورا و میساکی آریاکه، پیش میرود و فصلهای آن با عنوانهایی مانند «بهار» آغاز میشوند که حالوهوای عاطفی داستان را با تغییر فصلها گره میزنند. اویاما کیسوکه در این کتاب از یک صحنهی بهیادماندنی در آرایشگاه شروع کرده است: هاروتو که بهظاهر یک عکاس حرفهای است، برای کوتاهکردن موهایش پیش آرایشگری میرود که مدتی است دلبستهی او شده؛ میساکی هنگام کوتاهکردن مو، بر اثر استرس و حرکت ناگهانی هاروتو، بخشی از لالهی گوش او را میبُرد. این حادثهی غیرمنتظره، پای آمبولانس، بیمارستان و عذرخواهیهای پیدرپی را وسط میکشد و در نهایت به یک «قرار» زیر درختان ساکورا ختم میشود. در همین مسیر، خواننده با فضای محلههایی مثل شیموکیتازاوا، شینجوکو، یوتسویا و ایستگاههای قطار آشنا میشود و شهر توکیو به پسزمینهی زندهی داستان تبدیل میشود. در ادامهی کتاب عشقی همانند گلبرگهای در حال سقوط، روایت میان زاویهدید هاروتو و میساکی جابهجا میشود و بهاینترتیب، هم اضطرابها و دروغهای کوچک هاروتو دیده میشود و هم خستگیها، تردیدها و فشارهای زندگی میساکی. هاروتو در واقع یک کارمند پارهوقت در فروشگاه اجارهی ویدیو است که رؤیای عکاسشدن را نیمهکاره رها کرده و به میساکی دروغ گفته است. میساکی هم آرایشگری است که از کودکی بهخاطر موهای فرفریاش تحقیر شده و حالا با کار سخت در سالن بونیتا و کمککردن در میخانهی خانوادگی آریاکه-یا، سعی کرده است برای خودش آیندهای بسازد. کتاب در چندین فصل، از اولین قرار زیر شکوفههای گیلاس تا شام در رستوران فرانسوی، تمرینهای شبانهی میساکی روی سرِ مانکن، بازگشت هاروتو به استودیوی عکاسی و خواستگاری برادر میساکی از آیانو، پیش میرود. در این میان، فصلها با صحنههای پرجزئیات از آرایشگاه، بیمارستان، استادیوم بیسبال، پارکهای پر از شکوفه و کوچههای باریک شهر، فضای عاطفی و شهری داستان را شکل میدهند.
خلاصه داستان عشقی همانند گلبرگ های در حال سقوط
هاروتو آساکورا در آغاز داستان، جوانی ۲۴ ساله است که در ظاهر خود را عکاس حرفهای معرفی کرده اما در واقع، کارمند پارهوقت یک مغازهی اجارهی ویدیو است و سالهاست دوربین نیکون هدیهی پدرش را تهِ کمد گذاشته است. او زمانی بهعنوان دستیار در یک استودیوی عکاسی شلوغ کار کرده، زیر فشار کاری و فریاد مافوقها خسته شده و قبل از آنکه به مرحلهی عکاسشدن برسد، تسلیم شده است. با این حال، در گفتوگو با آرایشگر محبوبش، میساکی آریاکه، از روی خجالت و ترس از قضاوت، خود را عکاس موفقی جا زده که حتی جایزه هم گرفته است. این دروغ کوچک، بهتدریج به دروغی بزرگ تبدیل میشود که هر بار در مواجهه با نگاه تحسینآمیز میساکی، سنگینتر میشود. در سوی دیگر، میساکی دختری ۲۳ ساله است که در سالن بونیتا کار میکند و تازه از مرحلهی دستیار به آرایشگر ارتقا یافته است. او در کودکی بهخاطر موهای فرفریاش تحقیر شده و اولینبار در آرایشگاه محلی، وقتی آرایشگر موهایش را صاف کرده، احساس کرده زیباست. همان لحظه تصمیم