با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
پخمه

دانلود و خرید کتاب پخمه

۳٫۹ از ۱۱ نظر
۳٫۹ از ۱۱ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب پخمه  نوشته  عزیز  نسین  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب پخمه

کتاب پخمه، اثری از عزیز نسین، نویسنده‌ی طنزپرداز ترک درباره‌ی مردی به نام پخمه است که مصداق بارز این ضرب‌المثل است: خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو!

پخمه‌ عزیز نسین را با ترجمه‌ی رضا همراه بخوانید و از طنز تلخ آن لذت ببرید.

درباره‌ی کتاب پخمه

عزیز نسین داستان بلند طنزآمیز پخمه را در قالب وقایع روزمره‌ی اجتماعی نوشته است. این داستان روایت زندگی مردی به نام «پخمه» است. او تلاش می‌کند که زندگی سالمی داشته باشد. اما از بخت بدش در جامعه‌ای گرفتار شده است که همه‌ی افراد در مسیر مخالف او هستند. با این شرایط قدم در مسیر درست گذاشتن هر روز سخت‌تر و سخت‌تر می‌شود. اوج داستان اینجا است که او برای دست و پا کردن یک زندگی معمولی و به‌دوراز هرگونه دروغ و دزدی تلاش می‌کند ولی در نهایت به جرم گناه ناکرده به زندان می‌افتد.

کتاب پخمه را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

اگر از خواندن کتاب‌های طنز لذت می‌برید، کتاب پخمه را بخوانید. پخمه برای کسانی که آثار دیگر عزیز نسین را دوست داشته‌اند نیز کتابی جذاب و خواندنی است. 

درباره‌ی عزیز نسین

محمت نصرت با نام هنری عزیز نسین، مترجم و نویسنده و طنزنویس ۲۰ دسامبر ۱۹۱۵ در استانبول به دنیا آمد. ماجرای انتخاب این اسم مستعار برای خودش هم داستانی جذاب دارد. او عزیز که نام پدرش است را به عنوان نام هنری خود انتخاب کرد. نسین در زبان ترکی به معنای «تو چه‌کاره‌ای؟» است. او که سردبیری گاهنامه طنز را بر عهده داشت، به دلیل دیدگاه‌های سیاسی‌اش، چندین بار به زندان افتاد. داستان‌های کوتاه عزیز نسین در ایران به دست مترجمان مختلفی مانند ثمین باغچه‌بان، احمد شاملو، رضا همراه و صمد بهرنگی به فارسی ترجمه شد و در سراسر دنیا آثار او را به سی زبان می‌خوانند. عزیز نسین از یک سوقصد از طرف گروه‌های افراطی در حادثه آتش‌سوزی هتل جان سالم به در برد و در نهایت در ۶ ژوئیه ۱۹۹۵ در آلاچاتی در استان ازمیر ترکیه چشم از دنیا فروبست. 

بخشی از کتاب پخمه

اصرار نداشته باشید بدانید چرا سر و کار من به زندان افتاد، هرچه بود دست و بالم بند شد و تا آمدم به خودم بجنبم مرا از پله‌ها پایین فرستادند! و از مخلص با همه اهن و تولپ و اسم و رسم عکسبرداری و انگشت‌نگاری کردند و بعد هم مثل ظرف آشغال که خانم‌ها از لای در به دست رفتگر می‌دهند بنده را هم تحویل بند دادند!!!

نمی‌دانم شما هم این منظره را دیده‌اید؟ سابقاً بچه‌های شیطان و بازیگوش گربه‌ای را توی کیسه‌ای می‌انداختند و مدتی دور سرشان توی هوا چرخ می‌دادند، بعد گربه را از کیسه بیرون می‌آوردند و موشی جلوی او می‌انداختند. گربهٔ بیچاره چنان گیج و منگ بود که تا مدتی حتی موش را نمی‌دید و به او توجه نمی‌کرد!!!

آن روز هنگامی که من وارد کریدور زندان شدم این حالت عیناً در وجودم پیدا شد. به قدری ناراحت و گیج بودم که حتی حرف‌های دو سه نفری را که اطرافم جمع شده بودند و به من دلداری می‌دادند نمی‌شنیدم.

اما از آنجایی که انسان در برابر حوادث نرمش زیادی دارد و در مقابل پیشامدها خیلی زود تسلیم می‌شود، من هم زودتر از آنچه فکر می‌کردم حالم تغییر کرد.

به خصوص حادثه‌ای که پیش آمد بیشتر به این تغییر حالتم کمک کرد.

توی شش و بش غم و غصه بودم و مثل بچه‌های یتیم زانوهایم را بغل کرده و ماتم گرفته بودم که سر و صدایی در کریدورها بلند شد و عدهٔ زیادی از زندانی‌ها به طرف در خروجی راه افتادند. بعضی‌ها با خنده و شوخی و عده‌ای با سر و صدا چیزهایی می‌گفتند، که از میان همهٔ آنها من کلمه «پخمه» را می‌فهمیدم. معلوم شد زندانی تازه‌ای را دارند می‌آورند که با اکثر بر و بچه ها آشناست. هرکسی یک چیزی می‌گفت:

_ بچه‌ها «پخمه» را آوردند.

_ اوه! سر و لباسش رو ببین!

_ چه آدم شده!

_ هنوز رختخوابش جمع نشده برگشت!

_ اینو میگن آدم حسابی!

_ آقای مهندس قلابی را نیگا کنین!

