کاسی گفت «یه دعای کوتاه میخونم» و سرش را خم کرد و بقیه هم سر خم کردند و کاسی با وقار تمام گفت:
«این پیرمرد که اینجا خوابیده زندگیش را کرده است و حالا رفته. نمیدانم آدم خوبی بود یا نه، اما این زیاد مهم نیست. مهم این است که یک وقت زنده بود، و این مهم نیست که حالا مرده است. یک وقت از کسی شعری شنیدم که میگفت: «هر چه زنده است، مقدس است» و این مرا به فکر انداخت و خیلی زود حالیم شد که این خیلی چیزها را میرساند که کلمهها نمیتوانند بیان کنند. من برای پیرمردی که مرده دعا نمیخوانم. چراکه او راحت است. برای کاری که باید بکند یک راه بیشتر ندارد. اما ما، ما برای کاری که باید بکنیم هزار راه پیش رو داریم و نمیدانیم کدام را پیش بگیریم. اگر باید دعایی بکنیم، این دعا را برای کسانی میکنیم که نمیدانند چه راهی را پیش بگیرند. پدربزرگ اینجا راحت است و راه مستقیمی پیش رو دارد. حالا رویش را بپوشانید و بگذارید به کار خودش برسد.» و اینها را که گفت سرش را بلند کرد.