جملات زیبای کتاب جنوب بدون شمال | طاقچه
تصویر جلد کتاب جنوب بدون شمال

کتاب جنوب بدون شمال

داستان‌های زندگی مدفون

نوع کتاب
۲.۷(از ۴۲ امتیاز)
انتشارات: 
نشر افق
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
پویا پانا
۳۹
با ولگردها راحت‌ترم، چون خودم هم سرگردانم. از قانون، اخلاقیات، ادیان و قواعد دل خوشی ندارم. دوست ندارم همرنگ جماعت باشم.
Mana
۲۸
بوی گند بشریت عالم رو برداشته، مگه نه؟
پویا پانا
۱۶
دنیا جای عشّاق نیست و هیچ‌وقت هم نمی‌شود.
پویا پانا
۱۵
آدم در آمریکا باید برنده باشد، هیچ راه فراری نیست، باید به خاطر هیچ هم جنگید.
پویا پانا
۱۳
«معنی زندگی دردسر است.»
پویا پانا
۱۲
ساختمان‌های قدیمی آجری را یادم هست، پرستارهای بی‌خیال و سرحال، دکترهایی که می‌خندیدند و همه چیز برایشان آماده بود. آنجا بود که فهمیدم بیمارستان‌ها محل کلاه‌برداری‌اند، دکترها در آنجا مثل پادشاهان‌اند و مریض‌ها اندازهٔ گه هم ارزش ندارند و بیمارستان‌ها را درست کرده‌اند تا دکترهای پرمدعا با لباس‌های سفید آهاردار و اتوکشیده به همه ریاست کنند. آن‌ها به پرستارها هم دستور می‌دادند: دکتر، دکتر، دکتر.
کاربر حسن ملائی شاعر
۱۲
در سال ۱۹۶۹، در چهل و نه‌سالگی، پیشنهاد جان مارتین، ناشر معروف بلَک اسپارو را پذیرفت و شغل خود را در ادارهٔ پست رها کرد تا تمام‌وقت به کار نویسندگی بپردازد. او آن زمان در نامه‌ای نوشت: «من دو انتخاب دارم ـ در ادارهٔ پست بمانم و دیوانه شوم یا آنجا را ترک کنم و بنویسم و از گرسنگی هلاک شوم. من تصمیم گرفته‌ام از گرسنگی هلاک شوم.»
پویا پانا
۱۱
بوکوفسکی سال ۱۹۹۴ در هفتاد و سه‌سالگی در سن پدرو، کمی پس از اتمام آخرین رمانش عامه‌پسند درگذشت. روی سنگ قبر او نوشته شده: "سعی نکن"، عبارتی که بوکوفسکی در یکی از اشعارش به کار برد که نصیحتی است به نویسندگان و شعرای تازه‌کار دربارهٔ الهام و خلاقیت. او در یکی از نامه‌هایش به جان ویلیام کورینگتون این عبارت را بدین‌گونه توضیح داد: «کسی در جایی از من پرسید: تو چه کار می‌کنی؟ چطور می‌نویسی و خلق می‌کنی؟ من به او جواب دادم: کاری نمی‌کنی. سعی نمی‌کنی. این مورد خیلی مهم است: سعی نکن، نه برای پول، نه خلق هنر یا جاودانگی. فقط صبر کن و اگر هیچ اتفاقی نیفتاد باز هم صبر کن. خلاقیت مثل یک سوسک بالای دیوار می‌ماند. صبر می‌کنی بیاید پایین دم دستت. وقتی به اندازهٔ کافی نزدیک شد، دست دراز می‌کنی می‌زنی توی سرش و می‌کشی یا اگر خوشت آمد، آن را حیوان دست‌آموز خود می‌کنی.»
خانوم ارل گری
۹
به هر حال، هر از گاهی آدم به کسی نیاز دارد، حتی اگر دلیلش صرفاً تنها نبودن باشد.
پویا پانا
۵
بوکوفسکی می‌گوید از شش تا یازده‌سالگی پدرش سه بار در هفته او را با شلاق می‌زد. به گفتهٔ او چنین شرایطی ذوق نویسندگی را در او بیدار کرد، زیرا توانست زجری را که شایسته‌اش نبود درک کند. همان‌طور که بوکوفسکی بزرگ‌تر می‌شد، افسردگی سبب شد نافرمان‌تر شود و با چنان لحنی دربارهٔ چنین موضوعاتی بنویسد. دوست صمیمی بوکوفسکی، ویلیام بالدی مولیناکس، که در رمان ساندویچ ژامبون به اسم الی لاکراس، پسر یک جراح دائم‌الخمر، تصویر شده است در اوایل بیست‌سالگی او را با الکل آشنا کرد. بوکوفسکی بعدها نوشت: «این (الکل) تا مدت‌ها به من کمک کرد.»
اسماعیل فرمانی
۴
«من دو انتخاب دارم ـ در ادارهٔ پست بمانم و دیوانه شوم یا آنجا را ترک کنم و بنویسم و از گرسنگی هلاک شوم. من تصمیم گرفته‌ام از گرسنگی هلاک شوم.»
هومن مرتضوی
۴
اما نمی‌توانستیم از قانون حرف بزنیم، چون وقتی آدم پول ندارد قانون به کار نمی‌آید.
omid
۳
طرف خودش هم قیافه نداشت، هیچ‌چیز خوبی نداشت، اما گاهی که آدم‌های حقیر مدت زیادی در جایی می‌مانند برای خودشان شأن و مرتبه‌ای کسب می‌کنند.
