با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب قصه ها عوض می شوند؛ گیسو کمند اثر سارا ملانسکیoff

کتاب قصه ها عوض می شوند؛ گیسو کمند

نویسنده:سارا ملانسکیمترجم:سارا فرازیانتشارات:انتشارات پرتقالسال انتشار:۱۳۹۶تعداد صفحه‌ها:۱۳۶ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۴.۹از ۳۰ رأیخواندن نظرات

سال انتشار۱۳۹۶

تعداد صفحه‌ها۱۳۶ صفحه

معرفی کتاب قصه ها عوض می شوند؛ گیسو کمند

کتاب قصه‌ها عوض می شوند؛ گیسو کمند یکی از کتاب‌های مجموعه قصه‌ها عوض می‌شوند نوشته سارا ملانسکی است که با ترجمه سارا فرازی در انتشارات پرتقال به چاپ رسیده است.

درباره مجموعه قصه‌ها عوض می‌شوند

مجموعه قصه‌ها عوض می‌شوند داستان یک خواهر و برادر است که یک آیینه‌ جادویی دارند. پری‌ای که در آینه زندگی می‌کند هربار آنها را به درون یک قصه قدیمی می‌فرستد. هربار هم بچه‌ها قصه را تغییر می‌دهد.

پری توی آینه این بار برای آن‌ها قصه‌ گیسو کمند را آماده کرده است و بچه‌ها قرار است این‌بار پا به دنیای این قصه بگذارند و آن را زندگی کنند.

خواندن مجموعه قصه ها عوض می‌شوند را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام کودکان علاقه‌مند به داستان پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب قصه ها عوض می شوند؛ گیسو کمند

راپونزل با تعجب و ناراحتی می‌گوید: «چه بلایی سر موهام اومد؟ خیلی خوشگل بود!»

واقعاً خوشگل بود، اما دیگر نیست! حالا شبیه پنیری شده که برای درست کردن پیتزا رنده و آماده کرده‌ایم.

داد می‌زنم: «جونا! می‌دونی که این تقصیر توئه، نه؟»

سرخ می‌شود؛ «من؟ چرا؟»

«کفش‌های فوتبالیت! تو وقتی از موهای راپونزل بالا می‌اومدی، اونا رو پات کرده بودی.»

راپونزل که رنگش پریده، می‌پرسد: «اون این بلا رو سرم آورده؟»

حالا صورت جونا هم‌رنگ گوجه‌فرنگی شده. مِن‌مِن می‌کند: «ببخشید... من نمی‌دونستم...»

«نمی‌دونستی که استوک‌های کفشت، موهاش رو خراب می‌کنه؟!» بعد داد می‌زنم: «مامان بهت گفته بود حق نداری حتی توی خونه بپوشیشون.»

جونا پاهایش را بالا می‌آورد و کف کفش‌هایش را نشانم می‌دهد؛ «به‌خاطر این گفت که کفش‌هام خراب نشه، نه کفِ خونه. اینا آهنی نیستن که! پلاستیکی‌اَن.»

می‌گویم: «فرقی نمی‌کنه! فعلاً که همین پلاستیک‌ها گند زده‌ن به موهای این بیچاره.»

به نظر می‌رسد راپونزل به‌شدت تلاش می‌کند که گریه نکند. زیر لب می‌گوید: «موهای من تنها چیز خاص و بی‌همتایی بود که داشتم...»

جونا با لُکنت می‌گوید: «من خیلی شرمنده‌م! عمدی نبود.»

به برادرم چشم‌غُرّه‌ای می‌روم و می‌گویم: «بیاین شونه‌ش کنیم... شاید بهتر بشه. جونا، یه بُرس از قفسهٔ نزدیک وان برام بیار. بذار روبانش رو باز کنیم ببینیم چی شده.»

راپونزل که حسابی هول شده، دنبال تهِ موهایش می‌گردد. روبان را باز می‌کند؛ یک‌عالمه مو روی زمین می‌ریزد.

