با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب مرگ و زندگی اثر جان اشتاین‌بکoff

کتاب مرگ و زندگی

نویسنده:جان اشتاین‌بکمترجم:سیروس طاهبازانتشارات:انتشارات نگاهسال انتشار:۱۳۹۷تعداد صفحه‌ها:۱۰۷ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۳.۸از ۴ رأیخواندن نظرات

سال انتشار۱۳۹۷

تعداد صفحه‌ها۱۰۷ صفحه

دسته‌بندی

معرفی کتاب مرگ و زندگی

«مرگ و زندگی» مجموعه داستان‌هایی از نویسنده شهیر آمریکایی، جان اشتاین بک است. این داستان‌های اشتاین بک نیز مانند داستان‌های دیگر او برای مخاطبان دردآشنا نوشته شده است. او در داستان‌هایش واقع‌گرا است و زندگی انسان معاصر را نشان می‌دهد. تلاش بی‌وقفهٔ او برای انعکاس واقعیات تلخ و پر از گزند طبقات فرودست و دور شدن از فضای رمانتیک حاکم بر ادبیات آمریکا، باعث شده که آثار وی طی چند دهه تبدیل به روایتی از تاریخ نانوشتهٔ مردمان این سرزمین شود. در داستان «مولی مورگان» که شاخص‌ترین اثر او در این کتاب است. اشتاین بک به جای مقدمه‌چینی برای فرار از دنیای پر از ستم و نابرابری مخاطب را به رویارویی با واقعیت دعوت می‌کند. در بخشی از این داستان می‌خوانیم: «هنگامی که پدر می‌رفت، مادر بار دیگر نالان می‌شد و چشم‌هایش سرخ می‌شد. با غرولند از بچه‌ها می‌خواست که دوستش داشته باشند، انگار که دوست داشتن بقچه‌ای بود که می‌شد دستش داد. یک‌بار پدر رفت و دیگر برنگشت. هیچ‌وقت پول نمی‌فرستاد و کاغذ هم نمی‌نوشت اما این بار دیگر حسابی غیبش زد. تا دو سال منتظر شدند بعد مادرشان گفت او باید مرده باشه. بچه‌ها از این فکر لرزیدند، اما باور نکردند. چون آدمی به خوبی و زیبایی پدرشان نمی‌شد که بمیرد. لابد در گوشه‌ای از دنیا سرگرم ماجرایی تازه بود. لابد مشکلاتی بود که نمی‌توانست به خانه برگردد. روزی که آن دلیل‌ها از میان می‌رفت او می‌آمد. روزی با سوغات‌های بهتر و قصه‌های خوب‌تر از همیشه بازمی‌گشت. اما مادرشان می‌گفت لابد تصادفی شده. لابد مرده. مادرشان حواس‌پرت بود. آگهی‌های کار را می‌خواند که بتواند خرج خانه را تهیه کند. پسرها گل‌های کاغذی می‌ساختند و با خجالت می‌فروختند.»

نظرات کاربران

Mohammad
۱۴۰۱/۰۷/۱۷

(۷-۲۰-[۱۶۳]) داستان ها تماما در مورد فقر، مبارزات طبقاتی، جنگ و استعماره که از آثار بلندِ جان اشتاین بک انتخاب شده. ویراستاری ضعیفه و غلط املایی هم زیاد داره.

𝓓𝓻. 𝓷𝓮𝓰𝓪𝓻
۱۴۰۰/۰۹/۰۹

داســتــان ڪــوتــاه تــنــها بــرشــے از یــڪ رویــداد اســت ڪــه نــویــســنــده بــدون اضــافــه‌گــویــے و بــا رعــایــت ایــجــاز در ڪــمــتــریــن تــعــداد ڪــلــمــات روایــت مــیــ‌ڪــنــد.داســتــانــ‌ ڪــوتــاه مــیــ‌تــوانــد دریــچــه‌اے از یــڪ داســتــان بــلــنــد بــاشــد ڪــه تــنــها بــه شــمــا اجــازه مــیــ‌دهد در بــخــشــے از آن

