با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
این دختر نامرئی نیست

دانلود و خرید کتاب این دختر نامرئی نیست

۴٫۰ از ۸ نظر
۴٫۰ از ۸ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب این دختر نامرئی نیست  نوشته  مارکوس سجویک  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب این دختر نامرئی نیست

این دختر نامرئی نیست نوشته مارکوس سجویک، نویسنده، موزیسین و تصویرساز انگلیسی رمانی برای نوجوانان درباره دغدغه‌های یک دختر نوجوان نابینا درباره خانواده‌اش به ویژه پدرش است.

درباره کتاب این دختر نامرئی نیست

لورت دختری نابینا است که از کارت اعتباری مادرش پول برداشته بلیط هواپیما برای دو نفر خریده و دست بنجامین برادر کوچکش را گرفته تا با خود به نیویورک و به دیدن پدرش ببرد. بدون این که مادر از این موضوع خبر داشته باشد. پدر لورت و بنجامین یک نویسنده پرطرفدار است که برای نوشتن کتاب جدیدش به سفر رفته است و حالا لورت فکر می‌کند پدرش گم شده است و پشت این گم‌شدن ماجراهای خطرناکی وجود دارد.

 خواندن کتاب این دختر نامرئی نیست را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

 نوجوانان و جوانان دوست‌دار رمان را به خواندن این کتاب دعوت می‌کنیم.

 بخشی از کتاب این دختر نامرئی نیست

یک بار دیگر به خودم گفتم من برادر کوچکم را ندزدیده‌ام.

قسم می‌خورم تا وقتی به مترو برسیم حتی به این مسئله فکر هم نکرده بودم و وقتی به فرودگاه رسیدیم، دیگر برای تجدید نظر و برگرداندن کارت اعتباری مامان به کیفش دیر شده بود.

برای اینکه با آن کارت اعتباری برای خودم و بنجامین۱ دو تا بلیت به مقصد نیویورک نگیرم هم دیر شده بود، و بدون ذره‌ای تردید برای اینکه از خودپرداز شیک‌وپیک فرودگاه پانصد دلار بیرون نکشم هم خیلی خیلی دیر شده بود.

اما من تمام این کارها را کرده بودم، هرچند که بخشی از تقصیرها هم گردن مامان است که گذاشته بود گاهی در خرید اینترنتی کمکش کنم و بیشتر رمزهایش را بهم گفته بود.

تمام جرم‌هایی که آن روز صبح مرتکب شده بودم، همه‌شان دلیل بسیار خوبی داشتند اما تمام‌شان در مقابل این فکر که برادرم را دزدیده بودم ناچیز به نظر می‌رسیدند.

خود بنجامین هم به شکلی که از عهدهٔ یک بچهٔ هفت‌ساله و عجیب برمی‌آید با کل ماجرا روبه‌رو شده بود. همان‌طور که دستم را گرفته بود و کوله‌پشتی واچمنش۲ پشتش بود صبورانه ایستاد و منتظر ماند تا من خودم را جمع‌وجور کنم. اصلاً قصد نداشت فریاد بزند و به تمام دنیا بگوید که خواهر بزرگ‌ترش او را دزدیده، بلکه بیشتر نگران این بود که استن۳ بلیت لازم داشت یا نه.

محکم دستش را گرفته بود. جایی در سالن پذیرش ترمینال شمارهٔ ۳ بودیم. آنجا پرسروصدا بود و همه‌چیز آدم را گیج می‌کرد و باید میز خودمان را پیدا می‌کردیم. مردم باعجله این طرف و آن طرف می‌رفتند و من به همین زودی جایی را که از آن وارد شده بودیم گم کرده بودم.

برای بار صد و هجدهم گفتم: «استن


نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۶)
♡☆ 나자닌 자라☆♡
۱۳۹۹/۱۱/۰۱

کتاب خوبیه درباره ی یک دختر نابینا هست🌺

Nassim
۱۳۹۹/۱۲/۰۲

🙂🤩

ن. عادل
۱۳۹۹/۱۲/۰۶

فرار از خونه ، یه کم هم توی دل لورت اضطراب نمیندازه. لورت فقط برای این نگرانه که فکر میکنه تا حدی داداش‌شو دزدیده! لورت میخواد پدرشو پیدا کنه و تصمیم گرفته موقع سفر مامانش با برادرش این کارو بکنه.

