با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
همسایه من؛ توتورو

دانلود و خرید کتاب همسایه من؛ توتورو

۴٫۵ از ۶ نظر
۴٫۵ از ۶ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب همسایه من؛ توتورو  نوشته  هایائو میازاکی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب همسایه من؛ توتورو

کتاب همسایه من؛ توتورو داستانی از هایائو میازاکی است که از روی آن انیمه‌ای به همین نام ساخته است. سوگیکو کوبو این انیمه را به رمان تبدیل کرده است. این داستان درباره ساتسوکی یازده ساله است که به همراه پدر و خواهرش می، به خانه‌ای روستایی می‌روند و در جنگل پشت خانه با ارواح آشنا می‌شوند. 

انیمه همسایه من؛ توتورو، در سال ۱۹۸۸ در استودیو جیبلی (گیبلی) به کارگردانی و نویسندگی هایائو میازاکی ساخته شد. لوگوی این استدیو هم از روی شخصیت همین داستان برداشته شده است. این انیمه در سال انتشارش، جایزه بزرگ مجله انیمیج را برنده شد.

درباره کتاب همسایه من؛ توتورو

ساتسوکی یازده‌ساله به همراه پدر و خواهر کوچولویش، مِی، به خانه‌ جدیدشان در منطقه‌ای روستایی می‌روند. این خانه به بیمارستان نزدیک‌تر است و آن‌ها می‌خواهند به مادرشان که به دلیل ابتلا به بیماری سل در بیمارستان است، نزدیک‌تر باشند. آن‌ها در جنگل پشت خانه با شبح جنگلی به نام توتورو آشنا می‌شوند و ارتباط عاطفی عمیقی میانشان شکل می‌گیرد. 

کمی بعد، زمانی که می، خواهر کوچولوی ساتسوکی گم می‌شود، او از دوست جدیدشان، که قدرت‌های جادویی دارد، کمک می‌گیرد...

کتاب همسایه من؛ توتورو را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

اگر از تماشای انیمه‌ها لذت می‌برید، بدون شک خواندن کتاب همسایه من؛ توتورو، لذتی عمیق را به شما هدیه می‌دهد. این اثر همچنین برای تمام نوجوانان و دوست‌داران آثار فانتزی جذاب است. 

درباره هایائو میازاکی

هایائو میازاکی (宮崎 駿) (Hayao Miyazaki) ۵ ژانویه ۱۹۴۱ متولد شد. او یکی از معروف‌ترین کارگردان ژاپنی آثار پویانمایی و انیمه است. او علاوه بر کارگردانی به طراحی، گرافیک، فیلمنامه‌نویسی و تهیه‌کنندگی فیلم‌های پویانمایی نیز مشغول است. او به همراه ایسائو تاکاهاتا استدیو انیمیشن جیبوری را تاسیس کردند که در ایران به نام استودیو جیبیلی یا گیبلی معروف است. بسیاری به میازاکی لقب والت دیزنی ژاپن را داده‌اند و کارهای او را برابر با والت دیزنی، نیک، پارک و کارگردان آمریکایی، استیون اسپیلبرگ یا اورسن ولز می‌دانند. 

بسیاری از انیمه‌های میازاکی فروش بسیاری بالایی داشتند. مثلا شاهزاده مونونوکه بالاترین فروش را در ژاپن داشت و جایزه تصویر سال را از آکادمی جوایز ژاپن دریافت کرد. شهر اشباح نام انیمه دیگر او است که رکورد فروش تایتانیک را هم شکست. این انیمه هم جایزه تصویر سال، جایزه اسکار و خرس طلای جشنواره فیلم برلین را از آن خود کرد.

بخشی از کتاب همسایه من؛ توتورو

صبح روز کوفته با بقیه صبح‌ها کاملاً فرق داشت. همه قبل از طلوع خورشید بیدار شدند و می‌خواستند سریع کل موارد لیست را تمام کنند.

بعد از صبحانه ساتسوکی بهترین پیراهن مِی را تنش کرد. لباس مالِ بچگی‌های مامان بود. آن را اندازه ساتسوکی کرده بود و ساتسوکی هم در نهایت داده بودش به مِی. وقتی که مِی پوشیدش کاملاً عوض شد. شاید به‌خاطر طرح چارخانه قرمز و سبز روشن بود. اما به‌نظر جدید و به‌روز می‌آمد.

