
کتاب سواستپول
معرفی کتاب سواستپول
«سواستپول و داستانهای دیگر» مجموعهای از داستانهای کوتاه لئون تولستوی(۱۹۱۰-۱۸۲۸)، نویسنده برجسته روس است.
درباره لئو تولستوی
لئو تولستوی یا «لئو نیکولایویچ تولستوی» (Count Lev Nikolayevich Tolstoy) زادهٔ ۹ سپتامبر ۱۸۲۸ در یاسنایا پولیانا در ۲۰۰کیلومتری جنوب مسکو، بهعنوان یکی از بزرگترین رماننویسان تاریخ شناخته میشود. او که بین سالهای ۱۹۰۲ تا ۱۹۰۶ هرساله نامزد جایزهٔ نوبل ادبیات و در سالهای ۱۹۰۱، ۱۹۰۲ و ۱۹۰۹ نامزد جایزهٔ صلح نوبل بود، هرگز موفق به دریافت آن نشد. از آثار برجستهٔ او میتوان به رمانهای «جنگ و صلح»، «آنا کارنینا»، «مرگ ایوان ایلیچ» و «رستاخیز» اشاره کرد. لئو تولستوی در کودکی والدین خود را از دست داد و پس از سرپرستی توسط بستگان و عمههایش، در دانشگاه کازان به تحصیل پرداخت اما با فرازونشیبهایی روبهرو شد. پس از بازگشت به مسکو و گذراندن دورهای با قمار و علاقهمندی به موسیقی، به ارتش پیوست و نوشتن را بهطور جدی آغاز کرد. با انتشار آثار اولیهاش به شهرت رسید. سفرهای او و تجربیاتش در ارتش الهامبخش نگارش آثاری همچون «بریدن جنگل» و «قزاقها» شد. در سال ۱۸۶۲ با «سوفیا» ازدواج کرد و صاحب ۱۳ فرزند شد. در سال ۱۸۶۹ رمان مشهور «جنگ و صلح» را منتشر کرد. انتشار رمان «رستاخیز» در سال ۱۹۰۱ که انتقادات شدیدی به کلیسا داشت، منجر به تکفیر او توسط شورای مقدس کلیسای ارتدوکس شد. تولستوی در اواخر عمر دچار تحولات معنوی شد، از ثروت و آسایش دست کشید، به کارهای بدنی پرداخت، ساده زیست، گیاهخوار شد و تمام دارایی خود را به خانوادهاش بخشید. او در ۷ نوامبر ۱۹۱۰ در ۸۳سالگی درگذشت. هزاران نفر در مراسم تشییع جنازهاش در یاسنایا پولیانا گرد هم آمدند. این نویسنده معتقد بود که ادبیات ابزاری برای بیان مفاهیم اخلاقی و اجتماعی است و هدف از داستاننویسی، کاهش قضاوتهای بیرحمانه و گسترش مهربانی است.
در یکی از داستانهای این کتاب به نام «سواستپول» میخوانیم:
روشنایی پریده رنگ بامدادی، تازه آسمان تیره رنگ و قیرگون تپههای «ساپن» را روشن میساخت. دریا نیز کمکم از لابهلای تاریکی شب بیرونمیآمد و انتظار تابش انوار طلایی رنگ خورشید را میکشید. مه کم رنگی که بر سطح دریا و زمینهای ساحلی گسترده شده بود رفته رفته زایل میگشت. باد سرد سحرگاهی میوزید و آثار طراوت و شادی زایدالوصفی را بر گونههای عابرین بر جای میگذاشت. از مسافتی دور زمزمه پیاپی امواج دریا که بر روی صخرههای سنگی ساحلی میلغزیدند به گوش میرسید و فقط غرش رعدآسای توپ کشتیها بود که گاهگاهی این سکوت و آرامش دلپذیر بامدادی را در هم میشکست.
در قسمت شمالی بندر، جنب و جوش زیادی حکمفرما بود. دستههایی از سربازان در میان غرش توپها به سرعت در رفت و آمد بودند. در مقابل بارانداز سرباز مسلحی پاس میداد و دکتر بیمارستان نیز در این هنگام با سرعت به سوی محل کار خود در حرکت بود. یکی از سربازان صورت خود را در آب سرد شستشو داد و سپس در حالی که به محل اصلی خود بازمیگشت اورادی را زیر لب زمزمه مینمود و پیاپی علامت صلیب به روی سینهاش میکشید.
اگر شما در این وقت به بارانداز نزدیک میشدید، بوی مخصوصی از ذغالهای نیمسوز به مشامتان میرسید و از طرف دیگر، بوی تعفن غذاهای فاسد شده حالت تهوعی در شما ایجاد میکرد. در این هنگام دستههای مختلف سرباز که از نواحی دیگر به آنجا اعزام شده بودند از طرفی به طرف دیگر میرفتند. قایقها از اشخاص مختلفی پر شده بودند. سربازان، ملاحان، مردان و زنان به تدریج از قایقها پیاده میشدند و هر یک راه خود را به طرفی در پیش میگرفتند.
حجم
۲۱۲٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۲۷۲ صفحه
حجم
۲۱۲٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۲۷۲ صفحه
نظرات کاربران
در مجموع حوب بود. چند تاش خیلی خوب بود ولی سواستپول رو خوشم نیومد. آلبرت رو هم نه چندان .