از جایش میپرد. جونا کنار من نشسته، رالف هم چُرت میزند.
گِردا میگوید: «من گرسنه نیستم. فقط آمادهم که بریم. بریم، بریم. رالف! پاشو. داریم میریم.»
رالف خمیازهای میکشد و چشمهایش را باز میکند.
شارون میپرسد: «کجا بریم؟»
گِردا چانهاش را جلو میدهد. «خودت گفتی من میتونم برم. یادته؟ تو دلت برای من و دوستم کای سوخت و گفتی امشب میتونم از اینجا برم.»