دهانش از تعجب باز می‌ماند. همه‌مان حسابی تعجب می‌کنیم

دیگران دریافت کرده‌اند

نظرات کاربران

🍫𝕜𝕖𝕣𝕞 𝕜𝕖𝕥𝕒𝕓🍫
۱۴۰۰/۰۳/۳۱

خیلیی جذاب و قشنگ بود😍❤️

zeynab
۱۳۹۹/۱۰/۳۰

وای خیلی خوب بود این مجموعه جزو بهترین کتاب هایی است که خوندم

☆𝙆𝙖𝙧𝙞𝙣☆
۱۴۰۰/۰۳/۱۹

اهوم خوب بود خوشم اومد:)🌙 هیجانی و باحال بود:)💛

💜𝔹𝔸ℍ𝔸ℝ 💜ARMI💜
۱۴۰۱/۰۲/۱۶

این مجموعه قصه های خیلی قشنگی داره و حتما باید دانلود کرد و خوند 💖💜

🌈maryaysa🌈
۱۴۰۰/۰۹/۲۱

مثل بقیه جلداش خیلی خوب بود🍦🍧حتما بخونید🍨🌊

park yuna•⏑•🥞🌷
۱۴۰۰/۰۸/۲۷

خیلی عالیه انقد ک نمیتونم توصیف کنم، بر خلاف جلد های دیگه صفحاتش کم بود، اما داستانش خیلییی محشر بود انقد خوبه نمد چجوری توصیفش کنمممم خیل یخوبه عالیه حتنا بخونید کیوتا*-*🍜💕

نیکا~♡
۱۴۰۰/۰۸/۲۷

عالی بود ❤ ❤❤❤❤❤❤❤💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💜

Zahra
۱۳۹۹/۱۰/۲۱

بی نظیر👌👌👌

🥞🌿•-•pancake~
۱۴۰۱/۰۸/۲۴

من کلا داستان گیسوکند رو خیلی دوست دارم ولی این داستان اصلا ربطی به فیلمش نداره و کاملا با زاویه ۱۸۰ درجه تمام متنش رو عوض کرده🦩🖇🌿 منکه نتونستم چند دفع بخونم و همون دفع اول همشو خوندم....!🌸🍃 واقعا این کتاب خیلییی

