کتاب قلمروهای طلایی نائومی نوویک + دانلود نمونه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب قلمروهای طلایی

کتاب قلمروهای طلایی

معرفی کتاب قلمروهای طلایی

کتاب قلمروهای طلایی نوشتهٔ نائومی نوویک و ترجمهٔ یاسمن میرزاپور است. انتشارات آذرباد این رمان معاصر آمریکایی را منتشر کرده است. این اثر، جلد ۳ از مجموعهٔ «اسکلومنس» است.

درباره کتاب قلمروهای طلایی

کتاب قلمروهای طلایی (The Golden Enclaves) برابر با یک رمان معاصر و آمریکایی است. در این رمان متوجه می‌شوید نجات دنیا آزمونی ا­ست که هیچ مدرسهٔ جادویی نمی‌­تواند شما را برایش آماده کند. راوی این رمان، «اوریون» و متحدهایشان نقشه‌­ای برای فرار از مدرسه کشیده‌اند؛ نقشه‌­ای که قرار است دنیا را به‌جایی امن تبدیل کند تا قلمروها در صلح و صفا زندگی کنند. همهٔ بچه‌­ها باید از مدرسه بیرون بروند. راوی می‌گوید که این جهنم برای همیشه تمام می‌شود. او و متحدهایش نقشه را اجرا می‌کنند. راوی می‌گوید که نقشه اقتضاح پیش رفت و پیش‌گویی جد بزرگوارش هم چندان دقیق نبود؛ چون کس دیگری به‌جای او پروژهٔ نابودی قلمروها را شروع کرده و احتمالاً تمام کسانی که راوی این رمان، «اوریون» و متحدهایشان نجات دادند، می‌­میرند.

خواندن کتاب قلمروهای طلایی را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به دوستداران ادبیات داستانی آمریکا و قالب رمان پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب قلمروهای طلایی

«به لطف لیزل (که پس از تماشای اینکه از قلمرو بیرون خزیدم و دیوانه‌وار در محوطهٔ معبد دنبال اوریون گشتم) با بی‌میلی گفته بود: «معلومه داره می‌ره نیویورک!» در فرودگاه به او رسیدم. لیزل اول سعی کرد قانعم کند استراحت کنم و نگران اوریون نباشم؛ اما وقتی حرف‌هایش فایده نکرد کوتاه آمد.

درحالی‌که بین اوریون و صف بازرسی ایستاده بودم، غریدم: «تو به نیویورک نمی‌ری! قسم می‌خورم اگه دست برنداری داد می‌زنم یه تروریست هستی تا بیان هردومون رو بگیرن. اون زن دوباره تو رو به چنگ نمی‌آره! مگه مخت تاب برداشته؟»

اوریون در جواب فریاد نزد. فقط همچنان وسط سالن فرودگاه ایستاد. با آن بلوز سفید که هنوز از تمیزی برق می‌زد و شلوار جینی که در اقامتگاه برایش تهیه کردیم، ظاهرش ازآنچه باید، بهتر بود. موهای نقره‌ای‌اش پیچ‌وتابی هنرمندانه داشت. برخلاف او، من شبیه یک بی‌خانمان ژنده‌پوش بودم، لباس‌هایم کثیف و خیس از عرق و خاکی بود و رد قرمز کم‌رنگی از آجرها داشت و چند جایش هم پاره شده بود. با این سرووضعم نمی‌توانستم کاری کنم او دستگیر شود؛ اگر شروع به جیغ‌وداد می‌کردم، هر پلیسی که نگاهی به ما می‌انداخت فقط مرا دستگیر می‌کرد و هفته‌ها جایی زندانی می‌شدم تا اینکه آدیا و لیزل به طریقی مرا بیرون می‌آوردند، البته با فرض اینکه لیزل از قصد کاری نمی‌کرد "برای نفع خودم" همچنان زندانی بمانم. مردم همین حالا هم چپ‌چپ نگاهم می‌کردند.

اما اوریون طوری به من خیره بود که انگار یک لیوان آب خنک هستم. پس چند نفس عمیق کشیدم و خودم را وادار کردم آرام بگیرم. با لحنی یکنواخت و کنترل‌شده گفتم: «لِیک، می‌دونم اون مامانته؛ ولی یه شروره. هر مشکلی که هست تقصیر اونه. اون این بلا رو سر تو آورده! و قرار هم نیست درستت کنه.»

اوریون گفت: «اون تنها کسیه که ممکنه بتونه. اگه کس دیگه‌ای می‌تونست...» حرفش را ادامه نداد و من مامان را به یاد آوردم که دستانش را روی سر اوریون گذاشته و پس از انجام هر کاری که از دستش برمی‌آمد، اندوهگین بود. او گفته بود من نتونستم درستش کنم. فقط توانسته بود به اوریون امید بدهد. امیدی کافی برای اینکه اوریون خودش را از یأسی که گرفتارش شده بود نجات دهد؛ که اجازه بدهد اوریون باور کند با وجود مشکلش، استحقاق زندگی داشت؛ مشکلی که خودش داشت؛ این را بر زبان نیاورده بودم؛ اما مشکلی در او بود.

سعی کردم از صمیم قلب حرف بزنم و گفتم: «تو احتیاج به درست شدن نداری. هر دقیقه از عمرت رو صرف نجات مردم کردی.»