تاتسو گفت: «مِی، این لباس خیلی بهت می‌آد.»

مِی با افتخار گفت: «قبلاً مال مامان بوده.» و کلاهش را همراه یک گل روی سرش گذاشت.

تاتسو داشت کت‌وشلوار طوسی‌رنگش را می‌پوشید. «نظرتون چیه؟ شبیه استادهای دانشگاه شده‌م؟»

«همم...» ساتسوکی با دقت نگاهش کرد. «خیلی چروکه، نباید اتوش کنیم؟»

مِی گفت: «چروکه.»

تاتسو لبخند زد: «یه کم چروک که مهم نیست. مهم پوشیدنشه.»

خودش را در آینه میزتوالت مامان با دقت نگاه کرد. کراواتش را این‌ور و آن‌ور کرد تا درستش کند.

مِی گفت: «چی‌کار می‌کنی، بابا؟»

تاتسو گره کراواتش را شل کرد و از بالای سرش درش آورد. «از قیافه این خوشم نمی‌آد. امروز کراوات بی کراوات.»

ساتسوکی نگران به‌نظر می‌آمد: «اما مردها همیشه سرِ کار کراوات می‌زنند، بابا. مطمئنی مشکلی نیست؟»

«هیچ مشکلی نیست. باستان‌شناس‌ها مجبور نیستند کراوات بزنند. ای وای، ساعت! ساعت‌دیواری اتاق نشیمن یک بار زنگ زد. خیلی آرام. «ساعت ۶:۳۰ باید برم.»

کلاه سفیدش را سر کرد و گفت: «امروز بچه‌های خوبی باشید.» بعد با هردوشان رسمی دست داد. «هرموقع احساس نگرانی کردید یادتون بیاد شب قراره چی بیارم.»

تا دمِ در دنبالش رفتند. کفش‌هایش را پوشید و کیفش را برداشت. «خیله‌خب، ساتسوکی. مسئولیت همه‌چیز رو به تو می‌سپارم. به خانم اوگاکی بگو امشب یه سر می‌آم تا ازش تشکر کنم. یادت نره خودت هم از کمکش تشکر کنی.» درِ کشویی جلو را باز کرد. «امشب می‌بینمتون. بچه‌های خوبی باشید.»

در را باز گذاشت و رفت طرف جاده. به ساعت مچی‌اش نگاه کرد. بعد رفت. ساتسوکی پشتش داد زد: «امشب می‌بینیمت!» برگشت تو اتاق نشیمن و به ساعت نگاه کرد. «نمی‌دونم به اتوبوس می‌رسه یا نه.»

مِی پرسید: «چرا این‌قدر زود رفت؟»

«چون دانشگاه خیلی از این‌جا دوره.»

ساتسوکی نمی‌خواست دیگر نگران شستن تمام ظرف‌های آشپزخانه باشد. می‌توانست وقتی برگشت خانه بقیه‌شان را بشوید.

حالا قسمت سخت روز شروع می‌شد.

وقتی ساتسوکی با یک حوله صورت مِی را پاک کرد، او غرغرکنان گفت: «الان صورتم رو پاک کردم! الان!» گرفتن دماغ کوچولویش کار سختی بود.

ساتسوکی بهش گفت: «نمی‌شه که با لکه سس سویا روی صورتت بری بیرون. داری می‌ری مهمونی. باید تمیز باشی.»

حالا، آماده، حاضر، برو!

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۴)
کاربر ۳۰۲۵۹۳۴
۱۴۰۰/۰۱/۳۰

کتاب رو نخوندم اما کارتونش بسیار قشنگ و رویاییه

Matin M
۱۳۹۹/۱۲/۱۶

عاااااااااااااالییییییییییییی بوووووووووود

۲۳۲۵۶۵۴
۱۴۰۰/۰۲/۲۰

کتاب خوبیه لطفا توی طاقچه بینهایت هم بزارید.

