معرفی و دانلود کتاب مامور مرگ های غیراتفاقی + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب مامور مرگ های غیراتفاقی
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب مامور مرگ های غیراتفاقی

نوع کتاب
۳.۱(از ۱۹ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
حسام حیدری
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب مامور مرگ های غیراتفاقی

کتاب مامور مرگ های غیراتفاقی نوشه حسام حیدری است. این کتاب را نشر چشمه منتشر کرده است. این کتاب داستان حیرت‌انگیز زندگی یک قاتل اجاره‌ای است. 

درباره کتاب مامور مرگ های غیراتفاقی

کتاب مامور مرگ های غیراتفاقی داستان یک قاتل حرفه‌ای است که در یک آژانس سفارش قتل کار می‌کند. داستان از جایی آغاز می‌شود که یک کارآموز به محل کارش آمده که از یک خانواده ثروتمند است و رئیسش از قاتل می‌خواهد به کارآموز درست آموزش دهد، اما مدتی است زندگی قاتل به‌هم ریخته است. پرونده قتل خوب سراغش نمی‌آورند، متهم شده به اینکه جان یک نفر را کامل نگرفته است. پولی در بساط ندارد و اوضاعش به هم ریخته است و باید فکری برای خودش کند.

داستان در فضایی عجیب روایت می‌شود و منطق تازه و عجیب شغل راوی در تمام داستان باورپذیر است. روایت طنزی آمیخته با سرخوشی است که خواننده را با خود همراه می‌کند تا از داستانی عجیب و زیبا لذت ببرد. 

خواندن کتاب مامور مرگ های غیراتفاقی را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به ادبیات داستانی پیشنهاد می‌کنیم. 

بخشی از کتاب مامور مرگ های غیراتفاقی

چشمم را که باز کردم، دماغ گوشتی و مرطوب رئیس درست جلوِ صورتم بود. از جا پریدم و لباسم را صاف‌وصوف کردم. رئیس گفت «این‌جا جای خوابیدنه؟ الآن وقت خوابیدنه؟ پیش خودتون نمی‌گید یکی زنگ بزنه قتل فوری بخواد؟ آقای قاتل، از شما بعیده واقعاً. شما که سابقه‌دارید دیگه چرا؟»

ظرف غذا و قوطی نوشابه را که روی میز چپ شده بود جمع‌وجور کردم، گفتم «خواب نبودم رئیس، فقط یه لحظه چشمم گرم شد. به این آقای دانشجو سپرده بودم حواسش باشه، اگه کسی زنگ زد جواب بده.» و به پسرک کارآموز، که سعی می‌کرد خودش را پشت رئیس پنهان کند، چشم‌غره رفتم.

رئیس حسابی قیافه گرفته بود. لبهٔ کتش را تاب داد و دستی به ریش و سبیل بی‌حالش کشید و گفت «چشمت گرم شده بود؟ یعنی چی که چشمت گرم شده بود؟» و پرونده‌ها را از این دست به آن دست داد.

«چشمم گرم شد دیگه… یعنی یه لحظه خوابم گرفت.»

«خب بگو خوابم برد دیگه. چشمم گرم شد یعنی چی؟ چشم مگه گرم می‌شه؟»

«اصطلاحه رئیس. همون. خوابم برد.»

رئیس زیرلب غرغری کرد و جلوِ در اتاقش که رسید برگشت گفت «یه لحظه تشریف بیارید تو اتاق من، کارتون دارم.»

تو اتاق رئیس بوی حلوای سوخته می‌آمد. از بالکن سرتاسری پشت میزش، نور و باد می‌زد تو و اتاق را ریخته‌پاشیده‌تر نشان می‌داد. رئیس قبل از این‌که بنشیند، کتش را درآورد و انداخت روی صندلی، بعد پشیمان شد و گذاشتش روی میز، آخرسر هم آویزانش کرد به درِ بازِ کتابخانه، گفت «این کارها چیه می‌کنی قاتل‌جون؟ کم به تو سفارش کردم؟» بعد صدایش را آورد پایین و گفت «مگه نگفتم جلوِ این پسره رعایت کن، این‌ها خانوادگی پولدارند، باباش آدم‌حسابیه؟»

نمی‌دانستم کجا بنشینم. روی دوتا مبل راحتی که برای ارباب‌رجوع گذاشته بودند، پُر بود از پروندهٔ قتل‌های قدیمی و برگه‌های گزارش و صورت‌جلسهٔ کارهای گذشته. گفتم «من به بابای آدم‌حسابیِ این پسره چی‌کار دارم رئیس؟ یه لحظه فقط خوابم برد!»

