معرفی و دانلود کتاب از سرزمین‌ های انگور + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب از سرزمین‌ های انگورsubscriptionAvailable

کتاب از سرزمین‌ های انگور

نوع کتاب
۴.۴(از ۱۵ امتیاز)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب از سرزمین‌ های انگور

 رمان تحسین‌شده از سرزمین ‌‌های انگور داستانی عاطفی و اجتماعی برای نوجوانان با موضوع پیامدهای انقلاب مکزیک و آثارش در زندگی زمین‌داران این کشور است.

 درباره کتاب از سرزمین‌ های انگور

 اسپرانزا دختر یک زمین‌دار مکزیکی است. او سیزده سال دارد. پدر اسپرانزا یک زمیندار ثروتمند است اما بعد از انقلاب مکزیک که چند سال قبل رخ داده، مردم به زمین‌داران نظر خوبی ندارند و آنها را ستمگر و ظالم می‌دانند؛ به همین دلیل از هر فرصتی استفاده می‌کنند که آنها را آزار و اذیت یا نابود کنند. اما پدر اسپرانزا از آن مالکان ستمگر نیست. او بعد از انقلاب، زمین‌های زیادی به فقرا بخشیده است. اسپرانزا در فصل برداشت انگور به دنیا آمده و خانواده هر سال پس از برداشت انگور، برایش جشن مفصلی می‌گیرند. امسال هم مانند سال‌های پیش قرار است برای اسپرانزا پس از انگورچینی، جشن تولد بگیرند اما پدر در شب تولد اسپرانزا خیلی دیر می‌کند و خانواده نگرانش می‌شوند. اما بلاخره خدمتکاران خانه با بدنی پیچیده در ملافه از راه می‌رسند. پدر اسپرانزا کشته شده است...

خواندن از سرزمین‌‌ های انگور را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

 نوجوانان علاقه‌مند به ادبیات داستانی را به خواندن این کتاب دعوت می‌کنیم.

 بخشی از کتاب از سرزمین های انگور

از باغ انجیر بیرون آمدند و از میان یک باغ کوچک گلابی به راه خود ادامه دادند. وقتی به یک فضای خالی رسیدند، سنیور رودریگز را دیدند که با فانوسی در دست، کنار در انبار غله منتظرشان است. با عجله به داخل انبار رفتند. کبوترها روی تیر سقف بال‌بال می‌زدند. گاری در میان انبوه جعبه‌های گواواهای سبز منتظرشان بود.

«ماریسول اومده؟» چشمان اسپرانزا انبار غله را می‌گشت.

سنیور رودریگز گفت: «من نمی‌تونستم به هیچ‌کسی دربارهٔ رفتن شما چیزی بگم. وقتش که برسه بهش می‌گم که سراغش رو گرفتی و خداحافظی کردی. الان باید عجله کنیم. شما برای امنیتتون به تاریکی احتیاج دارین.»

آلفونسو، میگل و سنیور رودریگز بالاتر از سطح اصلی گاری، یک طبقهٔ دیگر ساخته بودند که از عقب یک در مخفی داشت و این‌طوری فضای کوچکی بین دوطبقه درست شده بود که مامان، اسپرانزا و هورتنسیا به‌سختی می‌توانستند توی آن دراز بکشند. هورتنسیا کف گاری را با پتو پوشاند.

اسپرانزا از نقشه خبر داشت، اما در آن لحظه، وقتی آن فضای کوچک را دید، مردد شد.

«لطفاً، می‌شه من پیش آلفونسو و میگل بشینم؟»

مامان گفت: «Mija، حتماً باید این‌جا قایم شی.»

آلفونسو گفت: «راهزن‌ها خیلی زیادن. برای زن‌ها امن نیست که شب‌ها توی جاده دیده بشن. ضمن این‌که عموهات یه عالمه جاسوس دارن. یادت نیست؟ برای همین باید با گاری به زاکاتکاس بریم و به جای آگوئاسکالینتس از اون‌جا سوار قطار بشیم.»

هورتنسیا گفت: «لوییس به همه دربارهٔ نامزدی‌ش پُز داده. تصور کن چه‌قدر عصبانی می‌شه وقتی بفهمه شما رفتین. شما به‌هیچ‌وجه نباید دیده بشین.»

مامان و هورتنسیا، از سنیور رودریگز تشکر و خداحافظی کردند و بعد بین دو طبقهٔ گاری خزیدند.

اسپرانزا با بی‌میلی خودش را به پشت بین آن دو سراند. «کِی می‌تونیم بریم بیرون؟»

مامان گفت: «هر چند ساعت یه بار نگه می‌داریم و پیاده می‌شیم تا خستگی در کنیم.»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب از سرزمین‌ های انگور و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:از سرزمین‌ های انگور
موضوع:رمان، داستان خارجی، داستان کودک و نوجوانان
نویسنده:پم مونیوس رایان
مترجم:صبا زردکانلو
انتشارات:انتشارات پرتقال
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۹۷/۰۱/۲۵
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۲.۱۲ مگابایت
شابک:۹۷۸-۶۰۰-۴۶۲-۴۷۶-۳
تعداد صفحه‌ها:۱۷۶ صفحه
قیمت کتاب:۱۱۰۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

jisi.nii09
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۵/۲۷

خــــــــــــییییییییـــــــــللللـــــــــــی فوق العاده س . 😎👌👌

۰
akram ahadi
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۴/۱۰

خیلیییی قشنگ بودی من نسخه چاپی ش رو خوندم ولی خیلی قشنگه حتما بخونید بعصی جاهاش آدم دلش می خواد گریه کنه و در ضمن داستان عاشقانه هم هست من می خواستم یکم کتاب ادامه داشته باشه یجورایی یه چیز...بیشتر

