معرفی و دانلود کتاب نگهبان باغ + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب نگهبان باغ
off
٪۷۰
subscriptionAvailable

کتاب نگهبان باغ

رمان

نوع کتاب
۲.۳ امتیاز(از ۱۰ رأی)
انتشارات: 
نشر نون

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب نگهبان باغ

کتاب نگهبان باغ نوشتهٔ کورمک مک کارتی و ترجمهٔ علیرضا جمالی منش است. نشر نون این کتاب را روانهٔ بازار کرده است. این اثر حاوی یک رمان کلاسیک آمریکایی است.

درباره کتاب نگهبان باغ

کتاب نگهبان باغ رمانی است که در ۴ بخش نوشته شده است. به‌گفتهٔ مترجم، این رمانْ جذاب، پرتنش، ابهام‌آمیز، غم‌انگیز و تکان‌دهنده است. «نگهبان باغ» ماجراهای پرفرازونشیبی دارد که در  سال ۱۹۶۶ جایزهٔ بنیاد ویلیام فاکنر را برای کورمک مک کارتی به ارمغان آورد. این رمان در سال‌های بین جنگ‌جهانی اول و دوم رخ می‌دهد و روایتگر سرگذشت پسر جوانی به نام «جان وسلی راتنر»، قاچاقچی سرکشی به نام «ماریون سیلدر» و پیرمردی عجیب‌وغریب و عاشق طبیعت است. قتلی در این میان رخ می‌دهد و زندگی و سرنوشت این ۳ شخصیت، به‌دلیل این قتل به هم گره می‌خورد.

خواندن کتاب نگهبان باغ را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

خواندن این کتاب را به دوستداران ادبیات داستانی معاصر امریکا و قالب رمان پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب نگهبان باغ

«کمی پس از نیمه‌شب بیست‌ویکم دسامبر، برف باریدن گرفت. تا پیش از آنکه صبح از راه برسد، زیر نور موهوم و خاکستری خورشید زمستان که گیج و گم و نامعلوم حضور کوتاه‌مدتی در آسمان داشت، برفی به‌رنگ سفید مات مزارع را پوشانده بود و درخشش فسفری‌رنگی سطح آن‌ها را نوازش می‌کرد، تو گویی این درخشش زاییدهٔ خود این مزارع بود و برف انبوه، هنوز هم، مشت‌مشت از آسمان فرومی‌ریخت و درختان آن‌سوی نهر و خود کوهستان را هم سپیدپوش می‌کرد.

صبحدم، پیرمرد زود از خواب برخواست و مدت زیادی به بیرون از پنجره و درهٔ کوچک چشم دوخت. همه چیز در سکون و سکوت محض فرو رفته بود. برف بی‌امان می‌بارید. هنگامی که درِ توری را هل داد، در به‌سختی راه خود را از میان برفی که روی ایوان و در مقابل خانه کپه شده بود باز کرد. پیرمرد بی‌آنکه کت یا ژاکتی به تن داشته باشد، در ایوان ایستاد و ورقه‌های نازک و بزرگ برف را که یک‌وری روی هم سر می‌خوردند و دم به تلهٔ تیرک‌های اطراف خانه نمی‌دادند تماشا کرد.

