کتاب خانه روز، خانه شب اولگا توکارچوک + دانلود نمونه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب خانه روز، خانه شب

کتاب خانه روز، خانه شب

انتشارات:نشر گویا
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۴از ۱۳ رأیخواندن نظرات

معرفی کتاب خانه روز، خانه شب

کتاب خانه روز، خانه شب نوشته اولگا توکار چوک برنده جایزه بوکر ۲۰۱۸ است. کتاب خانه روز، خانه شب با ترجمه رضوان برزگر حسینی منتشر شده است. این کتاب روایتی در لهستان است که شما را با خود به سرزمینی پر از درخت و باران می‌برد.

درباره کتاب خانه روز، خانه شب

حوادث این کتاب در منطقه‌ای به نام سیلیزی در جنوب غربی لهستان اتفاق افتاده است. این منطقه تا سال ۱۹۴۵ قسمتی از رایش آلمان بود، تا وقتی‌که در اجلاس یالتا و پوتسدام متفقین توافق کردند که مرزهای لهستان را به سمت غرب جابجا کنند. بسیاری از مردم لهستان از شرق (که توسط اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی تصاحب شده بود) به غرب، یعنی سرزمینی که قبلاً متعلق به آلمانی‌ها بود، رفتند و در آنجا مستقر شدند. در این منطقه خانه و اموال آلمانی‌های آواره را به آن‌ها دادند.

کتاب داستان مردی است که لحظه به لحظهه بیشتر در جنون فرو می‌رود، او نام خودش را به‌خاطر نمی‌آورد و در یک منطقه سرد در خانه‌ای روستایی زندگی می‌کند، خانه روی یک جریان آب زیرزمینی ساخته شده است و شب‌ها صدای آب قطع نمی‌شود، راوی کم‌کم دچار زوال حافظه می‌شود لحظه به لحظه اطلاعات زندگی‌اش را مانند یک بیننده جزئی نگر روایت می‌کند.

خواندن کتاب خانه روز، خانه شب را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به ادبیات داستانی اروپای شرقی پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب خانه روز، خانه شب

اخیراً عصرها مرد همسایه که اسمش را به خاطر نمی‌آورم، بعد از پخش اخبار از تلویزیون به خانه‌مان می‌آید. ر. هر دفعه نوشیدنی درست می‌کند و مقداری دارچین و میخک در آن می‌ریزد. مردی که اسمش را به خاطر نمی‌آورم هر بار در مورد زمستان صحبت می‌کند، چون قصه‌های زمستان باید قبل از این‌که تابستان از راه برسد، گفته شوند. داستان همیشه همان داستان همیشگی است ـ این‌که مارِک مارِک چطور خودش را حلق‌آویز کرد. این داستان را از دیگر آدم‌های اینجا نیز شنیده‌ایم، اما دیروز و پریروز آن را از زبان مردی که اسمش را به خاطر نمی‌آورم نیز شنیدیم. دفعهٔ دوم فراموش کرده بود که قبلاً این داستان را تعریف کرده است و همه‌چیز را دوباره از ابتدا شروع کرد، یعنی از یک سؤال شروع کرد ـ این‌که چرا ما به مراسم خاک‌سپاری نیامدیم؟ ما هم گفتیم که نمی‌توانستیم بیاییم چون مراسم در ماه ژانویه بود، آن موقع اینجا نبودیم و نمی‌توانستیم خودمان را برسانیم. برف می‌آمد و ماشین‌ها به‌سختی روشن می‌شدند، باطری‌هایشان خوابیده بود. جادهٔ یدلینا۶ برفی بود و همهٔ اتوبوس‌ها در ترافیک سنگینی گیر کرده بودند.

مارِک مارِک در کلبه‌ای با سقفی حلبی زندگی می‌کرد. پاییز گذشته ماده اسبش به باغ ما آمده بود تا سیب‌هایی را که باد پای درخت انداخته بود بخورد. سیب‌ها را از زیر برگ‌های خشک و پوسیده بیرون می‌کشید. با خونسردی یا شاید هم به قول ر. با نگاهی کنایه‌آمیز به ما زل زده بود.

یک روز بعدازظهر، درحالی‌که خورشید در حال غروب کردن بود، مردی که اسمش را به خاطر نمی‌آورم، در راه برگشت از نووا رودا۷ متوجه شد که درِ خانهٔ مارِک مارِک نیمه‌باز است، دقیقاً همان‌قدر که صبح آن روز باز بود. پس دوچرخه‌اش را به دیوار تکیه داد و از پنجره به داخل خانه نگاه کرد. ناگهان او را دید. مارِک مارِک نیمه آویزان بود، قسمتی از بدنش کنار در روی زمین افتاده بود، در هم گره خورده بود و بدون شک مرده بود. مردی که اسمش را به خاطر نمی‌آورم دستش را بالای چشمانش قرار داد تا بتواند داخل خانه را بهتر ببیند. صورت مارِک مارِک کبود شده بود. زبانش بیرون افتاده بود و چشمانش به بالا زل زده بودند. مرد با خودش گفت: "چه آدم بی‌عرضه‌ای، حتی نتونسته درست خودشو حلق‌آویز کنه."