- بیشتر
دریا
۱۳۹۹/۱۰/۰۶

جالب بود .من خودم دوتا دوست نابینا دارم نتبینا بودن کا سختی و هر ادنی نمیتونه

کتاب
۱۳۹۹/۱۰/۲۰

من نخوندم ولی بهش میخوره قشنگ باشه

arezo
۱۳۹۹/۰۹/۲۵

خوبه مخصوصا که از زبون یه دختر نابینا توصیف شده چالش ها و فرکانسای جذابی داره

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۵)
و با اینکه درباره‌اش شوخی می‌کردند، موضوع برای بابا جدی است
کاربر ۲۰۳۷۹۰۷
اگر مردی به‌شدت و با دقت نگاه کند، بخت را خواهد یافت؛ چرا که گرچه دختر بخت نابیناست، اما نامرئی نیست.
آســاره
مرد بنجامین را نادیده گرفت و گفت: «چشمات چه مشکلی دارن؟ می‌شه توی دوربین نگاه کنی؟» نگاه نکردم. نمی‌توانستم. «مشکلت چیه؟» تمام. بس بود. اشک‌هایم جاری شدند و از کوره در رفتم. گفتم: «من هیچ مشکلی ندارم.» بعد صدای دیگری به گوش رسید. مسافری پشت سرم بود. شنیدم مردی با صدایی سالخورده و خشک و بم کنارم آمد. «بس کنین، نمی‌بینین این خانم جوان دچار نقص بینایی هستن؟» نگهبان گفت: «چی؟» گفتم: «من کورم. کور. نمی‌دونم دوربین مسخره‌ات کجاست، خب؟» نگهبان برای مدتی طولانی ساکت شد. و صدای پچ‌پچ و زمزمه از پشت سرم به گوش رسید. گونه‌هایم سرخ شدند و دنبال دست بنجامین گشتم.
ن. عادل
سم پرسید: «پس اون این اسم رو اختراع کرد؟ لورت؟» «نه، پیداش کرد.» «چطور آدم یه اسم رو پیدا می‌کنه؟» «در این مورد، از روی شامپو. از روی یکی از مواد تشکیل‌دهنده‌اش، سولفات سدیوم لورت. بابا فکر کرد کلمهٔ قشنگیه و مثل یه اسمه.» «درست فکر کرده.» «به نظر مامان این‌طور نیست. بابا قسم می‌خوره اون موقع بهش گفته این اسم از کجا اومده و شاید هم مامان گفته باشه، اما مریض‌تر از اون بوده که یادش بمونه. من هفت سالم بود که مامان از ماجرا سردرآورد و اون‌وقت بود که از عصبانیت منفجر شد: "اسم دخترت رو از روی یه مادهٔ شیمیایی انتخاب کردی؟!" از این حرفا.»
ن. عادل
بنجامین گفت: «برای همینه که من همچین اسم کسل‌کننده‌ای دارم.» سم گفت: «آخ، نه. اینم اسم باحالیه.» بنجامین گفت: «نه نیست. دوتا بن توی کلاس ما هست. مامان می‌گه می‌خواست وقتی به دنیا اومدم خودش اسمم رو انتخاب کنه. بابا حق این کار رو نداشت. اینه که یه اسم کسل‌کننده گیرم اومد. اما برای همینه که اسم استن، استنه.» «چون می‌خواستی اون هم یه اسم کسل‌کننده داشته باشه؟» «اسم استن کسل‌کننده نیست. کوتاه استنوسه.» «استنوس؟» گفتم: «استنوس کلوراید. یه مادهٔ شیمیاییه. روی خمیردندون نوشته بود.» سم خندید. بنجامین با غرور گفت: «مامان منفجر شد.»
ن. عادل

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۳۲۰ صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۱,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۵/۰۹/۱۹
شابک۹۷۸-۶۰۰-۲۹۶-۴۷۳-۳
تعداد صفحات۳۲۰صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۱,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۵/۰۹/۱۹
شابک۹۷۸-۶۰۰-۲۹۶-۴۷۳-۳