خود رئیس هم نمی‌دانست باید چه‌کار کند. هی یکی از وسایل روی میزش را برمی‌داشت و یک جای دیگر می‌گذاشت. اشاره کرد به پرونده‌هایی که روی هم ریخته بود، گفت «این‌ها رو ببین. این‌ها بدبختی‌های منه. به خاطر خلاف‌هایی که شما آقایونِ قاتل کرده‌اید هنوز دارند من رو می‌برند و می‌آرن. به یه همکار قاتل شما گفتیم برو فلانی رو بکش، رفته خط انداخته رو شکم یارو و اومده. یکی نیست بگه باباجان، شما که چاقو رو تا شکمش بردی، فرومی‌کردی دیگه! کم‌کاری چه‌قدر آخه؟ کی رو می‌خواید گول بزنید؟»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب مامور مرگ های غیراتفاقی و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:مامور مرگ های غیراتفاقی
موضوع:داستان کوتاه، داستان ایرانی
نویسنده:حسام حیدری
انتشارات:نشر چشمه
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۹۹/۰۹/۲۳
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۶.۵۷ مگابایت
شابک:۹۷۸-۶۲۲-۰۱-۰۷۷۵-۰
تعداد صفحه‌ها:۱۲۷ صفحه
قیمت کتاب:۴۲۵۰۰ تومان
برچسب:مجموعه جهان تازه دم

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

رابرت
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۱۱/۱۶

بسیار کتاب جالبی بود با ایده ای تازه طنز سیاه در مایه های مغازه خودکشی و چقدر حیف که به اندازه ی کافی دیده و معرفی نشده این اثر نویسنده من که خیلی خوشم اومد فضا سازی جامعه هرچند مشکلاتی...بیشتر

۰
PaRsA
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۴/۰۵/۲۱

به شدت کتاب چرت، حیف وقتی که برای خوندن این کتاب بزارین. یه داستان بی سر و ته که اصلا معلوم نیست چه طرز فکری پشتشه؟ با عادی جلوه دادن هر جرم و جنایتی دقیقا چه لذتی به خواننده منتقل میشه؟!...بیشتر

۰
tata.b
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۶/۲۱

برای خوندن این کتاب دو به شک بودم ( راستش فقط اسم و طرح جلد جذبم کرد، اینجاس که اهمیت این دو معلوم میشه ) ولی شروع کردم به خودندش... 🌿 کتاب برای دور شدن از روزمرگی ها خوبه ایده...بیشتر

۰
جعفرطیاری
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۲/۱۰/۲۹

پایانش خیلی مسخره و غیر اصولی بود

۰
هانا
۱۴۰۳/۰۳/۱۱

ایده نسبتا خوبی داره اما جامعه عجیبی که این شخصیت در اون زندگی میکنه اصلا بهش پرداخته نمیشه و همین رابطه ای که با شیرین داره کلا به نظر میاد برای این ایده وقت نذاشتن و فقط خواستن یه جوری...بیشتر

۰
کاربر شماره n ام
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۰۱/۰۳

ایده داستان واقعا جالب بود ولی به نظرم خیلی از صحنه‌ها و اتفاقات میتونست بهتر باشه

۰
شعبده‌باز واژگان
مطمئن نیستم.
۱۴۰۴/۱۱/۰۸

من نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. اصلا گیرا نبود بنظرم.

۰
[ اِفـــ ]
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۴/۰۲/۲۳

به نظرم اینقدر کتاب خوب برای خوندن هست که کسی نخواد وقتشو با این کتاب هدر بده... ی بچه برام داستان می‌گفت قطعا محتواش بهتر از این کتاب بود..

۰
DR.MOHAMMADREZA,Hp
مطمئن نیستم.
۱۴۰۳/۰۳/۱۹

اوایل داستان ارتباط برقرار کردن باهاش سخته. اما کم کم به فضاش عادت میکنی. اما دقیقا زمانی که گرم ماجرا میشی داستان تموم میشه!

۰
نایب
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۰۱/۰۵

خوب بود

۰
فرسا
مطمئن نیستم.
۱۴۰۲/۰۹/۱۶

کتاب عجیبی بود و فضای حاکم بر داستان وارونه بود اما کشش و جذابیت خاصی داشت که باعث شد تا آخرش رو بخونم .

