«کودکی» نوشته ژاک پرور(۱۹۷۷-۱۹۰۰) نمایشنامهنویس و شاعر فرانسوی است.
«کودکی» روایت خاطرات دوران کودکی و نوجوانی پرور است که او در دهه ششم زندگیاش آغاز به نوشتنشان کرد و در سال ۷۲ سالگی برای نخستین بار به چاپ رساند.
در این کتاب، همۀ شخصیتها اشخاص واقعی هستند. همۀ اتفاقات هم اتفاقات زندگی است. اما خود کتاب واقعاً رمان است نه کتاب خاطرات. تکنیک روایت و بعضی شخصیتپردازیهایی که خودبهخود در نقل خاطرهها صورت میگیرد، و تحولی که آخرسر در شخصیت ژاک رُخ میدهد، این کتاب را به رمان تبدیل میکند.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
برادرم، داداش بزرگهام بود. دو سال بیشتر از من داشت. خیلی خوشگل اما جدی بود و حالا دیگر به مدرسه میرفت. بلد بود بخواند و بنویسد. اما من دلم هوای این چیزها را نمیکرد.
من او را، چون برادرم بود، دوست داشتم. هیچوقت هردومان به یک چیز نمیخندیدیم. شاید اصلاً هیچوقت باهم نمیخندیدیم.
و جشن باز برمیگشت. همهاش هم به دوقدمی خانهمان برمیگشت.
از مهتابی کوچۀ لویی فیلیپ، که خانهمان آنجا بود، آدم میشنید جشن دارد خودش را با ضربههای سنگین چکش مستقر میکند.
مثل خانۀ خودت و خیلی جاها، رفتن به خانۀ جشن هم پول نمیخواست. پدرم همه را میشناخت: مارکِ رامکنندۀ حیوانات، که میگذاشت من پای شیرهایش را ناز کنم، سوارکارهای مرد، سوارکارهای زن، سوارکارهای اهل اِپْسُم، کشتیگیرها، که سربازهایی را که توی جمعیت گم شده بودند به زورآزمایی دعوت میکردند، حتی آرائوف، که سنگ را با مشتش میشکست.
صدا میکردی: «آ - را - ئوف... آ - را - ئوف!»، و آرائوف، که در شکل عربها روی قالیچۀ کهنهاش نشسته بود، از دور میشنید صدایش میکنند، و وقتی میدید ماییم، لبخند میزد، و دستش را برایمان بالا میبرد. دائم یک لیتر شراب هم با خودش داشت که پدرم هم ازش میخورد.
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب کودکی و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
تجربه ی خوبی که از اقای عباس پژمان تو کتاب تالار فرهاد تو ذهنم مونده و نشر اسمی که کتاباش همیشه بی نظیره مث شب های حرم خانه و تذکره اندوهگینان باعث شده سعی کنم حتما همه کتابای این نشرو...بیشتر
پدرم هم، او هم آهسته، به من میگفت:
«حیف که آدم نمیتواند کابوسها را با لگد از خوابش بیرون بیندازد.»
Zohreh Cheraghi
۵
بعضیها سرماخوردگی را از همدیگر میگیرند. بعضیها هم سرخوشبودن را.»
Zohreh Cheraghi
۴
«بشتابید! بخورید رو علفا! یه روزی هم علفا روی شما خواهند خورد!»
hilda
۴
تعطیلات، برای برادربزرگهام، نرفتن به مدرسه بود. برای پدرم، جیمشدن از پروویدانس. برای مادرم، اگر دست میداد، یککم استراحت. برای من هم دریا بود.
Zohreh Cheraghi
۳
«مُد است. اما با نبودنش هم سَر میکنم. منظورم غم است، که طوری در دلت جا خوش میکند، و توش رفتوآمد دارد، که انگار خانهاش است.»
hilda
۲
آدمها جلوِ حیوانات هم خیلی بلند حرف میزدند، مخصوصاً جلوِ میمونها. اما جلوِ گیاهها، مثل وقتیکه در کلیسا هستی، خاموش میشدند، و فقط زیرلبی اسم لاتینشان را از صفحههای کوچک میخواندند. همه چیز سبز بود. حتی گرما، و آدمها آشنا نبودند.
hilda
۲
مثل همۀ دخترهای خیلی قشنگ دنیا، مادر من هم چشمهای خیلی قشنگی داشت، که چه آبی هم بود رنگ آبیشان، و چه خندهای در خود داشت. گاهی رنگ رخسارش سرخ میشد، یا بهتر است بگویم عین گل میشد. مثل ملکههایی بود که در تابلوها میکِشند. الان هم بهوضوح میبینمش. انگار فیلمش را دارم میبینم. یک دستهگل بنفشه در چاک پیراهن، یک پرنده روی کلاهش، توریای که صورتش را آراسته، و لبخندش، که همیشه تروتازه است. اما خیلی زندهتر از بازیگر بود. همۀ کارهایش واقعی بود و هیچوقت نقش بازی نکرد. او ستارۀ زندگی بود، نه سینما.
hilda
۲
من دنبال دریا میکردم. دریا دنبال من میکرد. هر دومان هرچه دوست داشتیم میکردیم. مثل دنیای پریان بود: دریا آدمها را عوض میکرد. تا میرسیدند، دیگر رنگشان آن رنگ قبلی نبود. همینطور طرز حرفزدنشان. فوراً نو میشدند. میشد گفت آدمهای دیگری میشدند.
دریا چیزها را هم یک جور دیگر میکرد و آنها را توضیح میداد. دریا کمک میکرد من شناخت حاصل کنم. از افق، از جزر و مدّ، از شفق، از سپیده، از برخاستن باد، از زمان، که سریع میگذرد و تمام نمیشود. بعد هم از شب که فرا میرسد، از روز که خاموش میشود، و از خیلی چیزها که از آنها خوشم میآمد. اما وقتی از دریا دور میماندم خیلی زود فراموششان میکردم.
hilda
۱
میگفت: «مُد است. اما با نبودنش هم سَر میکنم. منظورم غم است، که طوری در دلت جا خوش میکند، و توش رفتوآمد دارد، که انگار خانهاش است.»
hilda
۱
اما من نگران بودم. نوزادها مرا میترساندند. آنهایی که قبلاً دیده بودم، حالتشان به خوشحالی نمیخورد. آدم خیال میکرد پیر کوچولو هستند. نافها وصل به یک چیزی، بستهبندیشده، گریه، داد، تکان هم که نمیتوانند بخورند. پدرم هم احتمالاً هیچ از آنها خوشش نمیآمد. میگفت «عینهو تو کُت دیوانهها». وقتی لباسشان را درمیآوردی، شروع میکردند به وول خوردن و تمام هم نمیکردند. مثل این اسباببازیهای مکانیکی که کلیدشان گم شده یا فنرشان یککم عیب پیدا کرده است.
نظر شما دربارهٔ این کتاب
نظرات کاربران
تجربه ی خوبی که از اقای عباس پژمان تو کتاب تالار فرهاد تو ذهنم مونده و نشر اسمی که کتاباش همیشه بی نظیره مث شب های حرم خانه و تذکره اندوهگینان باعث شده سعی کنم حتما همه کتابای این نشرو...بیشتر
کتابش خیلی روان و مفهوم نوشته نشده بود.