با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب دلواپسی

دانلود کتاب کتاب دلواپسی

۵٫۰ از ۱ نظر
۵٫۰ از ۱ نظر
دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب کتاب دلواپسی

«کتاب دلواپسی» نوشته فرناندو پسوآ(۱۹۳۵-۱۸۸۸)، نویسنده و شاعر پرتغالی است. پسوآ این کتاب را به تدریج در مدت ۲۰ سال نوشت و مورد بازبینی قرار داد. اما پیش از ویرایش نهایی آن از دنیا رفت.

در بریده‌ای از کتاب می‌خوانیم:

او حدود سی سال سن داشت. تکیده و قدبلند بود. وقتی می‌نشست به گونه‌ی اغراق‌آمیزی خم و راست می‌شد اما تا می‌ایستاد، از حرکاتش کاسته می‌شد. تا حدودی بی‌تعارف بود. ولی با بی‌خیالی محض لباس نمی‌پوشید. چهره‌ی رنگ‌پریده و بی‌حالت او، حتا نمی‌توانست دردمندی‌اش را به‌روشنی نشان دهد. خود را فرد دشواری جلوه می‌داد، دقیق‌تر بگویم، این چهره می‌خواست کدام دردها را بیشتر برنماید؟ ـ به نظر می‌آمد به چیزهایی مثل محرومیت، هراس و سرانجام آرامش برخاسته از درد اشاره می‌کرد. حالاتی که کسی می‌تواند از خود بروز دهد که سرد و گرم روزگار را چشیده باشد.

همیشه شامی اندک می‌خورد و پشت‌بند آن، سیگاری از توتون ارزان‌قیمت دود می‌کرد. با دقت و بی‌اعتمادی و با حالتی خاص، مهمانان حاضر را می‌نگریست، ولی با این نظاره کردن، نمی‌خواست با کنجکاوی آنها را بررسی کند. بلکه می‌خواست در وجود آن‌ها یکسان سهیم باشد، بی‌آن که بخواهد خطوط چهره یا شخصیت‌شان را جزء به جزء برجسته کند. این ویژگی، بیش از همه، علاقه مرا نسبت به او برانگیخت.

دقیق‌تر که نگاهش کردم دریافتم در چهره‌ی او ــبیش و کم ــ نشانی از درایت دیده می‌شود. دردی خاموش در چهره‌اش نهان بود. دردی که در چهره‌ی دیگران به دشواری می‌شد تشخیص داد.

برحسب تصادف از یکی از پیشخدمت‌های رستوران شنیدم که کارمند تجارت‌خانه‌ای در همان حوالی است. روزی، در خیابان زیر پنجره‌ی ما حادثه‌ای روی داد. دو جوان همدیگر را می‌زدند. در همان لحظه کسی که در طبقه میانی مهمانخانه بود مثل من به سوی پنجره رفت، به او چیزی گفت و او همان‌گونه پاسخ داد. صدایش طنین خسته و مرددی داشت، همانند انسانی که انتظار هیچ‌چیز را نمی‌کشد، زیرا انتظار کاملا بی‌فایده است.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱)
کاوه
۱۳۹۵/۰۹/۲۱

این کتاب رو سال 87 خوندم.بسیار عالیه.نمیشه گفت که رمانه.بیشتر بیان عقاید فلسفی نویسنده است.

