جملات زیبای کتاب نگهبان باغ | طاقچه
تصویر جلد کتاب نگهبان باغ
off
٪۷۰
subscriptionAvailable

کتاب نگهبان باغ

رمان

نوع کتاب
۲.۳ امتیاز(از ۱۰ رأی)
انتشارات: 
نشر نون

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
reza
۳
«عیسی مسیح هم اگه الان واسه‌ات دست بلند کرده بود، نگه نمی‌داشتی سوارش کنی، مگه نه؟»
Afshinshahi
۲
مرد غریبه بریده‌بریده و در حالی که به نفس‌نفس افتاده بود، به سیلدر گفت: «محض رضای خدا، ولم کن. به عیسی مسیح قسمت می‌دم.» سیلدر صورتش را جلوی مرد غریبه گرفت و با صدای آرامی گفت: «بهتره از یه نفر که همین دور و برهاست و از عیسی جون نزدیک‌تر باشه، کمک بخوای.»
Mohsen
۱
وقتی آدم سن و سالش می‌ره بالا و پیرتر می‌شه، دیگه نیازی به شمردن سال‌ها نداره. می‌تونی از تفسیر نشونه‌ها خیلی چیزها بفهمی. می‌تونی اتفاق افتادن خیلی چیزها رو توی وجودت حس کنی.
Mohsen
۰
باد گرمی در کوهستان می‌وزید و آسمان آرام‌آرام با تاریکی هم آغوش می‌شد، شکم‌های سیاهِ ابرها در هم پیچ و تاب می‌خوردند تا اینکه زخم بزرگی بر جانشان افتاد و غرش رعد مهیب و گوش‌خراشی که همچون صدای چاک خوردن هستهٔ زمین بود، شیشه‌های پنجره‌ها را از وینکل هالو تا بِی مونتین به لرزه انداخت.
Mohsen
۰
بادْ باران را همچو جارویی در دست گرفته بود و جاده را می‌رُفت.
Mohsen
۰
باران، همچنان، دیوانه‌وار بر چهرهٔ جاده چنگ می‌انداخت، بر جان جاده زخم می‌زد و آن‌قدر می‌بارید که از این زخم‌ها، آب سرخ‌رنگ همچون خون جاری شود.
Mohsen
۰
دلش می‌خواست به پسر بگوید: «خود اون گیفورد لعنتی سردستهٔ اراذل اوباش‌ها و قانون‌شکن‌هاست و خیلی‌ها هم مثل من از خداشونه که تو یه گلوله حرومش کنی، حتی توی رختخوابش زنده‌زنده بسوزونی‌اش یا هر بلای کوفتی دیگه‌ای که خواستی سرش بیاری، چون یه خائن کثیفه که باید با اردنگی از شغلش اخراجش کنن.
Mohsen
۰
خیلی ناراحت‌کننده است. این روزها، کم پیش می‌آد آدم رفقایی مثل سیلدر به پستش بخوره، رفقایی که هوات رو داشته باشن و با کمکشون، بتونی این زندگی رو سر کنی و دووم بیاری.