با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب قصه‌ ها عوض می شوند؛ ملکه برفی اثر سارا ملانسکیoff

کتاب قصه‌ ها عوض می شوند؛ ملکه برفی

نویسنده:سارا ملانسکیمترجم:سارا فرازیانتشارات:انتشارات پرتقالسال انتشار:۱۳۹۶تعداد صفحه‌ها:۱۳۶ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۴.۸از ۳۷ رأیخواندن نظرات

سال انتشار۱۳۹۶

تعداد صفحه‌ها۱۳۶ صفحه

معرفی کتاب قصه‌ ها عوض می شوند؛ ملکه برفی

کتاب قصه‌ها عوض می شوند؛ ملکه برفی یکی از کتاب‌های مجموعه قصه‌ها عوض می‌شوند نوشته سارا ملانسکی است که با ترجمه سارا فرازی در انتشارات پرتقال به چاپ رسیده است، این انتشارات با هدف نشر بهترین و با کیفیت‌ترین کتاب‌ها برای کودکان و نوجوانان تاسیس شده است. پرتقال بخشی از انتشارات بزرگ خیلی سبز است.

درباره مجموعه قصه‌ها عوض می‌شوند

مجموعه قصه‌ها عوض می‌شوند داستان یک خواهر و برادر است که یک آینه‌ جادویی دارند. پری‌ای که در آینه زندگی می‌کند هربار آنها را به درون یک قصه قدیمی می‌فرستد. هربار هم بچه‌ها قصه را تغییر می‌دهد.

پری توی آینه این بار برای آن‌ها قصه ملکه برفی را آماده کرده است و بچه‌ها قرار است این‌بار پا به دنیای این قصه بگذارند و آن را زندگی کنند.

خواندن مجموعه قصه ها عوض می‌شوند را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام کودکان علاقه‌مند به داستان پیشنهاد می‌کنیم.

درباره سارا ملانسکی

سارا ملانسکی، متولد ۴ ژانویه ی ۱۹۷۷، نویسنده کانادایی است. سارا، دختر نویسنده‌ای مشهور به نام الیسا آمبروز است. پدر و مادرش از هم جدا شده‌اند و او همواره همراهی یک خواهر و یک خواهرخوانده را در زندگی احساس می‌کرد. ملانسکی، در دانشگاه در رشته‌ ادبیات انگلیسی در دانشگاه مک‌گیل تحصیل کرد. او پس از تحصیل به تورنتو نقل مکان کرد و اولین رمان خود را نوشت که در شانزده کشور منتشر شد و به فروشی بیش از ششصد هزار نسخه رسید. ملانسکی پس از انتشار دومین رمانش به نیویورک رفت و نویسنده تمام وقت شد.

بخشی از کتاب قصه ها عوض می شوند؛ ملکه برفی

چی؟!

با تعجب می‌گویم: «نه! از کِی تاحالا اون بهترین دوستت شده؟!»

رابین می‌گوید: «از الان!»

«ما بهترین دوستای توئیم؛ من و فرانکی. نه پِنی! پِنی دختر خوبی نیست.»

«ولی به نظر من خیلی باحاله.»

دست‌هایم را به سینه می‌زنم. «باحال بودن نشونهٔ خوب بودن نیست! تو نمی‌تونی هم بهترین دوست پِنی باشی و هم بهترین دوست ما!»

رنگ از روی رابین می‌پرد؛ «چرا نمی‌تونم؟»

با صدای بلند می‌گویم: «چون من می‌گم! باید بین ما و پِنی، یکی رو انتخاب کنی!»

رابین چشم‌هایش را باریک می‌کند و می‌گوید: «اگه مجبورم کنی که انتخاب کنم... انتخاب من پِنیه!»

جا می‌خورم! هم ناراحتم و هم خیلی‌خیلی عصبانی! من هم چشم‌هایم را باریک می‌کنم و می‌گویم: «پس گردنبندت رو دربیار!»

دهان رابین از تعجب باز می‌ماند. «گردنبند فرام رو؟»

صدایم می‌لرزد؛ «بله! تو دیگه بهترین دوست ما نیستی. نمی‌تونی اون گردنبند رو بندازی گردنت. می‌تونی بری با دوست جدیدت گردنبند بسازی و اسمش رو بذاری رَپ! هه هه! رابین و پنی؛ رَپ!»

رَپِ آخر را بلند می‌گویم و پیش خودم حس می‌کنم مسخره‌ترین کلمهٔ دنیاست.

رابین آرام می‌پرسد: «الان دَرِش بیارم؟»

سرم را تکان می‌دهم؛ می‌ترسم اگر دهانم را باز کنم، بُغضم بترکد.

بند چرمی را از سرش درمی‌آورد و گردنبند را به‌طرفم پرت می‌کند؛ «باشه! مال خودت.»

گردنبند را توی کیفم می‌گذارم و می‌روم دنبال فرانکی.

قلبم درد می‌کند... فرا تمام شد. از حالا به بعد، فقط فا هستیم؛ فرانکی و اِیبی!