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۲۵)
من نفرت جسمانی از انسان‌های عوضی، که البته تنها انسان‌های موجودند، احساس می‌کنم، و گاه از سر حوصله دلم می‌خواهد این نفرت را عمیق‌تر کنم، درست بدان‌سان که انسان برای خلاصی از تحریک تهوع، دست به تهوع می‌زند.
"میترا"
آه، هیچ انتظاری آزاردهنده‌تر از انتظار چیزهایی که هرگز وجود نداشته، نیست!
"میترا"
زیستن با همنوعان شکنجه‌ای است. و من همنوعانم را در درون دارم. خود از آن‌ها دورم، ولی مجبور به همزیستی با آنانم. همنوعانم مرا در تنهایی‌ام احاطه می‌کنند. جایی برای فرار ندارم. من از خودم می‌گریزم
lordartan
زوال یعنی ضایعه‌ی کامل بی‌ادراکی، چرا که بی‌ادراکی اساس زندگی است. اگر قلب توان تفکر می‌داشت از تپیدن باز می‌ماند.
"میترا"
شاید سرنوشت من است که تا ابد باید حسابدار باشم، و شعر و ادبیات پروانه‌ای است که با تمام زیبایی بر سرم می‌نشیند تا مضحک‌ترم جلوه دهد.
"میترا"
من با چشم‌هایم و نه با رؤیایم عشق می‌ورزم.
"میترا"
پس از چندروز گرم آخر تابستان، شب‌ها برحسب اتفاق در آسمان فراخ تأثیر رنگ‌ها ظاهر می‌شود، آغاز نسیمی فرحبخش که پاییز را نوید می‌داد، برگ‌ها هنوز زرد نمی‌شدند و نمی‌ریختند، هنوز آن هراس نامشخص ادراک ما که طبیعت مشرف به مرگ را همراهی می‌کند، مسلط نیست، چرا که با مرگ طبیعت، خود ما هم پایان خودمان را رقم می‌زنیم. این مانند خستگی پس از تلاش بسیار بود، خوابی مبهم که آخرین حرکات رفتاری را دنبال می‌کرد. آه، این شب‌ها چنان انباشته از بی‌تفاوتی رنج‌آورند که پیش از آن که پائیز از این چیزها آغاز شود، از ما آغاز می‌شود.
lordartan
هر پائیزی که از راه می‌رسد به آخرین پائیزی که تجربه خواهیم کرد نزدیک است، و به همین جهت شامل حال تابستان هم می‌شود، ولی پائیز با هستی خود، سپری شدن همه‌ی چیزها را به یاد می‌آورد و در تابستان به سهولت پی می‌بریم که این مهم را فراموش کرده‌ایم، هنوز پائیز از راه نرسیده، هنوز زردی برگ‌های ریزان در هوا مشهود نیست و یا اندوه نمناک زمان، با نام زمستان چهره‌ی دیگری از خود بروز خواهد داد. ولی نشانی از اندوه منتفی شده، رنجی با البسه‌ی سفر در احساس، که ما در آن به نحوی مبهم، به رنگ ناشناس اشیاء، صدای گوناگون باد به شیوه‌ی دیرین که هنگام فرارسیدن شب در کل کائنات گسترده می‌شود، پی‌می‌بریم.
lordartan
چنین است، همه‌ی ما سپری خواهیم شد، به کل سپری خواهیم شد، کسی که با احساس و دستکش کار کرده، کسی که از سیاست محلی حرف زده، از همه‌ی آن‌ها چیزی باقی نخواهد ماند. همچون نور که سیمای قدیسان و زنگال کفش‌های در حال عبور را روشن می‌کرد. نور، فقدان هیچ را به تاریکی، و باقی‌مانده‌ی واقعیت را که به قدیس و دیگر پوشندگان کفش زنگالی تعلق داشت، واخواهد گذاشت. در گردباد دور، در گردبادی که کل کائنات را به سستی می‌کشاند ــ قابل مقایسه با گردباد برگ‌های خشک ــ امپراتوری‌ها به اندازه‌ی البسه‌ی زن دوزنده ارزشمندند، و گیسوان بچه‌های موطلایی با همان دَوَران مرگبار می‌چرخند که قدرتمندان عصای پادشاهی راتصور می‌کنند، و در خانه‌ی نامریی‌ها که از در گشوده‌ی جلوی آن در بسته‌ای را می‌توان شناسایی کرد، زنان برده‌ی باد، می‌رقصند، و عده‌ای بدون دست جلب‌توجه می‌کنند، تمام چیزهای کوچک و بزرگ نظام حبس شده برای ما و در وجود ما، کائنات را برپا کرده‌اند.
lordartan
ما بدین‌ترتیب، برای نوسازی اجتماعی جهان، حریصانه بیدار شدیم و با شادی، برای تسخیر آزادی که از آن چیزی نمی‌دانستیم، و نمی‌دانستیم چیست و نیز برای پیشرفتی که به دقت تعریف نشده بود، به راه افتادیم
lordartan

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۳۳۵ صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۸,۰۰۰ تومان
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۸۴/۰۹/۰۱
شابک‌‫‭‭‎۹۶۴-۳۵۱-۲۷۴-۶
تعداد صفحات۳۳۵صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۸,۰۰۰تومان
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۸۴/۰۹/۰۱
شابک‌‫‭‭‎۹۶۴-۳۵۱-۲۷۴-۶