
Dayan
۴
در همان حال با خودش فکر میکرد که چه عجیب که میتواند بین آنهمه آدم باشد و باز هم اینقدر احساس تنهایی کند.
Dayan
۳
آنها را تماشا میکرد و نمیفهمید که چهطور قرار است به این دنیا تعلق پیدا کند.
o_o
۲
ابولیتا لبخندی زد، خم شد و نخ کاموا را کشید و همهٔ ردیفهایی را که اسپرانزا بافته بود شکافت و گفت: «از دوباره شروع کردن نترس.»
o_o
۱
ابولیتا پرسید: «انگشتت چی شده؟»
اسپرانزا گفت: «یه خار بزرگ.»
ابولیتا سری تکان داد و با حالت متفکرانهای گفت:
«.No hay rosa sin espinas؛ هیچ گلی بدون خار نیست
o_o
۱
شعلهٔ کوچکی از امید که در تاریکی تاب میخورد.
Raya:)☆
۰
ایزابل هیچچیزی نداشت، اما همهچیز داشت.
o_o
۰
گفت: «میدونستی که وقتی روی زمین دراز بکشی، میتونی نفس کشیدن و تپیدن قلبش رو حس کنی؟»
o_o
۰
مامان گفت: «بداقبالی.» و با این حرف نشان داد که این خرافات را باور دارد، اما بعد لبخند نصفهونیمهای زد. هر دویشان میدانستند که بداقبالی برای آنها چیزی بیشتر از انداختن یک ظرف آب یا شکستن یک تخممرغ نیست.
o_o
۰
اسپرانزا لبخند زد و میدانست که ابولیتا دربارهٔ گلها حرف نمیزند، بلکه منظورش این است که هیچ زندگیای بدون مشکل نیست.
o_o
۰
سالها پیش، وقتی که اسپرانزا هنوز کوچک بود، مامان و پاپا دربارهٔ پسرانی از خانوادههای خوب حرف زده بودند که اسپرانزا روزی با آنها آشنا میشد. اسپرانزا نمیتوانست تصور کند که با کسی که تا آن موقع ندیده بود ازدواج کند. بنابراین اعلام کرده بود: «من با میگل ازدواج میکنم!»
مامان به او خندیده و گفته بود: «وقتی بزرگتر بشی نظرت عوض میشه.»
اسپرانزا با لجبازی جواب داده بود: «نه، نظرم عوض نمیشه.»
اما حالا او یک دختر جوان بود و میفهمید که میگل پسر خدمتکار خانه است و او دختر مرتعدار، و بین آنها به اندازهٔ یک رودخانهٔ عمیق فاصله است. اسپرانزا یک سوی رودخانه ایستاده بود و میگل سوی دیگر، و رد شدن از آن رودخانه هرگز ممکن نبود.
o_o
۰
اسپرانزا، روزی از روی خودپسندی همهٔ اینها را به میگل گفته بود. از آن روز به بعد، میگل چند کلمه بیشتر با او حرف نزده بود.
وقتی از کنار هم رد میشدند، میگل سرش را پایین میآورد و مؤدبانه میگفت: «Mi reina؛ ملکهٔ من» فقط همین؛ نه خبری از شوخی کردن بود، نه خندیدن و از هر چیزی حرف زدن. اسپرانزا وانمود میکرد که برایش مهم نیست، اما ته دلش آرزو میکرد کاش هرگز دربارهٔ آن رودخانه با میگل حرف نمیزد.
o_o
۰
هیچکدامشان هرگز ازدواج نکرده بودند و به گفتهٔ پاپا دلیلش این بود که پول و قدرت را بیشتر از آدمها دوست داشتند.
o_o
۰
تیو لوییس صدایش را صاف کرد: «البته، ما برای احترام به برادرم مدتی صبر میکنیم. یه سال متعارفه، درسته؟ خودت هم میتونی بفهمی که با زیبایی و محبوبیت تو و موقعیت من توی بانک، ما زوج خیلی قدرتمندی میشیم. میدونستی که من هم میخوام وارد سیاست بشم؟ میخوام برای فرمانداری نامزد بشم. کدوم زنه که نخواد همسر فرماندار باشه؟»
o_o
۰
ابولیتا میگفت میوهٔ گل رز، خاطرات رزها را در دل دارد و وقتی چایی را مینوشی که از آن میوه درست شده، همهٔ زیباییای را که آن گیاه به خود دیده به درون خودت میفرستی.
a.
۰
«.No hay rosa sin espinas؛ هیچ گلی بدون خار نیست.»