دیگران دریافت کرده‌اند

نظرات کاربران

🍫𝕜𝕖𝕣𝕞 𝕜𝕖𝕥𝕒𝕓🍫
۱۴۰۰/۰۴/۰۵

انقدر قشنگ بود که واقعا نمیدونم چی بگم فقط در یه کلمه عالی💥❤️

zeynab
۱۳۹۹/۱۰/۳۰

بینهایت خوب بود

roses-are-rosie
۱۳۹۹/۱۲/۱۶

این کتاب بسیار جالب و هیجانی است و حتما پیشنهاد میکنم بخوانید من ملکه برفی و ایبی در سرزمین عجایب را دارم و واقعا زیبا بود مخصوصا ایبی در سرزمین عحایب اما نمیدونم چرا این جلدش را در اینجا نزده.واقعا

- بیشتر
yekta
۱۳۹۹/۱۲/۲۸

🎹یعنی بهترین کتاب دنیا بود من چاپیش رو داشتم و خیلی از این کتاب لذت بردم توصیه می کنم چاپیش رو بخرید به هرحال عالی بود🎹

シ︎دختر کتابخونシ︎
۱۴۰۰/۰۲/۲۲

عالییییییییی

♡Sara♡
۱۴۰۰/۰۳/۱۱

خوب بود💝💗

♥💗🐞لیدی باگ🐞💗♥
۱۴۰۰/۰۲/۰۱

خیلی عالی هست💜💜💜💜💜💜💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠

حدود ۱۰۰ کتاب و رمان خوندم
۱۳۹۹/۱۲/۱۷

این کتاب عالیه بهتون پیشنهاد میکنم حتما بخوانید من ۷ جلد از این کتاب رو دارم و این اولین کتابی هست که از طاقچه می خرم کتاب متن روانی داره و ذهن دختر ۱۰ ساله ای هست که با برادرش

- بیشتر
Hosna
۱۴۰۰/۰۶/۰۶

همه چیش عاااالی بود اینقدر خوب نوشته شده بود که احساس می‌کردم پشت درخت قائم شدم و توی آن لحظه ها دارم ایبی، جونا و گردا و کای و میدیدم که دارن یخ میزنن. خیلی خوب بود. ✔️✔️❤️ از دستش ندیدن.

Tannaz
۱۳۹۹/۱۱/۲۱

بسیار عالی💖💖

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۲۴)
می‌چرخد و آخرِ سر ما را قورت می‌دهد و به سرزمین قصه‌ها می‌برد.
نیکا~♡
«اینجا وقتی تابستونه، خورشید ساعت یازده شب غروب می‌کنه و ساعت سه صبح دوباره طلوع می‌کنه.»
حدود ۱۰۰ کتاب و رمان خوندم
می‌گم شاید پسره نگفت گُل؛ شاید اشتباه شنیدیم و منظورش این بوده که دنبالم بیاین. ها؟»
حدود ۱۰۰ کتاب و رمان خوندم
«آره! تو هم می‌تونی. چیه؟ لابُد حالا انتظار داری بهمون مدال افتخار بِدَن!»
yekta
جونا ذوق‌زده است. «منم شنیدم! تو می‌تونی حرف بزنی؟» «آره! تو هم می‌تونی. چیه؟ لابُد حالا انتظار داری بهمون مدال افتخار بِدَن!»
:)Eʀɪᴄᴀ
اصلاً فراموش کن که چانه داری. چونه؟ چونه چیه؟ من که ندارم.
:)Eʀɪᴄᴀ
سیبیل بهترین راه برای تغییر قیافه‌ست
:)Eʀɪᴄᴀ
«لیز... بخوریم؟... مثل... سورتمه؟» «آره، ولی بدون سورتمه!» «پس روی چی لیز بخوریم؟» «روی شیکممون.» «نه نه نه! دماغمون می‌شکنه.»
:)Eʀɪᴄᴀ
توی زمین ورزش مدرسه‌ایم و من از بارفیکس آویزان شده‌ام. به‌طور طبیعی باید تمرکز کنم تا نیفتم؛ اما به‌جای آن، به این فکر می‌کنم که وقتی بعد از مدرسه، دوتا از بهترین دوستانم، فرانکی و رابین، به خانه‌مان آمدند، چه‌کار کنیم. برنامه‌ام این است که کمی نرمش کنیم و بعد هم آشپزی. می‌خواهم پیتزای آناناسی درست کنم؛ اما اگر می‌توانستم آن‌ها را با خودم به داخل آینهٔ جادویی ببرم، خیلی بیشتر خوش می‌گذشت؛ نه؟
نیکا~♡
از جایش می‌پرد. جونا کنار من نشسته، رالف هم چُرت می‌زند. گِردا می‌گوید: «من گرسنه نیستم. فقط آماده‌م که بریم. بریم، بریم. رالف! پاشو. داریم می‌ریم.» رالف خمیازه‌ای می‌کشد و چشم‌هایش را باز می‌کند. شارون می‌پرسد: «کجا بریم؟» گِردا چانه‌اش را جلو می‌دهد. «خودت گفتی من می‌تونم برم. یادته؟ تو دلت برای من و دوستم کای سوخت و گفتی امشب می‌تونم از اینجا برم.»
راحله فتح اللهی