راپونزل من را بغل میکند؛ «برای همهچی ازت ممنونم. خوشحالم که گذاشتم بیای توی بُرج!»
«منم همینطور!»
مستقیم به چشمهایم نگاه میکند و میگوید: «اگه تو نبودی، من حقیقت رو نمیفهمیدم!»
«چه حقیقتی؟»
صاف میایستد؛ «اینکه من فقط موهام نیستم.»
محکمتر بغلش میکنم. شاید راپونزل نداند، اما به من چیز مهمی یاد داده است. میگویم: «موفق باشی.»