گرفته است آرایشگر شود تا دیگران هم بتوانند خودشان را «خوشگل» ببینند. بعد از مرگ پدر و مادر، برادرش تاکاشی ادارهی میخانهی خانوادگی آریاکه-یا را بر عهده گرفته و میساکی برای کمک به او، همزمان کار و تحصیل کرده است. او از یک رابطهی قدیمی شکستخورده بیرون آمده و مدتی است از عشق فاصله گرفته، اما در عین حال از تنهایی و از دستدادن فرصتها هم میترسد. حادثهی بریدن لالهی گوش هاروتو در سالن، نقطهی چرخش داستان است. میساکی که از شدت عذاب وجدان حاضر است «لالهی گوش خودش را بدهد»، در بیمارستان از او میخواهد راهی برای جبران نشانش بدهد و هاروتو در همان لحظه، با سوءاستفاده از موقعیت، از او دعوت میکند برای دیدن شکوفههای گیلاس با هم بیرون بروند. قرار زیر ساکورا، با شلوغی پارکها، مستها، صفهای طولانی و بینظمی، بهجای یک صحنهی رمانتیک کلاسیک، به تجربهای پر از دستپاچگی تبدیل میشود. در همین قرار، همکار سابق هاروتو ناگهان ظاهر میشود و جلوی میساکی لو میدهد که او دیگر عکاس نیست. هاروتو ناچار میشود اعتراف کند که دروغ گفته، استودیو را رها کرده و حالا فقط در مغازهی ویدیو کار میکند. میساکی از این دروغ خشمگین میشود، اما خشم او فقط متوجه دروغ نیست؛ او از این هم عصبانی است که هاروتو رؤیایش را نیمهکاره رها کرده است. در صحنهای کنار خندق و درختان گیلاس، او با لحنی تند به هاروتو میگوید که نباید به این راحتی از رؤیا دست کشید و اگر فکر میکرده استعداد دارد، باید دوباره تلاش کند. این حرفها، که از دل تجربهی خودش در مسیر سخت آرایشگرشدن آمده، هاروتو را تکان میدهد. او در میان گلبرگهای در حال سقوط، اعتراف میکند که میخواهد «تغییر کند» و «مردی شود که میساکی میخواهد» و صادقانه میگوید میخواهد از او خوشش بیاید. پس از این قرار، مدتی سکوت و فاصله شکل میگیرد. میساکی درگیر کار، تمرین شبانه، موهای خاکستری زودرس و برنامههای زندگی برادرش و آیانو میشود. در همین فاصله، هاروتو به استودیوی جدیدی برمیگردد و بهعنوان دستیار عکاس تبلیغاتی ساوای کیوسوکه مشغول میشود. او اولین حقوقش را که میگیرد، با میساکی تماس میگیرد و خبر بازگشتش به عکاسی را میدهد و از او برای شام دعوت میکند. در شام در یک رستوران فرانسوی کوچک، هاروتو از سختیهای کار جدید، خوابیدن در دفتر، و در عین حال شوقش برای یادگرفتن میگوید و توضیح میدهد که چرا عکاسی را «جادویی» میبیند؛ چون میتواند لحظههایی را که معمولاً فراموش میشوند، برای همیشه نگه دارد. در همان دیدار، او برای تولد میساکی یک جعبهی قیچی چرمی صورتی میآورد؛ رنگی که از علاقهی میساکی به شکوفههای گیلاس حدس زده است. این هدیه، همراه با تلاش واقعی او برای بازگشت به عکاسی، نگاه میساکی را نرمتر میکند. در پایان بخش ارائهشده، آنها زیر یک چتر در باران به سمت ایستگاه میروند و رابطهای که با یک حادثهی خونین و یک دروغ شروع شده بود، حالا بر پایهی صداقت، تلاش دوباره و امیدی محتاطانه ادامه پیدا میکند.
