معرفی و دانلود کتاب سیب زمینی خورها + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب سیب زمینی خورهاsubscriptionAvailable

کتاب سیب زمینی خورها

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۴۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
غلامرضا رمضانی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب سیب زمینی خورها

من و عباس خسروی خیلی با هم دوست بودیم. خانهٔ آن‌ها در انتهای کوچه تنگه بود و خانهٔ ما نزدیک مسجد آقاسیدمهدی. تا جایی که یادم می‌آید عباس از دوم ابتدایی با من دوست بود، اما عباس خسروی دورانِ راهنمایی در ذهن من نشسته است. او هرروز صبح می‌آمد در خانهٔ ما و با هم به مدرسه می‌رفتیم. وقتی هم که تعطیل می‌شدیم، مثل دو دوست خیلی صمیمی راهمان را می‌گرفتیم و شانه‌به‌شانه با هم به خانه‌هایمان برمی‌گشتیم. ولی وقتی عباس قهر می‌کرد یا به بهانه‌ای می‌افتاد روی دندهٔ لج، ورق برمی‌گشت و اوضاع به هم می‌ریخت. باید می‌رفتم جلوی خانهٔ آن‌ها و آن‌قدر منتظرش می‌شدم تا از خانه بیرون بزند. دمق و بی‌حوصله، لخ‌لخ راه می‌افتاد طرف مدرسه و من هم بی‌حرف و حدیث دنبالش می‌رفتم. با تمام این‌ها، تازه اگر یک روز دنبالش نمی‌رفتم، قهر می‌کرد. من هم دوست نداشتم عباس با من قهر کند.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب سیب زمینی خورها و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتابسیب زمینی خورها
موضوعطنز، داستان ایرانی
نویسندهغلامرضا رمضانی
انتشاراتانتشارات چرخ‌و‌فلک
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۷/۰۴/۰۴
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۸.۵۹ مگابایت
شابک۹۷۸۶۰۰۸۷۱۴۰۶۴
تعداد صفحه‌ها۱۲۰ صفحه
قیمت کتاب۹۹۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

farez
۱۳۹۸/۱۰/۱۰

تجربه ی خوندن این کتاب مثل پرسه زدن تو خاطرات کودکی برای همه ی ماست.طعم ناامیدی و شکست رو همه ی ما چشیدیم،تحقیر شدن بواسطه ی هم سن و سالامون، منع شدن از کارهایی که دوستش داریم و گپی که...بیشتر

۰
آترین🍃
۱۳۹۸/۱۰/۱۴

فوق العاده خوب و زیبا بود پر از نوستالژی و مرور خاطرات مدرسه و بچگی بود.از شخصیت اصلی کلی درس درباره مصمم بودن گرفتم یه جاهایی از عمق وجودم برای شکستاش غصه خوردم و کلی بابت موفقیتش ذوق کردم این...بیشتر

۱
__mohadeseh.b__
۱۳۹۸/۰۵/۰۱

داستان جالبی بود 😊؛ فراز و نشیب و تلاش پسری برای نمایشنامه نویسی و بازیگری ، برای سرگرمی کتاب خوبیه 🙆

۱
حسینی
۱۳۹۷/۰۷/۲۲

قشنگ بود.ارزش خوندن داره.منکه از این شرح حالها خیلی خوشم میاد

۰
محمدرضا
۱۳۹۷/۱۲/۲۶

بهتر بود این کتاب جز دسته طنز نباشه خلاصه بگم یه حسی داشت توی این کتاب حال و هوای تنبیه های کودکی طرز دید بابا های قدیم (نه همشون) سختی انجام بعضی کارها که فقط اسمش بد دررفته خلاصه که این کتاب 200 صفحه...بیشتر

۳
Aida
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۱/۱۵

تک تک لحظاتش حس میکردم داره از زبون من حرف میزنه!(: نوستالژیک💙

۰
Alireza Darani
۱۳۹۷/۰۷/۲۳

و آقاش خیلی واقعی بود

۰
lovely_book
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۵/۱۰

روزهای این کتاب خوندم که به علت شکست های پی در پی حوصله نداشتم‌، کتاب حالم رو خوب کرد.

۰
پریسا
۱۳۹۸/۱۰/۰۵

این کتاب عالیه من کتابشو از کتاب خانه گرفتم وخواندم جلدش یک شکل دیگه بود ولی در کل این کتاب عالیه داستان زندگی یک نفر است

۰
کاربر ۳۳۸۷۴۳۹
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۱۰/۲۹

خیلی خنده دار وجالب بود، خاطرات گذشته زمان مدرسه زنده میشه، فقط کاش بیشتر ادامه داشت، واز آینده اش بیشتر میزاشت

۰
بابک بیانی
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۶/۰۵

سرگرم کننده و روان بود

۰
AasemOon
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۶/۱۶

داستان یک پسر با خانواده ای سنتی که به دنبال رویایش می رود. جذاب و خواندنی:)))

۰
کاربر ۱۴۹۹۳۴۷
۱۳۹۹/۰۳/۳۰

یه دفعه ای تموم شد.انتهای جالبی نداشت.ولی خوب بود.

