مرد بنجامین را نادیده گرفت و گفت: «چشمات چه مشکلی دارن؟ میشه توی دوربین نگاه کنی؟»
نگاه نکردم. نمیتوانستم.
«مشکلت چیه؟»
تمام. بس بود. اشکهایم جاری شدند و از کوره در رفتم.
گفتم: «من هیچ مشکلی ندارم.»
بعد صدای دیگری به گوش رسید. مسافری پشت سرم بود. شنیدم مردی با صدایی سالخورده و خشک و بم کنارم آمد.
«بس کنین، نمیبینین این خانم جوان دچار نقص بینایی هستن؟»
نگهبان گفت: «چی؟»
گفتم: «من کورم. کور. نمیدونم دوربین مسخرهات کجاست، خب؟»
نگهبان برای مدتی طولانی ساکت شد. و صدای پچپچ و زمزمه از پشت سرم به گوش رسید. گونههایم سرخ شدند و دنبال دست بنجامین گشتم.