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۸)
گاهی آواز می‌خوند. آوازهاش آرام و غمناک بود، چون می‌دونست عمرش زیاد نیست.
Mohammad
ما بسیاری از قدرت‌هایی را که زمانی به پروردگار نسبت می‌دادیم به چنگ آورده‌ایم.
Mohammad
یه مرخصی داشتم و رفتم به جنگلای کانادا. پسر دو روز نگذشته بود که زدم به چاک. دلم هوای گرفتاری رو کرد
724momen
دیگه عمرم داره تموم می‌شه و من حتی نمی‌دونم چه شکلی یه سیب بزرگ می‌شه.
724momen
من نمی‌تونم فرار کنم. تو خودت گفتی این یه جزءِ از کله. کار کوچیکیه، اما مهمه.»
724momen
تام گفت «چاره‌ای نداریم، وگرنه زود پیداش می‌کنن و به جرم شکستن قانون میان سراغمون، می‌دونی که سر من یکی چی می‌آد.» پدر گفت «آره، یادم نبود.» و بیل را از جان گرفت و روی گور را صاف کرد و گفت «زمستون که بیاد فرو می‌ره.» تام گفت «چاره‌ای نیست. زمستون ما خیلی از اینجا دوریم. خوب با پاهات بکوبش، مام روش علف می‌ریزیم.» منتخبی از «خوشه‌های خشم»
Sure🪐بانوی نویسندهٔ ۹۸
پدر گفت «آمین» و دیگران زمزمه کردند «آمین» آنگاه پدر بیل را برداشت و تا نیمه پر از خاک کرد و آن را آهسته میان گودال تاریک ریخت. بیل را به عموجان داد و جان بیل تمامی به گودال خالی ریخت و بیل به نوبت دست به دست گشت. وقتی همه به وظیفه‌شان عمل کردند پدر با شتاب خاکها را روی گودال ریخت. زنها کنار آتش برگشتند تا به غذا سر بکشند. «روتی» و «وینفیلد» مبهوت و خیره مانده بودند. روتی گفت «پدربزرگ اون زیر خوابیده.» و «وینفیلد» با چشم‌های وحشت‌بار به او نگاه کرد و هنگامی که کنار آتش رفت و روی زمین نشست هق‌هق گریه را سر داد. پدر تا نیمه گودال را پر کرده بود که بلند شد و نفس‌زنان ایستاد و عموجان بقیه گودال را پر کرد. جان داشت سر گودال را بالا می‌آورد که تام نگذاشت و گفت «گوش کن، اگه ما شکل قبر بهش بدیم هیچ نگذشته میان می‌فهمن، باید پنهونش کنیم، صافش کنیم و روش علف خشک بریزیم، باید این کارو بکنیم.» پدر گفت «فکرشو نکرده بودم، خوب نیست که هیچ نشونی ازش جا نذاریم.» تام گفت «چاره‌ای نداریم، وگرنه زود پیداش می‌کنن و به جرم شکستن قانون میان سراغمون، می‌دونی که سر من یکی چی می‌آد.»
Sure🪐بانوی نویسندهٔ ۹۸
کاسی گفت «یه دعای کوتاه می‌خونم» و سرش را خم کرد و بقیه هم سر خم کردند و کاسی با وقار تمام گفت: «این پیرمرد که اینجا خوابیده زندگیش را کرده است و حالا رفته. نمی‌دانم آدم خوبی بود یا نه، اما این زیاد مهم نیست. مهم این است که یک وقت زنده بود، و این مهم نیست که حالا مرده است. یک وقت از کسی شعری شنیدم که می‌گفت: «هر چه زنده است، مقدس است» و این مرا به فکر انداخت و خیلی زود حالیم شد که این خیلی چیزها را می‌رساند که کلمه‌ها نمی‌توانند بیان کنند. من برای پیرمردی که مرده دعا نمی‌خوانم. چراکه او راحت است. برای کاری که باید بکند یک راه بیشتر ندارد. اما ما، ما برای کاری که باید بکنیم هزار راه پیش رو داریم و نمی‌دانیم کدام را پیش بگیریم. اگر باید دعایی بکنیم، این دعا را برای کسانی می‌کنیم که نمی‌دانند چه راهی را پیش بگیرند. پدربزرگ اینجا راحت است و راه مستقیمی پیش رو دارد. حالا رویش را بپوشانید و بگذارید به کار خودش برسد.» و این‌ها را که گفت سرش را بلند کرد.
Sure🪐بانوی نویسندهٔ ۹۸