جملات زیبای کتاب مامور مرگ های غیراتفاقی | طاقچه
تصویر جلد کتاب مامور مرگ های غیراتفاقی

بریده‌هایی از کتاب مامور مرگ های غیراتفاقی

نویسنده:حسام حیدری
انتشارات:نشر چشمه
امتیاز
۳.۱از ۱۹ رأی
۳٫۱
(۱۹)
«در رو شکوندی؟! باورم نمی‌شه. تو کِی این‌همه پست شدی آقای قاتل؟ دستت نلرزید وقتی می‌خواستی بزنی اون در رو بشکونی؟ فکر اون خانواده رو نکردی که تو این سرمای پاییز، چه‌طوری برن در بخرند برای خونه‌شون؟» سرم را انداختم پایین. حرف‌هایش بدجوری منطقی بود. هیچ جوابی نداشتم. اشک‌هایش را پاک کرد و چندبار خیلی محکم تو دستمال‌کاغذی فین کرد و گفت «فکر می‌کنی سازمان این گناه رو می‌بخشه؟ کلی نمره‌منفی می‌خوره پای آژانس. حالا اون هم به‌درک، جواب آژانس‌های رقیب رو چی بدم؟ می‌دونی این آسان‌قتل‌پردازها اگه بفهمند چه آبرویی ازمون می‌برند؟ دیگه تو جلسات ماهانه نمی‌تونم سرم رو بالا بگیرم.»
فرسا
گفت «بابا دیگه همه شنیده‌ند این ضرب‌المثل رو که می‌گه هیچ نکبتی برای قاتل بدتر از این نیست که پرونده‌ای غیر از قتل دستش بِدن.»
mhassandf
برای این‌که بتوانم دخترروغنی را ببینم، هر روز بعد از کار یک تکهٔ بزرگ دنبه کش می‌رفتم و می‌گذاشتم تو لباس زیرم، می‌بردم دم خانه‌شان می‌گذاشتم رو سکو و قایم می‌شدم تا وقتی بیرون می‌آید یواشکی نگاهش کنم. دنبه نماد عشق ما بود. دورش روبان می‌بستم، همراه یکی دوتا گل وحشی.
mhassandf
«نه… آخه می‌دونید چیه، استاد؟ بابام… بابام عاشق این رشته‌ست. اون گیر داد که حتماً قتل بخونم. از قدیم آرزو داشته که یه روز قاتل بشه و شوهرخواهر و برادرزن و پدرزنش رو بکُشه. به من می‌گفت برو درس بخون که بتونی آرزوی قدیمی من رو برآورده کنی. من اگه نتونم مدرکم رو بگیرم بابام دق می‌کنه.»
mhassandf
بدجوری دلم برایش سوخت. واقعاً آدم بدشانسی بود. گفتم «یعنی کلاً تو زندگیت هیچ موقعیت غمگینی پیش نیومد که ناامید بشی؟» موهایش را از پیشانی کنار زد و گفت «چرا. سرِ طلاق بابا و مامانم موقعیت خیلی خوب بود، ولی این دفعه خودم اشتباه کردم. به جای قرص برنج، مسهل خوردم. دو هفتهٔ تموم فقط می‌رفتم دست‌شویی.»
فرسا
نصف غذا را که خوردم، تازه طعمش را فهمیدم. بدجوری بی‌نمک بود. گوشتش بوی پوشک بچه می‌داد. پیاز هم یادشان رفته بود. گفتم «می‌شه به جای این‌که این‌قدر سؤال کنی اون نمکدون رو از رو میز بِدی؟» و چندتا برنج از تو دهانم پاچید تو صورتش.
mhassandf
هم‌زمان دور دهانم را پاک کردم و آروغ کِش‌داری زدم که جگرم را حال آورد. پسرک گفت «احسنت، احسنت…»
mhassandf
«امان از شما جوون‌ها…» و به‌نوبت با گوش و دماغ و ابروهایش وررفت
mhassandf
«خدا هیچ رئیسی رو شرمندهٔ کارمندش نکنه.»
mhassandf
همان جا روی زمین نشست و چندبار محکم به سروصورت خودش کوبید. گفت «ای خاک بر سرِ من که یه قتل نمی‌تونم برای تو جور کنم. پس من به چه دردی می‌خورم؟» رفتم دستش را گرفتم و گفتم «نکن این‌طوری رئیس. بی‌خیال بابا، من یه چرندی گفتم…»
mhassandf
خواستم جواب بدهم اما آن یکی دستش را گذاشت روی لب‌هایم و گفت «هیچی نگو جوون. من همهٔ بهانه‌های شما جوون‌ها رو حفظم. طبقهٔ چهارم می‌ری دیگه…» و هلم داد تو آسانسور و
mhassandf
«نه دیگه، دقت نمی‌کنی. تو باید سر آدم‌هایی رو که می‌خوای بکُشی، قشنگ، با چاقوی خوب، با چاقوی تمیز، قشنگ بِبُری. باید خوب چاقو رو تیز کنی که خدای‌نکرده مقتول دردش نگیره. بعد که بُریدی باید کله رو قشنگ برداری بذاری یه جای خوب، زیر دست‌وپا نباشه که هر کی می‌آد از روش رد شه. گوش کردی چی می‌گم؟»
mhassandf
یه روز از یه نفر که داشت با پا غذا درست می‌کرد پرسیدند که چرا داری با پا غذا درست می‌کنی؟ گفت چون دست‌پختم خیلی بده، دارم با پا امتحان می‌کنم!» وای‌وای‌وای… هارهارهار… قارت‌قارت‌قارت…
mhassandf
سرم را که بالا آوردم، نیم‌تنهٔ یک دختر را دیدم که روی پیشخان آشپزخانه خم شده بود و با دقت نگاهم می‌کرد. دست تکان داد و گفت «سلاااااام!
