با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب جنوب بدون شمال اثر چارلز بوکوفسکیoff

کتاب جنوب بدون شمال

نویسنده:چارلز بوکوفسکیمترجم:شهرزاد لولاچیانتشارات:نشر افقسال انتشار:۱۳۹۷تعداد صفحه‌ها:۲۶۴ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۲.۷از ۹ رأیخواندن نظرات
انتشاراتنشر افق

سال انتشار۱۳۹۷

تعداد صفحه‌ها۲۶۴ صفحه

معرفی نویسنده
عکس چارلز بوکوفسکی
چارلز بوکوفسکی
آمریکایی | تولد ۱۹۲۰ - درگذشت ۱۹۹۴

هاینریش چارلز بوکوفسکی، شاعر و داستان‌نویس آمریکایی متولد آلمان بود. از او اغلب به عنوان نویسنده تأثیرگذارِ معاصر نام برده می‌شود و سبک او بارها مورد تقلید قرار گرفته است. هنری چارلز بوکوفسکی دو سال ...

معرفی کتاب جنوب بدون شمال

کتاب جنوب بدون شمال نوشته چارلز بوکوفسکی است. نویسنده خصلت هنجار شکنی و نوشتن به سبک رئالیسم کثیف را به او نسبت داده‌اند، در مجموعه داستان جنوب بدون شمال – داستان‌های زندگی مدفون نیز مانند سایر آثارش به زندگی طبقه‌ی فقیر افراد حاشیه‌ای جامعه، بیکاری، می‌خوارگی و روابط اجتماعی آدم‌ها در آمریکا می‌پردازد. این مجموعه داستان را شهرزاد لولاچی ترجمه کرده و نشر افق آن را منتشر کرده است

بوکوفسکی (۱۹۲۰- ۱۹۹۴) بیش از چهل و پنج عنوان کتاب شعر، رمان و مجموعه داستان به چاپ رساند. او از معروف‌ترین نویسندگان و شاعران معاصر آمریکاست.

خواندن کتاب جنوب بدون شمال را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به ادبیات غرب پیشنهاد می‌کنیم

بخشی از کتاب جنوب بدون شمال

وقتی دیگه نتونی مسابقه بدی چی کار می‌کنی؟

‌ بی‌خیال، تا اون وقت اون‌قدر پول داریم که هر کار خواستیم بکنیم.

‌ شاید، جز اینکه با هم کنار بیایم.

‌ شاید بتونم یاد بگیرم کاسموپولیتن بخونم و فکرم باز بشه.

‌ خب، همیشه جای پیشرفت هست.

‌ گندت بزنن!

‌ چی؟

‌ گندت بزنن!

‌ خب آره واقعاً دیگه گندیده‌م!

‌ بعضی مردها از زن‌های غرغرو خوششون می‌آد، ولی من نه.

‌ فکر کنم پَتی غر نمی‌زد، مگه نه؟

‌ همهٔ زن‌ها غر می‌زنند، ولی تو از همه‌شون بیشتر، تو قهرمان غر زدنی.

‌ خب، پس چرا برنمی‌گردی پیش پَتی؟

‌ حالا که با توام.

‌ هرزه؟

 آره، هرزه.

آن برخاست و رفت طرف کمد، چمدانش را برداشت و شروع کرد لباس‌هایش را در آن گذاشتن. جک به آشپزخانه رفت و یک بطری نوشیدنی دیگر برداشت. آن داشت گریه می‌کرد و ناراحت بود. جک نوشیدنی‌دردست نشست و یک جرعهٔ سیر نوشید. دلش نوشیدنی قوی‌تری می‌خواست. واقعاً دلش نوشیدنی قوی‌تری می‌خواست و یک سیگار دیگر.

‌ وقتی خونه نیستی می‌آم و بقیهٔ وسایلم رو برمی‌دارم.

‌ زحمت نکش. برات می‌فرستم.

آن دمِ در ایستاد. گفت: «خب، فکر کنم این آخرشه.»

جک جواب داد: «فکر کنم همینه.»


