
بریدههایی از کتاب خانه روز، خانه شب
۳٫۴
(۱۳)
ناگهان این میل در درونش به وجود میآمد که زانو بزند و در اوج ناامیدی شروع به دعا بکند، نه اینکه در دعاهایش چیزی بخواهد، بلکه فقط حرف بزند و حرف بزند، به امید اینکه کسی به حرفهایش گوش دهد.
shadi
از آن لحظهای میترسم که دیگر نمیتوانم چیزی را به بعد موکول کنم
sima
حتی نمیدانست این درد چیست، اما گاهی خاطرهای مبهم به ذهنش میآمد، همهجا داغ بود، نوری پرحرارت کل دنیا را در خود غرق و ذوب کرده بود. این روشنایی از کجا میآمد، او نمیدانست. تمام چیزی که از کودکیاش میتوانست به یاد بیاورد لحظهٔ گرگومیش بود. این لحظه در ذهنش ابدی بود.
خاقانی
اینکه جز کوچکی از یک کُل باشی و از آن کُل جدا شده باشی اما هنوز آن را را به یاد داشته باشی، برای مردن ساخته شده باشی اما مجبور باشی که زندگی کنی، کشته شده باشی اما زنده مانده باشی ـ داشتن روح به این معناست.
s.valizadeh
مردمکش در سفیدی چشمانش محو شده بود، انگار رنگشان را به خاطر جذب نور در تاریکی انبار یا در اثر خواندن همهٔ آن کتابهای جلد آبی از دست داده باشند
خاقانی
دوست داشت در مکانهای عمومی، در میان هیاهو و دود بنشیند و ناگهان خودش را در میان زمینی از شاخههای کتانِ پر از گل پیدا کند و تا صبح همانجا دراز بکشد. تنها خدا میداند چگونه چنین چیزی ممکن بود. دلش میخواست بمیرد. دوست داشت در یوبیلاتکا چیزی بنوشد، سپس با صورتی پر از خون و دندانی شکسته پیچوتاب بخورد و در طول بزرگراه به سمت روستا حرکت کند. دلش میخواست نیمهجان باشد، نیمه هوشیار باشد و آهسته و آرام زندگیاش پایان یابد.
خاقانی
همیشه میپرسی "چیست". بههرحال "چیست" همیشه بزرگتر از "کیست" است و میزان احتمالات بیشتری را پوشش میدهد. "چیست" همچون خداست ـ هیچوقت نمیپرسی خدا کیست، بلکه میپرسی او چیست.
s.valizadeh
بالاخره به این نتیجه رسید که این اتفاق نمیتوانست دلیلی برای باور نداشتن خوابهایش باشد. خوابها همیشه معنی دارند، هیچوقت غلط نیستند ـ خواب دنیایی واقعی است که هیچوقت به بهترین شکل محقق نمیشود. کتابچههای تلفن دروغ میگویند، قطارها به مسیر اشتباه میروند، حروف مربوط به نام شهرها اشتباه نوشته میشوند و مردم نام خودشان را فراموش میکنند. تنها خواب است که واقعیت دارد.
خاقانی
اینکه جز کوچکی از یک کُل باشی و از آن کُل جدا شده باشی اما هنوز آن را را به یاد داشته باشی، برای مردن ساخته شده باشی اما مجبور باشی که زندگی کنی، کشته شده باشی اما زنده مانده باشی ـ داشتن روح به این معناست.
s.valizadeh
پس حقیقتا مرگ باید خوشایندترین خلقتِ خداوند باشد. اگر این موضوع درست باشد، پس انسان نمیتواند چیزی را عزیزتر از مرگِ خود به خداوند پیشکش کند.
s.valizadeh
وقتیکه از خواب بیدار شد احساس کرد که در سفر است، تا قبل از آن فقط فکر میکرد که دارد از جایی به جای دیگر میرود و تغییر مکان میدهد.
خاقانی
هر چه که مدت سکوتمان بیشتر میشد، آغاز مکالمهٔ جدید غیرممکنتر و موضوعات دور از دسترس و کماهمیتتر میشوند. چنین سکوتی نرم، گرم و ابریشمی است، لمس آن لذتبخش است؛ اما گاهی اوقات میترسم مارتا احساسی مشابه با احساسِ من نداشته باشد و با بیملاحظگی به سکوت بینمان انتقاد کند، مثلاً بگوید "خب، اره..." یا "اینطوریه دیگه..." یا حتی به نشانهٔ انتقاد آهی معصومانه بکشد. این نگرانی لذتی را که از سکوت میبرم از بین میبرد، چون بدون آنکه بخواهم تبدیل به نگهبان و زندانبان سکوت شدهام.
خاقانی
همچون دیگر قارچها این استعداد در من وجود داشت که با گیج کردن ذهن ترسوی آدمها خودم را از دیدشان پنهان کنم. قارچها میتوانند انسانها را هیپنوتیزم کنند؛ به جای پنجه، پاهای پرسرعت، دندان و هوش، چنین خصوصیتی به آنها داده شده است. کسانی که قصد دارند قارچها را از زمین بکنند، گیج و ناهشیار از کنارشان میگذرند. چشمشان به تصاویر رنگی و چشمکزنی خیره میشود که نور خورشید و برگها ایجاد کردهاند.
خاقانی
حجم
۳۴۸٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۳۹۸ صفحه
حجم
۳۴۸٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۳۹۸ صفحه
قیمت:
۹۰,۰۰۰
تومان