۰
Taranom
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۱۰/۲۳

همه چیز خوب پیش می‌رفت؛ اسپرانزا لباس های رنگی داشت. خانه‌شان بزرگ بود و او می‌توانست با دوستانش حرف بزند تا اینکه با یک اتفاق همه آن زندگی رنگارنگ از هم پاشید. آنها نمی‌توانستند با آن اتفاق کنار بیایند اما...بیشتر

۰
Citra Terranova
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۷/۱۲

کتاب خیلییی قشنگی بود ☘️ داستانش درمورد یه دختر به اسم اسپرانزا است که با مامان و پاپا و ابولیتا در مرتع گل های رز زندگی می‌کنه . اسپرانزا یه جورایی میشه گفت لای پر قو بزرگ شده و همه چیز...بیشتر

۰
Maryam Qasempoor
۱۴۰۴/۰۳/۱۴

من اولین اثری که از این نویسنده خوندم کتاب های اکو بود که اون ها هم پیشنهاد می کنم ولی این کتاب واقعا کم از کتاب های دیگر این نویسنده نداشت اثار پم مونیوز رایان بهم یاد داد چطور از...بیشتر

۰
Setayes writer
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۶/۰۹

سلام کتاب خیلی قشنگی بود و پیشنهاد میدم حتما بخرین.

۰
شکارچی کتاب
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۲/۰۷

کتاب فوق‌العاده زیبایی بود و در مورد دختری به اسم اسپرانزا بود که همیشه مثل شاهزاده خانم زندگی می کرد ولی یه شرایط سختی براش پیش میاد اما یاد میگیره در برابر مشکلات قوی باشه و هرگز تسلیم نشود.🩷🌟

۰
رضارنجبر
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۱۲/۰۸

خیلی قشنگ بود و غمگین‌ترین کتابی بود که تا حالا خوندم🥲 دلم میخواست آخرش اینجوری تموم نمیشد و یه تحولی ایجاد می‌شد ولی باز هم قشنگ بود تا حالا شده یه کتابی بخونین و بعد از اینکه تموم شد دلتون بگیره که...بیشتر

۱
نورا
مطمئن نیستم.
۱۴۰۱/۰۷/۱۴

داستان پردازی متوسط بود

۰

بریده‌هایی از کتاب

Dayan
۴
در همان حال با خودش فکر می‌کرد که چه عجیب که می‌تواند بین آن‌همه آدم باشد و باز هم این‌قدر احساس تنهایی کند.
Dayan
۳
آن‌ها را تماشا می‌کرد و نمی‌فهمید که چه‌طور قرار است به این دنیا تعلق پیدا کند.
o_o
۲
ابولیتا لبخندی زد، خم شد و نخ کاموا را کشید و همهٔ ردیف‌هایی را که اسپرانزا بافته بود شکافت و گفت: «از دوباره شروع کردن نترس.»
o_o
۱
ابولیتا پرسید: «انگشتت چی شده؟» اسپرانزا گفت: «یه خار بزرگ.» ابولیتا سری تکان داد و با حالت متفکرانه‌ای گفت: ‫«.No hay rosa sin espinas؛ هیچ گلی بدون خار نیست
o_o
۱
شعلهٔ کوچکی از امید که در تاریکی تاب می‌خورد.
Raya:)☆
۰
ایزابل هیچ‌چیزی نداشت، اما همه‌چیز داشت.
o_o
۰
گفت: «می‌دونستی که وقتی روی زمین دراز بکشی، می‌تونی نفس کشیدن و تپیدن قلبش رو حس کنی؟»
o_o
۰
مامان گفت: «بداقبالی.» و با این حرف نشان داد که این خرافات را باور دارد، اما بعد لبخند نصفه‌ونیمه‌ای زد. هر دویشان می‌دانستند که بداقبالی برای آن‌ها چیزی بیشتر از انداختن یک ظرف آب یا شکستن یک تخم‌مرغ نیست.
o_o
۰
اسپرانزا لبخند زد و می‌دانست که ابولیتا دربارهٔ گل‌ها حرف نمی‌زند، بلکه منظورش این است که هیچ زندگی‌ای بدون مشکل نیست.
o_o
۰
سال‌ها پیش، وقتی که اسپرانزا هنوز کوچک بود، مامان و پاپا دربارهٔ پسرانی از خانواده‌های خوب حرف زده بودند که اسپرانزا روزی با آن‌ها آشنا می‌شد. اسپرانزا نمی‌توانست تصور کند که با کسی که تا آن موقع ندیده بود ازدواج کند. بنابراین اعلام کرده بود: «من با میگل ازدواج می‌کنم!» مامان به او خندیده و گفته بود: «وقتی بزرگ‌تر بشی نظرت عوض می‌شه.» اسپرانزا با لجبازی جواب داده بود: «نه، نظرم عوض نمی‌شه.» اما حالا او یک دختر جوان بود و می‌فهمید که میگل پسر خدمتکار خانه است و او دختر مرتع‌دار، و بین آن‌ها به اندازهٔ یک رودخانهٔ عمیق فاصله است. اسپرانزا یک سوی رودخانه ایستاده بود و میگل سوی دیگر، و رد شدن از آن رودخانه هرگز ممکن نبود.