mhassandf
گفت «آره، واحد هشتصد و دوازده‌ست، درست اومدی. فقط برای چی دَر رو شکوندی؟» نمی‌دانم چرا با صدای بلند حرف می‌زد و دست‌هایش را الکی تکان می‌داد. لابد فکر کرده بود گوش‌هایم هم ایراد دارد. گفتم «اِاَیید، اَاِاَد ای‌آم.»
mhassandf
گفت «آخه یه ساعته داری کلهٔ من رو می‌کُنی زیر آب ولی هیچی نمی‌پرسی!» زدم تو پیشانی خودم و گفتم «آخ!»
mhassandf
گفتم «رنگ چشمی که گفتی. به‌ش می‌گن کهربایی.» و با یک دست دهانش را گرفتم و با دست دیگر تیغ را گذاشتم زیر گلویش و یک خط صاف کشیدم. دقیقاً زیر استخوانِ فک.
mhassandf
گفت «نه، این‌طوری نمی‌شه. از اون گناهت ممکنه بتونم بگذرم ولی شکوندن در، نه. تو این آژانس تا حالا پیش نیومده بود که قاتلی بره درِ خونه‌ای رو بشکنه. واقعاً شرم‌آوره، شرم‌آور…»
mhassandf
«در رو شکوندی؟! باورم نمی‌شه. تو کِی این‌همه پست شدی آقای قاتل؟ دستت نلرزید وقتی می‌خواستی بزنی اون در رو بشکونی؟ فکر اون خانواده رو نکردی که تو این سرمای پاییز، چه‌طوری برن در بخرند برای خونه‌شون؟»
mhassandf
«آخه فرق داره. اون سیب‌زمینی پیاز می‌بُره، ما سرِ مردم رو.» از جایش بلند شد و چند قدم تو مغازه راه رفت. گفت «ببین، داری سخت می‌گیری. تو برو سرِ این کار، وقتی داری سر هویج رو می‌بُری فرض کن داری سرِ یه آدم رو می‌بُری. مثلاً هویج رو بردار، فرض کن شوهرعمه‌ته، بعد سرش رو بِبُر. بعد یه خیار بردار فرض کن رئیس سابقته، بزن نصفش کن. خیلی هم حال می‌ده.»
mhassandf
صدای دوش آب آمد. بعد یک نفر که احتمالاً میثم بود داد زد «عزیزم، ملیکا، نمی‌آی؟ آب گرم شده ها…»
mhassandf
صدای دوش آب آمد. بعد یک نفر که احتمالاً میثم بود داد زد «عزیزم، ملیکا، نمی‌آی؟ آب گرم شده ها…»
mhassandf
دماغم را خاراندم و گفتم «حالت خوبه؟» جا خورد. تو چشم‌هام خیره شد و گفت «نه.»
mhassandf
«هیچ اشکالی، فقط مثل این می‌مونه که بگی بیا امروز یه‌خورده سنتور کنیم، آخه فردا باید کنسرت کنم.»
mhassandf
«در این‌جا می‌خواهم از عشق بنویسم و از قتل. این دو جوهرهٔ هستی. یکی آغاز و یکی پایان. آیا عشق واقعی است؟ آیا قتل حقیقت دارد؟ به‌راستی که زندگی بین این دو عدم در جریان است.»
mhassandf
چندبار خواستم با گیوتین گردنت را بزنم ولی تو هربار گفتی نه چرا می‌گویی نه؟ وقتی می‌دانی غمگین‌ترین قاتل جهان این‌جا در انتظار دیدن جنازه‌ات نشسته است قاتلی که زندگی‌اش را باخته مادری که هیچ‌وقت نداشته، پدری که مثل چی دعوایش می‌کند و دختری که… بگذریم آخ، چه‌قدر دلم مرگ موش می‌خواهد این موش‌های نجیب
mhassandf
چندبار خواستم با گیوتین گردنت را بزنم ولی تو هربار گفتی نه چرا می‌گویی نه؟ وقتی می‌دانی غمگین‌ترین قاتل جهان این‌جا در انتظار دیدن جنازه‌ات نشسته است قاتلی که زندگی‌اش را باخته مادری که هیچ‌وقت نداشته، پدری که مثل چی دعوایش می‌کند و دختری که… بگذریم آخ، چه‌قدر دلم مرگ موش می‌خواهد این موش‌های نجیب
mhassandf
«همه‌چیش. گرد بودنش، سفید بودنش… مادربزرگم می‌گفت هر وقت ماه گرد کامل دیدی باید آرزو کنی. تو چه آرزویی داری تو زندگیت؟»
mhassandf