دوست داشت در مکانهای عمومی، در میان هیاهو و دود بنشیند و ناگهان خودش را در میان زمینی از شاخههای کتانِ پر از گل پیدا کند و تا صبح همانجا دراز بکشد. تنها خدا میداند چگونه چنین چیزی ممکن بود. دلش میخواست بمیرد. دوست داشت در یوبیلاتکا چیزی بنوشد، سپس با صورتی پر از خون و دندانی شکسته پیچوتاب بخورد و در طول بزرگراه به سمت روستا حرکت کند. دلش میخواست نیمهجان باشد، نیمه هوشیار باشد و آهسته و آرام زندگیاش پایان یابد.