با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
شکارچیان مجازی؛ جلد اول

دانلود و خرید کتاب شکارچیان مجازی؛ جلد اول

چشم ذهن

۴٫۷ از ۶ نظر
۴٫۷ از ۶ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب شکارچیان مجازی؛ جلد اول  نوشته  جیمز دشنر  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب شکارچیان مجازی؛ جلد اول

کتاب چشم ذهن جلد اول از سری کتاب‌های شکارچیان مجازی نوشته جیمز دشنر و ترجمه فرانک معنوی امین است. مجموعه شکارچیان مجازی را انتشارات پرتقال منتشر کرده است، این انتشارات با هدف نشر بهترین و با کیفیت‌ترین کتاب‌ها برای کودکان و نوجوانان تاسیس شده است. پرتقال بخشی از انتشارات بزرگ خیلی سبز است.

درباره مجموعه شکارچیان مجازی

داستان شکارچیان مجازی در آینده‌ای پر از فناوری و کامپیوترهای پیشرفته می‌گذرد. مایکل در فضای یک بازی موفق می‌شود دختری به اسم تانیا را از خودکشی نجات دهد و امتیاز به دست آورد. مایکل وقتی مشغول متقاعد کردن دختر است متوجه می‌شود که او در میان یک بازی نیست بلکه تانیا واقعا می‌خواهد خودکشی کند. او مدام تکرار می‌کند که کسی به اسم کین او را زندانی کرده و مانع بازگشتش به دنیای واقعی شده است. تانیا به زندگی خود خاتمه می‌دهد اما مایکل به دنبال کین می‌گردد. او به سراغ دو دوست مجازی‌اش مایکل و برایسون می‌رود تا در این کار همراهی‌اش کنند. بلاخره یک‌بار کین در فضای مجازی ظاهر می‌شود به آنها اخطار می‌دهد که دست از تعقیبش بردارند اما آنها دست از جستجو برنمی‌دارند و مدام راه‌های دیگری را امتحان می‌کنند. 

 چه چیزی در انتظار مایکل و دوستانش در فضای برزخی این مجموعه است. 

خواندن مجموعه شکارچیان مجازی را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

 نوجوانان علاقه‌مند به داستان‌های فانتزی و ماجراجویانه را به خواندن این مجموعه دعوت می‌کنیم.

بخشی از کتاب شکارچیان مجازی؛ جلد اول

مایکل بازی را فراموش کرد، امتیاز را فراموش کرد. وضعیت از حالت اعصاب خردکن، به مرگ و زندگی تغییر کرده بود. با وجود سال‌ها تجربهٔ بازی، هرگز ندیده بود کسی هستهٔ خودش را بیرون بکشد و دستگاه حائل درون تابوت را نابود کند؛ دستگاهی که دنیای مجازی و دنیای واقعی را در ذهن انسان از هم مجزا می‌کرد.

فریاد زد: «بس کن!» پیش از آن‌که بفهمد، یک پایش را روی میله گذاشته بود. «وایسا!»

روی لبهٔ بیرونی پل پرید و در جایش خشک شد. حالا تنها چند سانتیمتر با دختر فاصله داشت و می‌خواست از هر گونه حرکت ناگهانی که ممکن بود باعث ترساندنش بشود اجتناب کند. دستانش را بیرون نگه داشت و قدم کوتاهی به سمت تانیا برداشت.

مایکل با ملایم‌ترین لحنی که باد وحشی اجازه می‌داد گفت: «این کار رو نکن.»

ولی تانیا همچنان داشت دستش را در شقیقهٔ راستش فرو می‌کرد. تکه‌ای از پوستش را کنار زده بود؛ جریانی از خون به‌سرعت از زخم جاری شد و دست و کنار صورتش را به ترتیب چندش‌آوری قرمز کرد. آرامشی ترسناک بر تانیا غالب شده بود؛ انگار هیچ درکی از کاری که با خودش می‌کرد نداشت. هر چند مایکل به‌خوبی می‌دانست که دختر دارد کد را هک می‌کند.