۰
Zeinab
۱۳۹۸/۰۸/۰۳

این کتاب اصلا طنز نیست. ماجرای نویسنده در دوران راهنمایی و دبیرستان است که به نوشتن علاقه‌مند می‌شود، کتاب‌خوان و کتاب‌دوست می‌شود، تصمیم می‌گیرد نویسنده شود، در پی آن با نمایش و نمایش‌نامه‌نویسی آشنا می‌شود و بعد سراغ بازیگری می‌رود...بیشتر

۰
Maryam Shahriari
۱۳۹۸/۰۵/۰۱

یک کتاب شیرین که ممکنه حال خوب و ساده فضاش تا مدت‌ها در ذهن آدم بمونه.

۰

بریده‌هایی از کتاب

محمدرضا
۷
خنده‌هایش را دوست داشتم. ولی اخم‌هایش را نه. وقتی پکر بود، وقتی به دیوار اتاق تکیه می‌زد و داشت فکر می‌کرد، صورتش سنگین و سرد و تلخ می‌شد.
محمدرضا
۵
برای هزارمین بار، از خودم بدم آمد.
😊Fatemeh
۴
با خودم گفتم من هم می‌توانم یک داستان بنویسم و بفرستم برای مجله. چرا که نه؟! وقتی به همین راحتی می‌توانم به داستان‌ها اضافه کنم، خودم بنویسم که بهتر است. تمام روز به این موضوع فکر می‌کردم. هم خوشحال بودم و هم به خودم می‌گفتم اگر بشود، چه می‌شود؟! در رؤیا خودم را صاحب بلندترین مقام و بالاترین درجهٔ پیشرفت دیدم. همیشه این‌طور بودم. آینده را تا بهترین مراحل پیشرفت و اوج در ذهنم می‌ساختم.
محمدرضا
۴
ننه‌ام سر صحبت را باز کرد و گفت: «این بچه به حرف مدیر مدرسشون داره نمایش درست می‌کنه. بذار کارش رو بکنه.» آقام چند بار بلند گفت: «مگه مدیرشون نون و آبشو می‌ده؟! من نمی‌خوام بچم بی‌دین بشه. نمی‌خوام بره دنبال قرتی‌بازی.»
محمدرضا
۳
با عقیلی به طرف خانه می‌رفتیم که گفت: «آخر هفته می‌آی بریم سینما؟» راستش را به او گفتم: «آخه من اصلاً سینما نرفتم. آقام اگه اسم سینما رو بشنوه، منو سیاه و کبود می‌کنه. توی خونه همیشه از فیلم و سینما بد می‌گه. ما تازه تلویزیون خریدیم. اما به‌جز اخبارِ سر شب و یکی، دو ساعت دیدن سریال چیز دیگه‌ای نمی‌بینیم و به دستور آقام باید خاموشش کنیم.»
یاس‌‌ِنرگس(Yasna)
۳
عباس بین بچه‌ها برای خودش کسی بود؛ هم درسش خوب بود، هم فوتبالش. همیشه شاگرد اول بود. خودش می‌گفت خواهر و برادرانش همه شاگرد اول مدرسه‌شان هستند. اما همین عباس گاهی وقت‌ها نمی‌توانست خیلی از کارها را انجام دهد. مثلاً اینکه یواشکی برود و از پنجرهٔ دفتر سرک بکشد و ببیند آقامعلم آمده یا نه؟ یا مثلاً یک جواب دندان‌شکن به بچه‌های شر بدهد و حالشان را بگیرد...
Zeinab
۱
همین که از سرنوشت آدم‌های دیگر سر درمی‌آوردم، برایم جالب بود. حس می‌کردم چیزهای مهمی دستگیرم شده. مخصوصاً اینکه بالای بعضی از این داستان‌ها درشت نوشته شده بود: «سرگذشت واقعی.» از اینکه فکر می‌کردم بیشتر از بچه‌های دیگر می‌فهمم، کلی حظ می‌بردم.
Zeinab
۰
بعدها که در موردش فکر کردم، دیدم آقای فرسیو بی‌دلیل آن کتاب را به من هدیه نداده. می‌خواست من با خواندن آن کتاب بفهمم که برای نوشتن داستان حتماً نباید سراغ زندگی‌های عجیب و غریب رفت. زندگی خودم هم لحظه‌هایی داشت که می‌توانست یک داستان باشد.
Zeinab
۰
وقتی آقام می‌افتاد به شوخی، خیلی دوستش داشتم. خنده‌هایش را دوست داشتم. ولی اخم‌هایش را نه. وقتی پکر بود، وقتی به دیوار اتاق تکیه می‌زد و داشت فکر می‌کرد، صورتش سنگین و سرد و تلخ می‌شد.
Zeinab
۰
با نارضایتی گچ را از لب تخته برداشتم. زمان آن‌قدر برایم سخت می‌گذشت که حس کردم برداشتن گچ سه سال طول کشید. آقا که مسئلهٔ ریاضی را گفت، رنگم مثل گچ سفید شده بود. نمی‌دانم چرا درس ریاضی برایم شده بود درس اعدام. فکر می‌کردم با طناب دار بالا کشیده می‌شوم.