نظرات کاربران

عباس
۱۴۰۰/۱۱/۱۷

اگر صحنه های مشروب خوردن و دستشویی رفتن نویسنده را از کتاب حذف کنید دیگر چیزی برای خواندن باقی نمی‌ماند. حال آدم از خواندن این کتاب به هم می خورد

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۱۸)
با ولگردها راحت‌ترم، چون خودم هم سرگردانم. از قانون، اخلاقیات، ادیان و قواعد دل خوشی ندارم. دوست ندارم همرنگ جماعت باشم.
پویا پانا
آدم در آمریکا باید برنده باشد، هیچ راه فراری نیست، باید به خاطر هیچ هم جنگید.
پویا پانا
ساختمان‌های قدیمی آجری را یادم هست، پرستارهای بی‌خیال و سرحال، دکترهایی که می‌خندیدند و همه چیز برایشان آماده بود. آنجا بود که فهمیدم بیمارستان‌ها محل کلاه‌برداری‌اند، دکترها در آنجا مثل پادشاهان‌اند و مریض‌ها اندازهٔ گه هم ارزش ندارند و بیمارستان‌ها را درست کرده‌اند تا دکترهای پرمدعا با لباس‌های سفید آهاردار و اتوکشیده به همه ریاست کنند. آن‌ها به پرستارها هم دستور می‌دادند: دکتر، دکتر، دکتر.
پویا پانا
تا حالا رفته‌ای پیش یه روانکاو؟ ‌ آره، فایده‌ای نداره. اون‌ها حوصلهٔ آدم رو سر می‌برند، خلاقیت ندارند. به روانکاو نیاز ندارم. تازه شنیده‌م که همه‌شون بالأخره با یکی از مریض‌هاشون می‌ریزند رو هم. اگه این‌طور باشه که خودم هم بدم نمی‌آد روانکاو بشم، حرفه‌شون جز این به هیچ دردی نمی‌خوره.
پویا پانا
می‌دانستم که صف داشت نابودم می‌کرد. نمی‌توانستم تحملش کنم، اما بقیه مشکلی نداشتند. بقیه عادی بودند. زندگی به چشمشان زیبا بود. آن‌ها می‌توانستند بدون هیچ ناراحتی در صف بایستند. آن‌ها در صف می‌ایستادند، با هم حرف می‌زدند و می‌خندیدند و شوخی می‌کردند. آن‌ها کار دیگری نداشتند انجام دهند. آن‌ها فکرشان به چیز دیگری نمی‌رسید و من مجبور بودم به گوش‌هایشان و دهانشان و گردن‌هایشان و پاهایشان و سوراخ دماغشان نگاه کنم، همه‌اش همین.
پویا پانا
«معنی زندگی دردسر است.»
پویا پانا
در سال ۱۹۶۹، در چهل و نه‌سالگی، پیشنهاد جان مارتین، ناشر معروف بلَک اسپارو را پذیرفت و شغل خود را در ادارهٔ پست رها کرد تا تمام‌وقت به کار نویسندگی بپردازد. او آن زمان در نامه‌ای نوشت: «من دو انتخاب دارم ـ در ادارهٔ پست بمانم و دیوانه شوم یا آنجا را ترک کنم و بنویسم و از گرسنگی هلاک شوم. من تصمیم گرفته‌ام از گرسنگی هلاک شوم.»
کاربر ۱۱۳۷۴۳۲
عوام خوشبخت‌اند. همه‌چیز خوشحالشون می‌کنه: بستنی قیفی، کنسرت موسیقی راک، آواز خوندن، قر دادن، عشق، نفرت، سوسیس، رقص محلی، مسیح، اسکیت‌سواری، معنویات، سرمایه‌داری، کمونیسم، تزکیه و تطهیر، کتاب‌های مصور، باب هوپ، اسکی، ماهیگیری، قتل، بحث و گفت‌وگو، همه‌چیز. انتظار زیادی ندارند و چیز چندانی هم نصیبشون نمی‌شه. همه‌شون از یه قماش‌اند.
پویا پانا
تلویزیون را روشن کردم و یک مشت دکتر و پرستار را دیدم که مزخرف می‌گفتند. هرگز به هم نزدیک نمی‌شدند. بیخود نبود که دردسر داشتند. فقط حرف می‌زدند، بحث می‌کردند، مزخرف می‌گفتند و تحقیق می‌کردند. خوابم برد.
پویا پانا
دنیا جای عشّاق نیست و هیچ‌وقت هم نمی‌شود.
پویا پانا