جواب داد: «نه. من تک‌تک دقایق زندگیم رو صرف شکار منحوس‌ها کردم. می‌خواستم...» روبرگرداند. چشمانش حالتی فلک‌زده گرفت. «می‌خواستم فکر کنم دارم مردم رو نجات می‌دم. می‌خواستم یه قهرمان باشم.»

با خشونت گفتم: «اوه خفه‌خون بگیر خنگ خدا؛ تو یه قهرمان هستی! تو مردم رو نجات دادی. همهٔ ما رو نجات دادی!»

- تو همه رو نجات دادی.»

نظرات کاربران

aurorablack
۱۴۰۴/۱۱/۰۴

شاهکار و جذاب با ایده‌‌ای نو و تازه که ارزش خواندن داره. به زیبایی معماهای کتاب رو حل می‌کنه و همه چی بر اساس اصل تعادل توضیح میده. واقعا لذت بردم، قلم خانم نوویک شگفت انگیزه👌🏻✨

علی
۱۴۰۳/۱۱/۱۵

با شکوه ، سریع و هیجان انگیز.

abra
۱۴۰۴/۱۱/۱۴

این جلد نسبت به دو جلد قبل روند سریع‌تری داشت و هیجان‌انگیزتر هم بود و همچنین قشنگ‌تر. فقط مشکلم اون کاری بود که شخصیت اصلی و لیزل انجامش دادند...😐

fateme
۱۴۰۴/۰۵/۱۶

فانتزیِ خاص و جذابیه

بریده‌هایی از کتاب

مامان همیشه می‌گفت وقتی به کس دیگری آسیب زده‌اید، نیتتان هیچ اهمیتی ندارد. اگر می‌خواهید رابطه‌تان با آن شخص دوباره درست شود، باید آماده باشید با درد و خشمش او روبه‌رو شوید؛
aurorablack
اونی که قدرت داره همیشه تصمیم می‌گیره چه اتفاقی بیفته. پس بهتره آدم قدرت داشته باشه و احمقانه‌ست که وقتی فرصتش رو داری، به‌دستش نیاری.
aurorablack
تنها راه درست شدن اینه که به بهترین نحوی که می‌تونی، درست زندگی کنی.
aurorablack
اما به‌هرحال کارمان به اینجا کشید، هنوز هم درگیر پیامدهای تصمیمات دیگران بودیم
aurorablack
و اگر مامان این تصمیم را نگرفته بود... اگر هرگز تصمیم نگرفته بود که کسی را ببخشد، اگر تصمیم گرفته بود کسی را به خاطر خباثتش شفا ندهد و به او رسیدگی نکند، آن‌وقت بدترین اتفاقی که ممکن بود رخ بدهد این بود که یک نفر، مریض و بیچاره در دنیا زندگی می‌کرد؛ ولی برای من... من باید تصمیم می‌گرفتم راهی برای بخشیدن این افراد نفرت‌انگیز بیابم یا کنترلم را از دست بدهم و تمام دنیا را منفجر و نابود کنم، چون تمام قلمروهای جهان، تک‌تک قلمروهای بناشده طی هزار سال اخیر به همین روش ساخته شده بودند.
aurorablack
از وقتی یادم می‌آد این قدرت رو داشتم که شیطانی‌ترین کارهایی که می‌تونم تصور کنم رو انجام بدم... و تموم عمرم تنها چیزی که می‌خواستم این بود که یکی بهم بگه... بگه مشکلی پیش نمی‌آد... که هرگز چنان کار وحشتناکی نمی‌کنم که برام قابل‌تحمل نباشه؛ ولی هیچ‌کس نیست که همچین حرفی بهم بزنه. کسی نیست که بتونه بهت یه مدال بده و درستت کنه. تنها راه درست شدن اینه که به بهترین نحوی که می‌تونی، درست زندگی کنی.
aurorablack
آینده‌ای وجود نداشت که آرجون به من اجازه بده نجاتش بدم. پس بهش هشدار ندادم. فقط دعای خیرم رو بدرقهٔ راهش کردم و اجازه دادم بره.»
zhou
به من گفته بود اِل، تو تنها چیز درستی هستی که توی عمرم خواستم و من نخواسته بودم باور کنم، یا حداقل می‌خواستم باور کنم که این‌طور شست‌وشوی مغزی داده‌شده؛ ولی اگر حقیقت داشت، درک نمی‌کردم چطور دو بخش مختلف زندگی‌اش را کنار هم قرار بدهم.
aurorablack
درست مثل مامان که به دلیل مهربانی بی‌حدوحصرش، بچه‌ای گیرش آمد که جادوگری مرگبار بود، اوفلیا هم صاحب قهرمان ازخودگذشته و شریفی شد که هرگز حتی یک حرکت خودخواهانه انجام نداده، بدون فرق گذاشتن بین بچه‌ها همه را نجات داده و اصلاً به اینکه تعادل را برهم می‌زند ذره‌ای فکر نکرده بود؛ حتی با دختری که به اوریون غر می‌زد به چه جرئتی او را نجات داده هم مهربان بود.
aurorablack
تو وزنهٔ تعادلی. هدیه‌ای که آرجون و مادرت به دنیا دادن تا برامون نوری در تاریکی باشی.
aurorablack

حجم

۴۱۲٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۳

تعداد صفحه‌ها

۳۸۳ صفحه

حجم

۴۱۲٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۳

تعداد صفحه‌ها

۳۸۳ صفحه

قیمت:
۹۲,۰۰۰
تومان