غم و غصهٔ خودم یادم رفت، مثل سایرین جلوی در رفتم و منتظر شدم تا این «پخمه» را که این همه بچه‌ها برایش ابراز احساسات می‌کردند بهتر ببینم.


نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱)
حسین پورقلی
۱۳۹۹/۰۵/۲۹

کتاب بسیار خوبیست‌ رگه هایی‌ از طنزی‌ عمیق ‌ به سخره گرفتن‌ تناقض های موجود در جامعه و فساد سیستماتیک در بین‌ مردم‌ در این‌ کتاب به قوی ترین حالت ممکن بیان شده حدس من اینه‌ ایده ی‌ مرد هزار چهره

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۸)
من فقط یک عیب بزرگ داشتم، برای هر کاری بهم رجوع می‌کردند با جدیت انجام می‌دادم، رشوه نمی‌گرفتم، به کسی التماس نمی‌کردم، بی‌شرف نبودم. به همین دلیل هر دری به رویم بسته می‌شد و کسانی که سرشان را از لای آن درها بیرون آورده بودند نمی‌گذاشتند من داخل شوم. هرچه می‌خواستم به طرف راه درستی و پاکی بروم همه مرا به راه حقه‌بازی و بدبختی هل می‌دادند.»
zahra N.R
این آدم‌ها سال‌ها رنج می‌کشند. با فقر و بدبختی می‌سازند. طرز تفکرشان طوری است که نمی‌توانند بفهمند سبب بدبختی و فقر آن‌ها کیست. عقده دارند ولی نمی‌دانند سر کی باید خالی کنند. به مأمورین دولت و ژاندارم‌ها که جرأت نمی‌کنند حرف بزنند. اگر دست از پا خطا کنند پدرشان را در می‌آورند و نیست و نابودشان می‌کنند. به همین دلیل وقتی یک نفر مورد خشم و غضب قرار بگیرد همه بدون دانستن علت و بدون اینکه فکر کنند گناهکار است یا بی گناه به سرش می‌ریزند... کتکش می‌زنند... حتی او را می‌کشند... بعد که خشمشان فرو نشست می‌پرسند «یارو چه‌کار کرده بود؟»
فروغ. ا
تو را به خدا فکرش را بکنید، این همه مسلمان در فقر و بدبختی غوطه می‌خورند و کسی به فکرشان نیست ولی برای یک نفر مسیحی که مسلمان شده چقدر ابراز علاقه می‌کنند. حالا اگر من بگم «آلمانی و مسیحی نیستم و برادر دینی شما و اهل مملکت شما هستم آیا باز هم حاضرند به من کمک کنند؟ مسلماً نه!»
فروغ. ا
«چرا این همه مسلمان و برادر دینی توی مملکت ما ریخته و هیچکس به آن‌ها کوچک‌ترین توجهی نمی‌کند اما برای من که به خیال خودشان خارجی هستم و تازه مسلمان شده‌ام اینهمه بی دریغ خرج می‌کنند و جلسات و میهمانی و سور راه می‌اندازند. خدا کند این خبر به گوش مردم فقیر و بی چیز کشورهای خارجی نرسد و الا سیل مهاجرین گدا به کشور ما سرازیر می‌گردد و صادرات جدیدی به تجارت و اقتصاد فقیر ما اضافه می‌شود. آن‌وقت فقیرترین فرد کشور ما هم شلوارش را درمی آورد و به پای آن تازه مسلمان خارجی می‌کند!
فروغ. ا
بعضی آدم‌ها مثل توپ فوتبال هستند و جلوی پای هرکسی می افتند... دست تمنا و التماس به دامن هرکس دراز می‌کنند و به جای رحم و شفقت، به جای دستگیری و نوازش لگد توی سرشان می‌خورد.
فروغ. ا
در مملکت ما هنوز تربیت اجتماعی به اونجا نرسیده که مردم کار دسته‌جمعی بکنند. توی تمام این مؤسسات و شرکت‌ها یکیشان را نمی‌تونی پیدا کنی که سی‌سال سابقه داشته باشه. برای اینکه همه توی این فکر هستند که چه جوری سر رفقاشان کلاه بگذارن
فروغ. ا
اگر کسی به آنها بگوید بی شرف شکمش را پاره می‌کنند. این‌ها آدم‌های باشرفی هستند! در بازار و پیش همه کس آبرو دارند!. شخصیت دارند و دیگران هم با اینکه می‌دانند چه‌کاره‌اند به آنها احترام می‌گذارند و اغلب این‌ها نمازشان ترک نمیشه!
فروغ. ا
اینقدر حرفهای عجیب و غریب می‌زد که من هم کم کم به عاقل بودنش شک کردم و گفتم: _ عباس آقا مثل اینکه خیلی غلو می‌کنی... تمام مردم که بد نیستند... _ چرا جون تو... من به هرکسی رسیدم می‌خواست سرم کلاه بگذاره. _ چطور... همه مردم برای بدی کردن به تو باهم مسابقه گذاشته بودند؟ خندهٔ تلخی کرد: _ آره به مرگ خودت... بازی فوتبال را تماشا کردی؟ دیدی بازیکن‌ها چطور با لگد محکم توپ را بهش می‌زنند، من هم درست مثل توپ فوتبال شده بودم...
فروغ. ا

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۸۸ صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۷,۵۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۰۲/۱۴
شابک۹۷۸-۶۰۰-۳۷۶-۳۷۹-۱
تعداد صفحات۲۸۸صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۷,۵۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۰۲/۱۴
شابک۹۷۸-۶۰۰-۳۷۶-۳۷۹-۱