omid
۳
نمی‌توانستیم از قانون حرف بزنیم، چون وقتی آدم پول ندارد قانون به کار نمی‌آید.
Ailin_y
۳
هیچ مشکلی نداشت: فقط مادرش را می‌خواست که او هم مرده بود.
سورینام
۳
یک یخچال پر از نوشیدنی پشت من است. دست دراز می‌کنم و یک نوشیدنی برمی‌دارم. می‌نشینم و شعرخوانی را شروع می‌کنم. هر کدام از حاضران دو دلار پرداخته‌اند. آن‌ها آدم‌های خوبی‌اند. ظاهر بعضی از آن‌ها خصمانه است. یک‌سومشان از من متنفرند، یک‌سوم دوستم دارند و یک‌سوم دیگر از همه جا بی‌خبرند. چند شعر دارم که می‌دانم نفرتشان را زیاد می‌کند. مخالف داشتن خوب است، آدم را سرحال می‌آورد.
#999
۳
خدا در این‌جور جاها خیلی پرطرفدار می‌شود. وقتی آدم‌ها به خیطی می‌خورند، بدجوری یاد خدا می‌افتند.
marzieh
۳
ترسو بودیم چون نمی‌خواستیم زندگی کنیم. آن‌قدرها هم عاشق زندگی نبودیم، ولی در هر حال می‌خواستیم زنده بمانیم.
Shahab Abroshan
۲
پرل هاربر یادن هست؟
پویا پانا
۲
در سال ۱۹۶۹، در چهل و نه‌سالگی، پیشنهاد جان مارتین، ناشر معروف بلَک اسپارو را پذیرفت و شغل خود را در ادارهٔ پست رها کرد تا تمام‌وقت به کار نویسندگی بپردازد. او آن زمان در نامه‌ای نوشت: «من دو انتخاب دارم ـ در ادارهٔ پست بمانم و دیوانه شوم یا آنجا را ترک کنم و بنویسم و از گرسنگی هلاک شوم. من تصمیم گرفته‌ام از گرسنگی هلاک شوم.»
پویا پانا
۲
من پیش روانشناس نمی‌روم. آن‌ها به درد نمی‌خورند و خیلی ازخودراضی‌اند،
خانوم ارل گری
۲
"بیشتر از اونکه عاشق تنفر باشم از عشق متنفرم."
Ailin_y
۲
چیز زیادی نمی‌خواستیم و چیزی هم نصیبمان نمی‌شد
Ailin_y
۲
اما چند شعر خوب یا چند شعر بد تحت تأثیر مستی شدید نوشته‌ام، وقتی نمی‌دانستم یک لیوان دیگر بهتر بود یا یک تیغ که به زندگی‌ام خاتمه بدهم.
#999
۲
حقوق بیکاری تمام می‌شود و همه‌مان مثل سگ زندگی می‌کنیم ـ سگ‌های ولگردی که جایی برای پنهان شدن ندارند، پول هم ندارند که اجاره‌خانه بدهند، با شکم‌های گرسنه، روح مستأصل، بدون تحصیلات، بدون مهارت.
پویا پانا
۱
نمی‌توانستیم از قانون حرف بزنیم، چون وقتی آدم پول ندارد قانون به کار نمی‌آید.
پویا پانا
۱
تلویزیون را روشن کردم و یک مشت دکتر و پرستار را دیدم که مزخرف می‌گفتند. هرگز به هم نزدیک نمی‌شدند. بیخود نبود که دردسر داشتند. فقط حرف می‌زدند، بحث می‌کردند، مزخرف می‌گفتند و تحقیق می‌کردند. خوابم برد.
omid
۱
این هم مثل بقیهٔ کارهای سخت بود، آدم خسته می‌شد و می‌خواست ولش کند، بعد بیشتر خسته می‌شد و فراموش می‌کرد که رهایش کند و به محض اینکه قدمی برنمی‌داشت که تغییری ایجاد کند، تا ابد همان‌طور در همان حالت می‌ماند، بی‌هیچ امیدی، بدون راه فرار، آن‌قدر بی‌حس که نمی‌شد تمامش کرد و اگر آدم تمامش نکند که راه به جایی ندارد.
اسماعیل فرمانی
۱
«وقتی آدم تمام عمرش را در یک شهر زندگی کند، همه را می‌شناسد. تمام اطراف را چشم‌بسته تشخیص می‌دهد. آدم می‌داند که کجاست...
1984
۱
خب بگذارید برایتان بگویم، من مردی‌ام با مشکلات فراوان و بیشترشان را خودم به وجود آورده‌ام. منظورم در زمینهٔ جنس مخالف و تفریح و خصومت با هر گروهی است و هر چه گروه بزرگ‌تر باشد، حس دشمنی من هم بیشتر می‌شود. پشت سرم می‌گویند منفی، عبوس و افسرده‌ام. همیشه کسانی را به یاد می‌آورم که سرم داد زدند: «لعنتی تو خیلی منفی هستی! زندگی زیبا هم می‌شود!» به گمانم درست می‌گویند، به‌خصوص اگر بقیه آرام‌تر صحبت کنند این‌طور می‌شود، اما می‌خواهم راجع به پزشکم برایتان تعریف کنم. من پیش روانشناس نمی‌روم. آن‌ها به درد نمی‌خورند و خیلی ازخودراضی‌اند، اما یک پزشک خوب اغلب از آدم چندشش می‌شود یا دیوانه است که به این ترتیب خیلی جالب‌تر هم است.