نظرات کاربران

یونا
۱۴۰۰/۰۹/۲۵

کتابی متفاوت با توصیف هابی زیبا از زندگی، خواب‌ها و افکار انسان‌ها.کتابی که داستانی واحد را دنبال نمی‌کند ، گویی یک دفترچه خاطرات است با بخش‌هایی متنوع. لذت بخش بود

کاربر ۱۰۹۷۹۳۷
۱۴۰۰/۰۴/۰۳

عالی

خاقانی
۱۴۰۵/۰۱/۰۵

هنوز اوایل راهم و بسیار دارم لذت می‌برم. شاید بشه هر بخش رو هم بعنوان متنی مستقل در نظر داشت و خوندن رو قطع کرد و خوابی دید.

Azadeh Kamyar
۱۴۰۴/۱۱/۰۲

یکی از بهترین کتاب‌های توکارچوک به نظر من. ترجمه‌اش هم‌ خوبه. خرده‌روایت‌های سازنده روایت اصلی شبیه خواب‌هایی در شب که روزت رو می‌سازه، برای من جذاب و به‌یاد‌موندنی بود.

mp
۱۴۰۴/۱۱/۱۵

کتابی خوب از نویسنده ای عالی با ترجمه ای بسیار خوب ، غلط چاپی بسیار بسیار کم . متشکرم که این کتاب خوب را ترجمه کرده اید.

Mona
۱۴۰۳/۰۹/۰۶

یه سری مطالب پراکنده فاقد هیچگونه کشش و جذابیتی! توضیحاتی که اینجا نوشته شده بود و حتی نمونه بنظر اوکی بود ولی حتی نتونستم تمومش کنم! خیلی خسته کننده.حتی نمیشه گفت موضوع چیه

بریده‌هایی از کتاب

ناگهان این میل در درونش به وجود می‌آمد که زانو بزند و در اوج ناامیدی شروع به دعا بکند، نه این‌که در دعاهایش چیزی بخواهد، بلکه فقط حرف بزند و حرف بزند، به امید این‌که کسی به حرف‌هایش گوش دهد.
shadi
از آن لحظه‌ای می‌ترسم که دیگر نمی‌توانم چیزی را به بعد موکول کنم
sima
حتی نمی‌دانست این درد چیست، اما گاهی خاطره‌ای مبهم به ذهنش می‌آمد، همه‌جا داغ بود، نوری پرحرارت کل دنیا را در خود غرق و ذوب کرده بود. این روشنایی از کجا می‌آمد، او نمی‌دانست. تمام چیزی که از کودکی‌اش می‌توانست به یاد بیاورد لحظهٔ گرگ‌ومیش بود. این لحظه در ذهنش ابدی بود.
خاقانی
این‌که جز کوچکی از یک کُل باشی و از آن کُل جدا شده باشی اما هنوز آن را را به یاد داشته باشی، برای مردن ساخته شده باشی اما مجبور باشی که زندگی کنی، کشته شده باشی اما زنده مانده باشی ـ داشتن روح به این معناست.
s.valizadeh
مردمکش در سفیدی چشمانش محو شده بود، انگار رنگ‌شان را به خاطر جذب نور در تاریکی انبار یا در اثر خواندن همهٔ آن کتاب‌های جلد آبی از دست داده باشند
خاقانی
دوست داشت در مکان‌های عمومی، در میان هیاهو و دود بنشیند و ناگهان خودش را در میان زمینی از شاخه‌های کتانِ پر از گل پیدا کند و تا صبح همان‌جا دراز بکشد. تنها خدا می‌داند چگونه چنین چیزی ممکن بود. دلش می‌خواست بمیرد. دوست داشت در یوبیلاتکا چیزی بنوشد، سپس با صورتی پر از خون و دندانی شکسته پیچ‌وتاب بخورد و در طول بزرگراه به سمت روستا حرکت کند. دلش می‌خواست نیمه‌جان باشد، نیمه هوشیار باشد و آهسته و آرام زندگی‌اش پایان یابد.
خاقانی
همیشه می‌پرسی "چیست". به‌هرحال "چیست" همیشه بزرگ‌تر از "کیست" است و میزان احتمالات بیشتری را پوشش می‌دهد. "چیست" همچون خداست ـ هیچ‌وقت نمی‌پرسی خدا کیست، بلکه می‌پرسی او چیست.
s.valizadeh
بالاخره به این نتیجه رسید که این اتفاق نمی‌توانست دلیلی برای باور نداشتن خواب‌هایش باشد. خواب‌ها همیشه معنی دارند، هیچ‌وقت غلط نیستند ـ خواب دنیایی واقعی است که هیچ‌وقت به بهترین شکل محقق نمی‌شود. کتابچه‌های تلفن دروغ می‌گویند، قطارها به مسیر اشتباه می‌روند، حروف مربوط به نام شهرها اشتباه نوشته می‌شوند و مردم نام خودشان را فراموش می‌کنند. تنها خواب است که واقعیت دارد.
خاقانی
این‌که جز کوچکی از یک کُل باشی و از آن کُل جدا شده باشی اما هنوز آن را را به یاد داشته باشی، برای مردن ساخته شده باشی اما مجبور باشی که زندگی کنی، کشته شده باشی اما زنده مانده باشی ـ داشتن روح به این معناست.
s.valizadeh
پس حقیقتا مرگ باید خوشایندترین خلقتِ خداوند باشد. اگر این موضوع درست باشد، پس انسان نمی‌تواند چیزی را عزیزتر از مرگِ خود به خداوند پیشکش کند.
s.valizadeh

حجم

۳۴۸٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها

۳۹۸ صفحه

حجم

۳۴۸٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها

۳۹۸ صفحه

قیمت:
۹۰,۰۰۰
تومان