چرا باید کتاب عشقی همانند گلبرگ های در حال سقوط را بخوانیم؟
عشقی همانند گلبرگهای در حال سقوط از دل یک موقعیت روزمره و حتی کمی فاجعهبار، مسیری را دنبال میکند که در آن عشق، فقط احساسات رمانتیک نیست، بلکه بهانهای برای روبهروشدن با ترسها و دروغهای شخصی است. این کتاب نشان داده است که یک دروغ کوچک دربارهی شغل، میتواند آینهای برای تمام چیزهایی باشد که شخصیت از خودش پنهان کرده است؛ از رؤیای نیمهکاره گرفته تا احساس شرم نسبت به گذشته. خواننده در کنار هاروتو، فشار زندگی شهری، کار پارهوقت، وسوسهی رهاکردن رؤیا و کشمکش میان امنیت و آرزو را لمس میکند. در سوی دیگر، زندگی میساکی تصویری از نسلی است که همزمان باید کار کند، یاد بگیرد، از خانواده حمایت کند و در عین حال، با خاطرهی شکستهای عاطفی و ترس از تکرار آنها کنار بیاید. رابطهی او با برادرش تاکاشی و آیانو، فضای میخانهی خانوادگی، و گفتوگوهای شبانهشان دربارهی عشق و مسئولیت، لایهای خانوادگی و صمیمی به داستان داده است. این کتاب بهجای تکیه بر اتفاقات بزرگ، از جزئیات کوچک مثل موهای خاکستری ناگهانی، بلیتهای بیسبال، ایمیل رسمی و خجالتی هاروتو، یا جعبهی قیچی صورتی، برای نشاندادن تغییرات درونی شخصیتها استفاده کرده است. برای کسانی که به داستانهایی با پسزمینهی شهری، روابط معاصر، و شخصیتهایی که میان کار، رؤیا و عشق گیر کردهاند علاقه دارند، این اثر میتواند تجربهای نزدیک و قابلهمذاتپنداری باشد. همچنین، حضور پررنگ فضاهای واقعی توکیو، از آرایشگاه کوچک تا استادیوم بیسبال و پارکهای پر از شکوفه، خواندن آن کتاب را به نوعی قدمزدن در شهر و تماشای زندگی روزمرهی آدمهای عادی تبدیل کرده است.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن این کتاب به کسانی پیشنهاد میشود که به داستانهای عاشقانهی معاصر با فضای شهری و شخصیتهای جوان علاقه دارند. به خوانندگانی که درگیر انتخابهای شغلی، رهاکردن یا ادامهدادن رؤیاها، و ترس از شروع یک رابطهی جدید هستند نیز پیشنهاد میشود. همچنین به علاقهمندان فرهنگ و زندگی روزمرهی ژاپن، از آرایشگاه و میخانه تا استادیوم بیسبال و پارکهای ساکورا، میتواند جذاب باشد.
بخشی از کتاب عشقی همانند گلبرگ های در حال سقوط
«میساکی سمت چپ هاروتو راه میرفت و هاروتو میتوانست ببیند که او از خجالت موهایش را دور انگشتانش میپیچد. «آخه موهای من فرفریه. وقتی ابتدایی بودم، پسرها مسخرهم میکردن و بهم میگفتن فرفری. من خیلی اذیت میشدم. با مامان و بابام هم در موردش حرف زدم و بهشون گفتم از موهام متنفرم. اما اونا فقط بهم گفتن اجازه نده پسرها اذیتت کنن. از جوابشون خوشم نیومد. احساس میکردم نمیتونم همهٔ زندگیم رو اونطوری ادامه بدم. وقتی برادرم فهمید به خاطر این مسئله خیلی ناراحتم و گریه میکنم، منو برد آرایشگاه محلمون. از نگرانی تپش قلب گرفته بودم. اما آرایشگر بهم گفت نگران نباش، ما میتونیم مشکلت رو حل کنیم. اون موهامو صاف کرد و توی یه چشم به هم زدن، مشکلم حل شد! اصلاً نمیتونستم باور کنم! انگار شعبدهبازی کرده بود! اون لحظه وقتی خودم رو توی آینه نگاه کردم، برای اولین بار توی زندگیم فکر کردم موهام قشنگن.» نگاهی دور و نوستالژیک در چشمانش دیده میشد، انگار عکسی قدیمی را تماشا میکرد. آنها در مقابل یک درخت گیلاس خیلی بزرگ ایستادند و میساکی با لبخندی ضعیف به آسمان نگاه کرد. «همون روز تصمیمم گرفتم من هم یه روز موهای بقیه رو قشنگ کنم. تصمیم گرفتم آرایشگر بشم تا بتونم به مشتریام کمک کنم خودشون رو خوشگل ببینن.»
حجم
۲۲۷٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۶۴ صفحه
حجم
۲۲۷٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۶۴ صفحه