آرتور شوپنهاور در تاریخ ۲۲ فوریه ۱۷۸۸ در شهر دانزیگ در پادشاهی پروس (گدانسک در لهستان امروزی) از پدری هلندی و مادری آلمانی متولد شد. پدرش -که متأثر از اندیشههای ولتر بود و از حکومت نظامیگر پروس نفرت داشت- بازرگانی آزاده و فرهیخته و مادرش، نویسندهای شناختهشده بود. بنیان زندگی مشترک هاینریش فلوریس شوپنهاور و یوهانا هنریته تروزینر چندان مستحکم نبود، چراکه در عین حال که هر دوی آنها جزء طبقهی مرفه و از روشنفکران جامعهی خود به شمار میرفتند، اختلافات بسیاری با یکدیگر داشتند.
پنج سالِ نخستِ زندگی آرتور کوچک در دانزیگ سپری شد تا آنکه با تجزیهی لهستان و واگذار شدن دانزیگ به پروس، خانواده که اوضاع را مناسب نمیدید، تصمیم به مهاجرت به کشور آلمان و شهر هامبورگ گرفت.
با گذشت چند سال از زندگی در آلمان و در حالیکه روزبهروز بر ثروت خانوادهی شوپنهاور افزوده میشد، پدر که میخواست فرزندش راه او را ادامه دهد و تاجری صاحبنام شود، آرتور را به دوست فرانسوی خود، موسیو گرگوار، سپرد تا راهورسم تجارت را به او بیاموزد. آرتور که علاقهی چندانی به بازرگانی نداشت، در دو سالی که در فرانسه در کنار گرگوار بود کاملاً به زبان فرانسوی تسلط یافت و پس از آن به همراه خانواده راهی سفری طولانی به انگلیس شد.
آرتور در انگلیس در مدرسهای شبانهروزی به تحصیل پرداخت و برخی معتقدند حضور در این مدرسه نقش پررنگی در عقاید ضددینی او داشته است، چرا که مدیر این مدرسه فردی متعصب بود و بارها با سختگیری بسیار موجب شده بود که آرتور بهاجبار در مراسم مذهبی مدرسه شرکت کند.
آرتور شوپنهاور در همان دوران توجه بسیاری به اقشار ضعیف جامعه داشت و ذهناش به رنج و درد آدمی در این جهان معطوف بود. او که در دورهی نوجوانی زمینههای بروز افسردگی را از خود نشان داده بود، در سال ۱۸۰۵ و در مواجهه با مرگ پدرش -که در اثر خودکشی روی داد- یک شوک بزرگ را تجربه کرد؛ اتفاقی که نهتنها بر انتخاب مسیر آیندهی او مؤثر بود، بلکه سبب شد تا بعدها در فلسفهاش نیز بیش از هرچیز به درد، رنج و بیهودگی مرگ آدمی بپردازد.
پس از مرگ پدر، آرتورِ هفدهساله به نزد مادرش در شهر وایمار رفت (این زمان مصادف بود با مصاف تاریخی «ینا» که در جریان آن یک سردار جوان فرانسوی به نام ناپلئون بناپارت، ارتشهای متفق پروس-زاکسن را با شکستی سنگین روبهرو ساخت و فصلی تازه را در تاریخ اروپا رقم زد).
مناسبات میان شوپنهاور و مادرش -که نخستین نویسندهی زن آلمانی بود که کتابهایش را با نام خودش و بدون استفاده از نام مستعار منتشر میکرد- بسیار پرتنش بود و درست زمانی که مادرش با امثال گوته و شلگل در ارتباط بود، شوپنهاور مجبور شد که دور از مادر و در کنار پژوهشگری با نام «پاسو» زندگی کند. پاسو پژوهشگر زبان کلاسیک بود و چیزهای زیادی به آرتور آموخت؛ اما این فاصله نیز نتوانست رابطهی آرتور و مادرش را بهبود بخشد و مشاجرههای آنها هرروز شدت مییافت تا اینکه آرتور در بیستویکسالگی با دریافت سهم خود از ارثیهی پدرش، ارتباط با مادر را به حداقل رساند و به استقلال مالی دست یافت.
آرتور شوپنهاور جوان با دریافت ارثیهی خود وایمار را ترک کرد و راهی دانشگاه گوتینگن شد. او در این دوره سعی کرد درسهای اصلی پزشکی را بگذراند، اما سرنوشت راه فلسفه را برایش انتخاب کرده بود. آرتور کمکم با افلاطون و کانت آشنا شد و تمایل او به یادگیری فلسفه موجب شد که به کلاسهای بزرگترین فیلسوف آن روزگار آلمان، یعنی فیشته، برود، ولی لحن مغلق و مبهم فیشته باعث شد که تنواند با فسفهی او ارتباط برقرار کند. او همچنین حضور در کلاسهای شلایر ماخر را نیز تاب نیاورد و به دلیل گرایشهای مذهبی ماخر از حضور در کلاسهایش انصراف داد.
شوپنهاور در سال ۱۸۱۳ به جنوب وایمار بازگشت و کار نگارش رسالهی دکترای خود را آغاز کرد که موضوع آن «ریشههای چهارگانهی اصل سبب کافی» بود. او یک سال بعد، یعنی در سال ۱۸۱۴ وایمار را ترک کرد و راهی درسدن شد و در فاصلهی میان سالهای ۱۸۱۴ تا ۱۸۱۸ مهمترین اثر خود یعنی «جهان چونان اراده و تصور» را به رشتهی تحریر درآورد. علاوهبر اندیشیدن و تلاش برای نگارش این کتاب در طول این چهار سال، آشنایی با یک شرقشناس با نام مایر نیز موجب شد که شوپنهاور با بودا و اندیشهی شرقی آشنا شود و تأثیر زیادی از آنها دریافت کند.