تمام روز، هوا تیره و تار بود. از همین روی، هنگامی که شب از راه رسید، هیچ کس نمی‌توانست بگوید که شب دقیقاً چه زمانی دامنش را بر سر آن حوالی گسترده است. با این‌همه، بارش برف هنوز هم ادامه داشت و از شدتش کاسته نشده بود. بادی نمی‌وزید. هر آنچه آنجا به چشم می‌خورد سر بر بالش سکوت گذاشته بود. پیرمرد با دقت گوشه و اطراف را از پیش چشم گذراند. هیچ کس در آن حوالی به چشم نمی‌خورد. همهٔ سگ‌ها سکوت پیشه کرده بودند. پیرمرد در خانه‌اش چراغی روشن کرد و روی صندلی گهواره‌ای نزدیک بخاری نشست. از قفسهٔ کنار بخاری مجله‌ای انتخاب کرد، یکی از شماره‌های قدیمی مجلهٔ فیلد اند استریم را. مجله شل و ول، زهواردررفته و کهنه بود. ورقه‌هایش به نازکی دستمال گردگیری بودند. مجله را روی پایش گذاشت و شروع به ورق زدن آن کرد. همهٔ زیر و زبر مجله را حفظ بود ـ داستان‌ها، تصاویر و حتی آگهی‌ها را. هر از چند گاهی، صدای خش‌خشی از زیر پایش می‌شنید. صداهایی شبیه خراشیدن، که گویی به جان تاریکی چنگ می‌زدند، از کف خانه و جایی که اسکات روی گونی‌های گندیدهٔ در حال فروپاشی خوابیده بود و هر از گاهی با نگرانی سرش را می‌چرخاند، به گوش می‌رسیدند.»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب نگهبان باغ و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتابنگهبان باغ
عنوان دیگررمان
موضوعرمان، داستان خارجی
نویسندهکورمک مک کارتی
مترجمعلیرضا جمالی منش
انتشاراتنشر نون
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۹/۰۹/۱۲
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۴.۶۸ مگابایت
شابک۹۷۸۶۲۲۶۶۵۲۲۱۶
تعداد صفحه‌ها۳۰۲ صفحه
قیمت کتاب۱۷۷۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵
نظری برای کتاب ثبت نشده است.

بریده‌هایی از کتاب

reza
۳
«عیسی مسیح هم اگه الان واسه‌ات دست بلند کرده بود، نگه نمی‌داشتی سوارش کنی، مگه نه؟»
Afshinshahi
۲
مرد غریبه بریده‌بریده و در حالی که به نفس‌نفس افتاده بود، به سیلدر گفت: «محض رضای خدا، ولم کن. به عیسی مسیح قسمت می‌دم.» سیلدر صورتش را جلوی مرد غریبه گرفت و با صدای آرامی گفت: «بهتره از یه نفر که همین دور و برهاست و از عیسی جون نزدیک‌تر باشه، کمک بخوای.»
Mohsen
۱
وقتی آدم سن و سالش می‌ره بالا و پیرتر می‌شه، دیگه نیازی به شمردن سال‌ها نداره. می‌تونی از تفسیر نشونه‌ها خیلی چیزها بفهمی. می‌تونی اتفاق افتادن خیلی چیزها رو توی وجودت حس کنی.
Mohsen
۰
باد گرمی در کوهستان می‌وزید و آسمان آرام‌آرام با تاریکی هم آغوش می‌شد، شکم‌های سیاهِ ابرها در هم پیچ و تاب می‌خوردند تا اینکه زخم بزرگی بر جانشان افتاد و غرش رعد مهیب و گوش‌خراشی که همچون صدای چاک خوردن هستهٔ زمین بود، شیشه‌های پنجره‌ها را از وینکل هالو تا بِی مونتین به لرزه انداخت.
Mohsen
۰
بادْ باران را همچو جارویی در دست گرفته بود و جاده را می‌رُفت.
Mohsen
۰
باران، همچنان، دیوانه‌وار بر چهرهٔ جاده چنگ می‌انداخت، بر جان جاده زخم می‌زد و آن‌قدر می‌بارید که از این زخم‌ها، آب سرخ‌رنگ همچون خون جاری شود.
Mohsen
۰
دلش می‌خواست به پسر بگوید: «خود اون گیفورد لعنتی سردستهٔ اراذل اوباش‌ها و قانون‌شکن‌هاست و خیلی‌ها هم مثل من از خداشونه که تو یه گلوله حرومش کنی، حتی توی رختخوابش زنده‌زنده بسوزونی‌اش یا هر بلای کوفتی دیگه‌ای که خواستی سرش بیاری، چون یه خائن کثیفه که باید با اردنگی از شغلش اخراجش کنن.
Mohsen
۰
خیلی ناراحت‌کننده است. این روزها، کم پیش می‌آد آدم رفقایی مثل سیلدر به پستش بخوره، رفقایی که هوات رو داشته باشن و با کمکشون، بتونی این زندگی رو سر کنی و دووم بیاری.