کارمن سندیگو
۱۴۰۰/۰۱/۱۱

من بیشتر انیمه های هایائومیازاکی رو دیدم مثل کارتون قصری در اسمان، بازگشت گربه... من کارتون همسایه ی من توتورو رو هم دیدم ولی زیاد دوستش نداشتم 🙂 ولی در کل انیمه خیلی نگاه میکنم🙂وعاشقشونم🌈❤

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۶)
«نگهبان جنگل با مِی مهربون بود. بهتره بریم ازش تشکر کنیم. به خونهٔ جدید اومدیم و با این‌که همسایه شدیم برای ادای احترام نرفتیم.»
426
ساعت چهار آمد و رفت. ساعت پنج آمد و رفت. اتاقی که تاتسو برای مطالعه انتخاب کرده بود اتاقی بود به سبک غربی که به خانه اضافه شده بود. کف اتاق حالا پر شده بود از بسته‌های کتاب به زبان ژاپنی و انگلیسی. جعبه‌های درازِ بازنشدهٔ کلکسیون دست‌سازهای تاتسو و یک تنهٔ درخت خراشیده و رنگ و رو رفتهٔ قدیمی. بقیهٔ اتاق‌ها تمیز شده بودند. اتاق زیرشیروانیِ خالی بالای اتاق مطالعه بود که با یک سری پلهٔ باریک به هم راه داشتند.
426
آزمون و خطاهای زیاد آشپزی را یاد گرفت. چه غذایش کامل نپخته بود و چه سوخته بود، بدون پشیمانی همهٔ خراب‌کاری‌اش را می‌خورد. سختگیری لازم نبود. صبحانه را خودش آماده می‌کرد و هرچه می‌پخت خوشمزه بود چون خودش درستش کرده بود.
Sara.iranne
ساتسوکی پای درخت بزرگ ایستاد و به بالا خیره شد. از این فاصلهٔ نزدیک درخت همیشه‌سبز تقریباً فضایی به‌نظر می‌رسید. دست کم باید چهل پنجاه تا بچه مثل ساتسوکی و مِی بودند تا بتوانند دور تنهٔ بزرگش حلقه بزنند. درخت‌های اطراف سرشان را در باد تکان می‌دادند و مدام در سکوت به نشانهٔ احترام به او تعظیم می‌کردند. نورآفتاب می‌تابید و تنه‌های بعضی درختان را روشن کرده بود و بقیه‌شان را در تاریکی خنک رها کرده بود. ساتسوکی نمی‌دانست چطور می‌بایست اندازهٔ درخت را توصیف کند. ممکن بود صدها نجار بعد از سال‌ها کار بتوانند چوب این درخت عظیم را استفاده کنند. انگار شاخه‌هایش آسمان را نگه داشته بودند و برای تمام پرنده‌های جنگل و لانه‌هایشان جا داشت. قامتش بسیار بلندتر از او بود، در باد تاب و تکان می‌خورد و بدون کلامی مدام نجوا می‌کرد.
426
«بابا نگاه کن! این درخت خیلی بزرگه، باورنکردنیه!» «اوهوم، اون درخت همیشه‌سبز سوکاموریه. خیلی باشکوهه، مگه نه؟» «سوکاموری؟» تاتسو گفت: «این اسم جنگله.» ساتسوکی گفت: «این درختِ همیشه‌سبزه؟» «خودشه، درختِ کافورِ همیشه‌سبز.» «بابا، این خیلی گنده‌ست.» «فکر کنم سی متری باشه.» مِی گفت: «شبیه یه هیولاست.» «صدها ساله که این‌جاست. پس یه جورایی هیولا هم حساب می‌شه.» مِی با خودش تکرار کرد: «د _ رخت کا _ فور، د _ رخت کا _ فور.» ساتسوکی به‌سمت درخت برگشت، کامل تعظیم کرد و کف دست‌هایش را روی هم گذاشت. «سلام، آقای درخت کافور. اسم من ساتسوکی کوساکابه است. ما تازه آمدیم این‌جا. من کلاس چهارمم. امیدوارم بتونیم با هم دوست باشیم.»
426
خانه پوشیده شده بود از بته‌های علف هرز که اوایل تابستان می‌رویند. مثل کشتی متروکه‌ای به‌نظر می‌آمد که در طوفان‌های فراوان اسیر شده و به گِل نشسته.
426

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۰۸ صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۸,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۰۹/۲۰
شابک۹۷۸-۶۰۰-۷۰۵۸۹۴-۷
تعداد صفحات۲۰۸صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۸,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۰۹/۲۰
شابک۹۷۸-۶۰۰-۷۰۵۸۹۴-۷