۰
کاربر 8089170
۱۴۰۴/۰۴/۱۶

کتاب جالی بود . طنز و بود و میتونست خنده رو بر لب خواننده کتاب بیاره . به نظرم فضای داستان متفاوت بود و همین باعث میشد قشنگ به نظر برسه !

۰
setayesh
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۶/۰۳

اگه دنبال یه داستانی هستید که فان باشه و نیاز به فکر کردن نداشته باشه حتما بخونیدش.

۰

بریده‌هایی از کتاب

فرسا
۲
«در رو شکوندی؟! باورم نمی‌شه. تو کِی این‌همه پست شدی آقای قاتل؟ دستت نلرزید وقتی می‌خواستی بزنی اون در رو بشکونی؟ فکر اون خانواده رو نکردی که تو این سرمای پاییز، چه‌طوری برن در بخرند برای خونه‌شون؟» سرم را انداختم پایین. حرف‌هایش بدجوری منطقی بود. هیچ جوابی نداشتم. اشک‌هایش را پاک کرد و چندبار خیلی محکم تو دستمال‌کاغذی فین کرد و گفت «فکر می‌کنی سازمان این گناه رو می‌بخشه؟ کلی نمره‌منفی می‌خوره پای آژانس. حالا اون هم به‌درک، جواب آژانس‌های رقیب رو چی بدم؟ می‌دونی این آسان‌قتل‌پردازها اگه بفهمند چه آبرویی ازمون می‌برند؟ دیگه تو جلسات ماهانه نمی‌تونم سرم رو بالا بگیرم.»
mhassandf
۱
گفت «بابا دیگه همه شنیده‌ند این ضرب‌المثل رو که می‌گه هیچ نکبتی برای قاتل بدتر از این نیست که پرونده‌ای غیر از قتل دستش بِدن.»
mhassandf
۱
برای این‌که بتوانم دخترروغنی را ببینم، هر روز بعد از کار یک تکهٔ بزرگ دنبه کش می‌رفتم و می‌گذاشتم تو لباس زیرم، می‌بردم دم خانه‌شان می‌گذاشتم رو سکو و قایم می‌شدم تا وقتی بیرون می‌آید یواشکی نگاهش کنم. دنبه نماد عشق ما بود. دورش روبان می‌بستم، همراه یکی دوتا گل وحشی.
mhassandf
۱
«نه… آخه می‌دونید چیه، استاد؟ بابام… بابام عاشق این رشته‌ست. اون گیر داد که حتماً قتل بخونم. از قدیم آرزو داشته که یه روز قاتل بشه و شوهرخواهر و برادرزن و پدرزنش رو بکُشه. به من می‌گفت برو درس بخون که بتونی آرزوی قدیمی من رو برآورده کنی. من اگه نتونم مدرکم رو بگیرم بابام دق می‌کنه.»
فرسا
۰
بدجوری دلم برایش سوخت. واقعاً آدم بدشانسی بود. گفتم «یعنی کلاً تو زندگیت هیچ موقعیت غمگینی پیش نیومد که ناامید بشی؟» موهایش را از پیشانی کنار زد و گفت «چرا. سرِ طلاق بابا و مامانم موقعیت خیلی خوب بود، ولی این دفعه خودم اشتباه کردم. به جای قرص برنج، مسهل خوردم. دو هفتهٔ تموم فقط می‌رفتم دست‌شویی.»
mhassandf
۰
نصف غذا را که خوردم، تازه طعمش را فهمیدم. بدجوری بی‌نمک بود. گوشتش بوی پوشک بچه می‌داد. پیاز هم یادشان رفته بود. گفتم «می‌شه به جای این‌که این‌قدر سؤال کنی اون نمکدون رو از رو میز بِدی؟» و چندتا برنج از تو دهانم پاچید تو صورتش.
mhassandf
۰
هم‌زمان دور دهانم را پاک کردم و آروغ کِش‌داری زدم که جگرم را حال آورد. پسرک گفت «احسنت، احسنت…»
mhassandf
۰
«امان از شما جوون‌ها…» و به‌نوبت با گوش و دماغ و ابروهایش وررفت
mhassandf
۰
«خدا هیچ رئیسی رو شرمندهٔ کارمندش نکنه.»
mhassandf
۰
همان جا روی زمین نشست و چندبار محکم به سروصورت خودش کوبید. گفت «ای خاک بر سرِ من که یه قتل نمی‌تونم برای تو جور کنم. پس من به چه دردی می‌خورم؟» رفتم دستش را گرفتم و گفتم «نکن این‌طوری رئیس. بی‌خیال بابا، من یه چرندی گفتم…»