مایکل داد زد: «یه دقیقه کد نزن! می‌شه قبل از این‌که اون هستهٔ لعنتی رو بکشی بیرون، با هم حرف بزنیم؟ می‌فهمی بیرون کشیدن هسته‌ات یعنی چی؟»

دختر جواب داد: «آخه برای تو چه فرقی می‌کنه؟» صدایش آن‌قدر آهسته بود که مایکل برای فهمیدن حرف‌هایش مجبور بود لب‌خوانی کند. ولی حداقل دیگر دستش را در سرش فرو نمی‌کرد.

مایکل فقط خیره شد. چون دختر متوقف شده بود و حالا داشت با انگشت شست و اشاره درون گوشت و پوست را جستجو می‌کرد. تانیا گفت: «تو که فقط دنبال امتیازِتی.» و تراشهٔ فلزی کوچکی که با خون خیس شده بود را بیرون کشید.

مایکل در حالی که سعی داشت ترس و انزجارش را پنهان کند گفت: «اصلاً بی‌خیال امتیازم می‌شم. باور کن. این‌قدر بچه‌بازی در نیار، تانیا. اون تراشه رو دوباره کد کن سر جاش. بیا حرف بزنیم. هنوز دیر نشده.»

تانیا نمود بصری هسته را بالا نگه داشت و با شیفتگی به آن خیره شد. بعد پرسید: «می‌دونی کجاش خنده‌داره؟ اگه به‌خاطر توانایی‌های کدزنی‌م نبود، احتمالاً حتی نمی‌دونستم کِین کیه و از شبیه‌ساز مرگ و نقشه‌هایی که برام کشیده بود باخبر نمی‌شدم. ولی من تو کد زدن خبره‌م و به‌خاطر اون... هیولا، همین الان با برنامه‌نویسی، هسته رو صاف از توی سرم کشیدم بیرون.»

«نه از سر واقعی‌ت. این یه شبیه‌سازیه تانیا. هنوز خیلی دیر نشده.» مایکل نمی‌توانست زمانی در زندگی‌اش را به یاد بیاورد که تا این حد احساس انزجار کرده باشد.

نگاهی که تانیا به صورتش انداخت، آن‌قدر تیز و زننده بود که مایکل قدمی به عقب رفت. «دیگه نمی‌تونم تحمل کنم. دیگه نمی‌تونم... اون رو تحمل کنم. اگه بمیرم، دیگه نمی‌تونه ازم سوءاستفاده کنه. خسته شدم.»

دختر هسته را روی شَستش چرخاند و بعد به سمت مایکل انداخت. هسته از بالای شانه‌اش رد شد. وقتی داشت در هوا می‌چرخید، مایکل تلألویی از نور خورشید را رویش دید، انگار داشت به او چشمک می‌زد و می‌گفت: سلام رفیق! می‌دونی که توانایی‌های مذاکره‌ت برای جلوگیری از خودکشی افتضاحه؟

هسته با صدای دنگ، جایی در وسط ترافیک فرود آمد؛ جایی که در عرض چند ثانیه له می‌شد.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۳)
⚡Melika.jr⚡
۱۳۹۹/۱۲/۰۴

فقط میگم که فوق العاده است . عالیه. هیجان داره ،فکر کردن و درگیر شدن داره، مبارزه طلبی داره . خلاصه خیلی خوبه و نویسنده اش به خوبی تونسته فضا شو برامون بازگو کنه .

🌼دوستدار کتاب 🌼
۱۴۰۰/۰۱/۰۸

من این کتاب رو دوست داشتم قشنگ بود و پایان غیر منتظره همچنین من یک خواسته ای داشتم اگه میشه قسمت خرید کتاب و خرید عضویت طاقچه بینهایت رو چک کنید من سعی کردم نتونستم وقتی هم که رفتم توی وب

- بیشتر
Moon A
۱۳۹۹/۱۱/۲۷

لطفا جلدهای 2 و 3 رو هم تو طاقچه بذارید.