- بیشتر
unikorn
۱۴۰۱/۰۳/۲۹

ای خدا بازم داستان خراب کردن و عالی دوباره ساختنش 🙅🙌🙏👍👍👍👍💪

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۳۴)
بعضی‌وقت‌ها، چیزی که فکر می‌کنیم به آن نیاز داریم و ما را بی‌همتا می‌کند، زیاد چیز مهمی نیست
Maria:)
راپونزل من را بغل می‌کند؛ «برای همه‌چی ازت ممنونم. خوش‌حالم که گذاشتم بیای توی بُرج!» «منم همین‌طور!» مستقیم به چشم‌هایم نگاه می‌کند و می‌گوید: «اگه تو نبودی، من حقیقت رو نمی‌فهمیدم!» «چه حقیقتی؟» صاف می‌ایستد؛ «اینکه من فقط موهام نیستم.» محکم‌تر بغلش می‌کنم. شاید راپونزل نداند، اما به من چیز مهمی یاد داده است. می‌گویم: «موفق باشی.»
F.Shetabivash
برای همهٔ دوست‌های واقعی!
yekta
برادر من عاشق قسمت‌های ترسناک قصه‌هاست؛ فقط اتفاق‌های ترسناکِ این‌شکلی یادش می‌ماند! مثلاً گرگ‌هایی که بچه‌ها را می‌خورند و خواهرهای ناتنی که انگشت‌های پاهایشان را قطع می‌کنند!
★ fatemeh ★
«راپونزل! فقط موهات نیست که تو رو خاص و بی‌همتا می‌کنه. تو مهربونی، صدای قشنگی داری، لالایی‌های باحال می‌سازی. بعدشم، برعکس من، تو توی هِجی کردن...»
★ fatemeh ★
بعضی‌وقت‌ها، چیزی که فکر می‌کنیم به آن نیاز داریم و ما را بی‌همتا می‌کند، زیاد چیز مهمی نیست
💙lady bug💙
بعضی‌وقت‌ها، چیزی که فکر می‌کنیم به آن نیاز داریم و ما را بی‌همتا می‌کند، زیاد چیز مهمی نیست؛ مثل برنده شدن در مسابقهٔ هِجی کردن. از توی کوله‌پُشتی‌ام تقدیرنامهٔ خانم مَسِرمَن را بیرون می‌آورم... گواهی می‌شود، اِیبی در مسابقهٔ هِجی کردن مدرسه، شرکت کرده است. به راپونزل فکر می‌کنم و تقدیرنامه را به دیوار اتاقم آویزان می‌کنم. من هنوز هم دلم می‌خواهد قهرمان مسابقهٔ هِجی کردن باشم؛ شاید سال آینده، شاید هم سال بعدتر. شاید برنده شوم و شاید هم نه... اما اشکالی ندارد؛ چون من چیزی فراتر از دختری هستم که در مسابقه نُهم شده. من خواهرِ بزرگ‌تر هستم؛ دوست خوبی هستم؛ و قاضی آینده. من یکی از شرکت‌کنندگان مسابقهٔ هِجی کردن هستم.
Helena
من هنوز هم دلم می‌خواهد قهرمان مسابقهٔ هِجی کردن باشم؛ شاید سال آینده، شاید هم سال بعدتر. شاید برنده شوم و شاید هم نه... اما اشکالی ندارد؛ چون من چیزی فراتر از دختری هستم که در مسابقه نُهم شده. من خواهرِ بزرگ‌تر هستم؛ دوست خوبی هستم؛ و قاضی آینده. من یکی از شرکت‌کنندگان مسابقهٔ هِجی کردن هستم.
park yuna•⏑•🥞🌷
با دقت به راپونزل نگاه می‌کنم؛ لبخند می‌زند. به نظر می‌رسد حتی با موهای جدیدش هم خوش‌حال است. او فکر می‌کرد موهای خیلی بلندش باعث خاص بودنش شده است؛ اما به نظر من، او چیزی فراتر از موهایش است... و شاید حتی بدون آن موها، بهتر هم هست. او شاهزاده و پدر و مادرش را پیدا کرد و حالا خوشبخت است. بعضی‌وقت‌ها، چیزی که فکر می‌کنیم به آن نیاز داریم و ما را بی‌همتا می‌کند، زیاد چیز مهمی نیست؛ مثل برنده شدن در مسابقهٔ هِجی کردن. از توی کوله‌پُشتی‌ام تقدیرنامهٔ خانم مَسِرمَن را بیرون می‌آورم... گواهی می‌شود، اِیبی در مسابقهٔ هِجی کردن مدرسه، شرکت کرده است. به راپونزل فکر می‌کنم و تقدیرنامه را به دیوار اتاقم آویزان می‌کنم. من هنوز هم دلم می‌خواهد قهرمان مسابقهٔ هِجی کردن باشم؛ شاید سال آینده، شاید هم سال بعدتر. شاید برنده شوم و شاید هم نه... اما اشکالی ندارد؛ چون من چیزی فراتر از دختری هستم که در مسابقه نُهم شده. من خواهرِ بزرگ‌تر هستم؛ دوست خوبی هستم؛ و قاضی آینده. من یکی از شرکت‌کنندگان مسابقهٔ هِجی کردن هستم.
F.Shetabivash
داد می‌زنم: «جونا! بسّه دیگه! به‌اندازهٔ کافی روی اعصابم راه رفتی! دیگه پیاده شو!»
★ fatemeh ★