
کتاب لی لی و باغ های جهنم
معرفی کتاب لی لی و باغ های جهنم
کتاب لی لی و باغ های جهنم نوشتهٔ پیام ناصر است. نشر چشمه این رمان معاصر ایرانی را منتشر کرده است.
درباره کتاب لی لی و باغ های جهنم
کتاب لی لی و باغ های جهنم برابر با یک رمان معاصر و ایرانی است که سبکی جنایی و معمایی دارد و هیجانانگیز توصیف شده است. «لیلی» شخصیت اول قصه است که با قتلهایی مرموز و کتابی اسرارآمیز به اسم «باغهای جهنم» درگیر میشود. کارآگاهی به نام «دریکوندی» میکوشد راز این قتلها و رابطهٔ بین لیلی و این کتاب را کشف کند. لیلی باید با کابوسهای گذشتهاش روبهرو شود و با گربهای به اسم «ابوالخیر» کنار آید. این رمان به حل پروندهٔ قتل محدود نمیشود و سرگذشت زن جوان را نیز به تصویر میکشد که سرنوشتش با کتاب «باغهای جهنم» و نویسندهی آن گره خورده است.
خواندن کتاب لی لی و باغ های جهنم را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم
این کتاب را به دوستداران ادبیات داستانی معاصر ایران و قالب رمان پیشنهاد میکنیم.
درباره پیام ناصر
پیام ناصر در سال ۱۳۴۸ به دنیا آمد. او نویسندهای ایرانی است که رمان «قوها انعکاس فیلها»، نوشتهٔ او، بهترین رمان منتشرشده در سال ۱۳۹۷ از نظر هیئت داوران بخش رمان سومین دورۀ جایزۀ احمد محمود بوده است. واین کتاب سومین اثر اوست. آثار دیگر پیام ناصر عبارت هستند از مجموعه داستان «بهتزدگی» (۱۳۹۱) و رمان «سارق چیزهای بیارزش» (۱۳۹۳). گفته میشود که پیام ناصر بهعنوان یک نویسنده فرم را به خوبی میشناسد و با کنترل تمام وجوه و ترکیببندی داستان، بهطور همزمان در محتوا شعبده میکند. او سالها پیش دورههای کارگردانی و فیلمنامهنویسی را در انجمن سینمای جوان گذرانده و میتوان فیلم سینمایی «یک روز طولانی» را بهعنوان یکی از آثار او در این زمینه نام برد. از دیگر فعالیتهای هنری پیام ناصر میتوان به تخصص او در نقاشی اشاره کرد.
بخشی از کتاب لی لی و باغ های جهنم
«ماکسیمیلیان از دامنههای زاگرس جنوبی گذشت و به ناحیهای فلاتگونه رسید. از ارتفاع دههزارپایی جوانکی را دید که با گاری تکچرخ از روی پلی میگذشت. گاری انباشته از تکههای الوار بود. ماکسیمیلیان فرمان را چرخاند تا از بالای سر جوانک عبور کند. به محل مناسب رسید و شاخهگلی برایش پرتاب کرد.
گل پرشتاب از کنار بدنهٔ هواپیما گذشت. گلبرگها از ساقه جدا شدند و به هر سو پرواز کردند. ساقه تغییر مسیر داد و مثل تیری ازچلهرهاشده به پیشانی اسفندیار عبده اصابت کرد. تعادلش از دست رفت، گاری یکوری شد و الوارها از روی پل سقوط کردند.
این دومین خسارتی بود که اسفندیار به کارگاه نجاری میزد. صاحب کارگاه بقچهٔ لباسها و وسایلش را جلوِ در گذاشت و گفت «اخراج.» نیمی از دستمزد آن ماه را هم بابت جریمه کسر کرد.
شب که اسفندیار به خانه رسید، سراغ بزش رفت تا شیر بدوشد. بز شیر نداشت. اسفندیار تکهای نان خشک جوید و به رختخواب رفت. پهلوبهپهلو شد، اما خوابش نبرد. دوزانو نشست و دعا خواند تا شاید خدا از فلاکت و تنگدستی نجاتش دهد. ذکر گفت و مویه کرد. در این میان، صدای بز را شنید که همراه او ناله میکرد. گویی به یاری صاحبش آمده بود و بعبعکنان میگفت «یه دست صدا نداره. بیا با هم بنالیم.»
نیمهشب اسفندیار حین دعا به خواب رفت. صبح که بیدار شد، بز از عفونت رحم جان داده بود. حالا نه شغل داشت و نه بز. به فکر افتاد پشتهای هیزم جمع کند و به کاروانسرای روستای پایین بفروشد. از خانه بیرون زد و تا غروب کار کرد. بزرگترین پشتهٔ هیزمی را که میشد فراهم کرد و با طنابی محکم بست. روی سنگی نشست و برای اولینبار لبش به شکایت وا شد. اول محترمانه از روزگار گله کرد. رفتهرفته لحنش تند شد، صدایش اوج گرفت، دستهایش رو به آسمان خطونشان کشیدند و پاهایش بر زمین کوفتند: «تو کوری؟ بیخیالی؟ رنج ما رو نمیبینی؟ انصاف نداری؟ بزِ بدبختها رو میکشی؟ از آسمون چوب روی سرشون میباری؟ عدالت تو اینه؟ وعدهٔ خوشبختی میدی به ناکجاآباد؟ با همین نیرنگ به دنیا سلطنت میکنی؟…»
اسفندیار به خود لرزید و سینهاش از خشم سوخت. دستآخر به سرفه افتاد. آنقدر سرفه کرد تا بیرمق شد و از هوش رفت.
وقتی چشم باز کرد، توفان پشتهٔ هیزم را با خود برده بود. مرد بیچاره در مسیر باد دنبال هیزمها گشت و سرانجام آنها را درون شکافی میان صخرهها دید. اما فقط هیزم نبود، لاشهٔ هواپیمایی را هم یافت. از دهانهٔ شکاف پایین رفت و روی بال هواپیما ایستاد. سر خلبان زیر فرمان گیر کرده بود. اسفندیار صدایش کرد «آقا؟… خوبی؟… صدام رو میشنوی؟»»
حجم
۱۷۷٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۱۹۳ صفحه
حجم
۱۷۷٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۱۹۳ صفحه