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۸)
مسیر یک ایرادی داشت. اگر قرار بود آن‌ها را بیرون نگه دارد، پس چرا جاهایی در کد وجود داشت که آن‌ها را راهنمایی می‌کرد؟ حتی تصویرکلیِ وجود یک راه هم عجیب بود. مایکل آن‌قدر درگیر تلاش برای زنده ماندن بود که هرگز به این شکل به ماجرا فکر نکرده بود. هر چه بیشتر دراین‌باره فکر می‌کرد، بیشتر متعجب می‌شد. «مسیر» نام عجیبی برای برنامه‌ای بود که به منظور بیرون نگه داشتن افراد طراحی شده بود. شاید این اصلاً دیوار محافظتی نبود. شاید به‌کل چیز دیگری بود.
مریم
«باید در نظر داشته باشید که این‌جا هیچ شباهتی به جاهای دیگهٔ ویرت‌نت نداره. برای رسیدن به این‌جا باید کلی هک می‌کردید و کد می‌زدید، ولی از این‌جا به بعد نمی‌تونید فقط به این توانایی‌ها اتکا کنید. باید باهوش‌تر باشید و شجاع‌تر. اما الان دیگه فقط یه قانون هست که باید توی ذهن داشته باشید. بهتون قول می‌دم وقتی این قانون رو بشنوید، آرزو می‌کنید کاش کر بودید.» سارا پرسید: «اون قانون چیه؟» ساچِل چند لحظه‌ای جواب نداد و مایکل بی‌صبرانه لرزید. زن سرانجام گفت: «اگه بمیرید، همه چیز تمومه. همون‌جوری که کار خرگوش توی کنام شیر تمومه. اگر به بیداری برگردید، شانس این‌که بتونید یه جوری دوباره مسیر رو پیدا کنید، به همون اندازه است که بخواید پیاده از سیارهٔ زهره تا مریخ برید. این کار شدنی نیست
مریم
مایکل به او نگاه کرد و با خودش گفت که امکان ندارد دربارهٔ این مسئلهٔ غیرعادی به کسی چیزی بگوید. «آره خوبم. واسه پایین رفتن از این‌همه پله، کلی ذوق دارم. تازه اون‌قدر گشنه‌مه که دارم به خوردن یکی از پاهای برایسون فکر می‌کنم.» برایسون در واکنش گفت: «بهتره قبلش موهاش رو بتراشی.» و یک پایش را صاف مقابل مایکل نگه داشت؛ انگار که بخواهد آن را پیشکش کند. بعد پایش را پایین گذاشت و گفت: «منم خواب عجیبی دیدم. تو خوابم هرگز مایکل رو ملاقات نکرده بودم و داشتم به‌خوبی و خوشی زندگی می‌کردم، تازه هیچ‌کس هم نمی‌خواست من رو بکشه یا به مغزم آسیب دائمی بزنه. رویای شیرینی بود.»
مریم
ورود به آن‌جا غیرممکن بود، مگر این‌که کسی بسیار پولدار یا مشهور بود یا در سلسله‌مراتب خلافکاران مقام بالایی داشت یا این‌که سیاستمدار بود که در هر سه دستهٔ فوق قرار می‌گرفت
hadiseh7379
«چاقو برای مردی که با طناب بسته شده عطیهٔ الهیه و برای مردی که در زنجیره به معنی مرگه.»
کاربر samin
«برام مهم نیست. قسم می‌خورم که مهم نیست. خوبی خواب همینه. می‌دونم ذاتت چه شکلیه و مهم همینه.»
کاربر samin
«چاقو برای مردی که با طناب بسته شده عطیهٔ الهیه و برای مردی که در زنجیره به معنی مرگه.»
دختر پاييزي
چیزهای بدتری از مردن هم وجود داره
𝘳ꪮ𝓳𝓲ꪀꪖ

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۳۰۴ صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۸,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۰۱/۲۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۶۲-۲۹۲-۹
تعداد صفحات۳۰۴صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۸,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۰۱/۲۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۶۲-۲۹۲-۹