احساس کردم که من هم یک عمارت دارم، اما این عمارت در درون من است ـ ساختمانی بزرگ با چندین و چند طبقه. شکل ساختمان نه ثابت است و نه قابل پیشبینی. عمارت زنده است و همراه با من تغییر میکند. در حقیقت ما هر دو در درون هم زندگی میکنیم ـ عمارت در درون من است و من در درون عمارت، هر چند گاهی اوقات احساس میکنم که مهمان هستم، درحالیکه مواقع دیگر احساس میکنم که به یقین صاحبخانه هستم. شبها عمارتم محسوستر میشود، با نوری مایل به سبز در میان تاریکی میدرخشد.