جهان چونان اراده و تصور که در سیسالگی شوپنهاور منتشر شده بود، چندان مورد اقبال عمومی قرار نگرفت. اما در این بین یک بداقبالی دیگر نیزگریبانگیر او شد. آرتور که بهشدت از سروصدا بیزار بود و در آن دوران در پانسیون زندگی میکرد، از سروصداهای پیرزن همسایه به ستوه آمد و او را از پلهها به پایین انداخت! اتفاقی که موجب شد دست پیرزن آسیب ببیند و دادگاه شوپنهاور را به پرداخت هزینهی منظم سه ماهه به پیرزن ملزم کند. این مسئله چنان برای شوپنهاور سنگین بود که پس از مرگ پیرزن روی برگهی فوت او نوشت: «پیرزن مرد و باری از روی دوش برداشته شد».
شوپنهاور در سال ۱۸۱۹ بهعنوان استاد فلسفه در دانشگاه برلین استخدام شد. او که از هگل بیزار بود، ساعات تدریس خود را درست با ساعات کلاس درس هگل همزمان ساخت، اما شهرت هگل در آن روزگار سبب شد که دانشجویان از کلاسهای درس او استقبال نکنند. همین امر نیز باعث شد که او تنها پس از دو ترم از کار تدریس در دانشگاه استعفاء دهد و هجونامهای علیه هگل منتشر سازد.
آرتور شوپنهاور در سال ۱۸۳۱ از ترس بیماری وبا از برلین به فرانکفورت گریخت و در آنجا با پولی که به او ارث رسیده بود، زندگی نسبتاً راحتی را میگذراند.
سالها به نظر میرسید که شوپنهاور به عنوان فیلسوف ناکام مانده است. انتشار کتاب فلسفهی طبیعی او تحت عنوان «دربارهی اراده در طبیعت» در سال ۱۸۳۶ نیز تغییری در این وضع ایجاد نکرد.
آرتور شوپنهاور در پنجاه سالگی با انتشار رسالهی «دربارهی آزادی ارادهی آدمی» جایزهی «کانون شاهنشاهی علوم نروژ» را به خود اختصاص داد و رسالهی دیگری تحت عنوان «دو مسألهی بنیادین فلسفهی اخلاق» جایزهی آکادمی کپنهاگ را برای او به ارمغان آورد. این رویدادها وجههی او در آلمان را نیز بهبود داد و نام او را بر سر زبانها انداخت.
شوپنهاور که دیگر در محافل فکری و در میان دانشوران آلمان شخصیتی شناختهشده بود، در سال ۱۸۴۴ کار نگارش جلد دوم «جهان چونان اراده و تصور» را به پایان رساند. او که خود را سزاوار این آوازه میدانست، معتقد بود که بینام ماندن او در آلمان، صرفاً ناشی از دشمنی محافل فلسفی آکادمیک کشور با او بوده است.
اگرچه آوازهی شوپنهاور دیر به دست آمد، ولی پایدار بود. تأثیر او از آن جهت گسترده بود که افزون بر حوزههای معرفتشناسی و اخلاق، آموزههایی نیز در قلمرو رهایی و فلسفهی زندگی داشت. آخرین اثر شوپنهاور با نام «متعلقات و ملحقات» در سال ۱۸۵۱ منتشر شد که شهرتی فراگیر نصیب نویسنده ساخت و علاوهبر آلمان، خارج از مرزهای کشور نیز طرفدارانی پیدا کرد. او در تاریخ ۲۱ سپتامبر ۱۸۶۰ در فرانکفورت چشم از جهان فروبست.
آرتور شوپنهاور بهرغم تمام حواشی شخصی و اجتماعی، بر اندیشههای بسیاری از متفکران پس از خود تأثیرگذار بوده است که از میان آنان میتوان به هارتمن، بورکهارت، نیچه، فروید، هایدگر و نیز هورکهایمر اشاره کرد. همچنین تأثیر اندیشههای او بر هنر و ادبیات نیز انکارناپذیر است و بزرگانی چون فریدریش هبل، ریچار واگنر و ویلهلم بوش متأثر از آراء او بودهاند.
نظر شما دربارهٔ این کتاب
نظرات کاربران
من نسخه فیزیکی رو خوندم به نظرم برای آدم ها ی خوب ،خوبه برای کسایی که همیشه حق شون پایمال میشه مثلا من دقیقا زمانی که میدونستم حق با منه طرف مقابلم جوری حرف زد که قضیه برگشت و من هیچ جوری...بیشتر
کتاب خیلی کمک کننده ای هستش اما اگه کم کتاب خوندید و میخوایید چیزی یاد بگیرید این کتاب خستتون میکنه مخصوصا اینکه متن کتاب سنگین و گاها با تعمق زیاد قابل فهم میشه ولی اگه زیاد کتاب خونده باشید و...بیشتر
فکر میکنم باید رفت سراغ نمونه های دیگه درخصوص هنر مناظره. در این کتاب ، شوپنهاور مواضعی به نظر نامرتبط به اصل موضوع رو هم وارد متن کتاب کرده و البته دید جامع و وسیعی درمورد انسان نداره. درواقع ، شوپنهاور...بیشتر