با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کودکی

دانلود و خرید کتاب کودکی

۵٫۰ از ۲ نظر
۵٫۰ از ۲ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب کودکی  نوشته  عباس پژمان  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

معرفی کتاب کودکی

«کودکی» نوشته ژاک پرور(۱۹۷۷-۱۹۰۰) نمایشنامه‌نویس و شاعر فرانسوی است. «کودکی» روایت خاطرات دوران کودکی و نوجوانی پرور است که او در دهه ششم زندگی‌اش آغاز به نوشتنشان کرد و در سال ۷۲ سالگی برای نخستین بار به چاپ رساند. در این کتاب، همۀ شخصیت‌ها اشخاص واقعی هستند. همۀ اتفاقات هم اتفاقات زندگی است. اما خود کتاب واقعاً رمان است نه کتاب خاطرات. تکنیک روایت و بعضی شخصیت‌پردازی‌هایی که خودبه‌خود در نقل خاطره‌ها صورت می‌گیرد، و تحولی که آخرسر در شخصیت ژاک رُخ می‌دهد، این کتاب را به رمان تبدیل می‌کند. در بخشی از کتاب می‌خوانیم: برادرم، داداش بزرگه‌ام بود. دو سال بیشتر از من داشت. خیلی خوشگل اما جدی بود و حالا دیگر به مدرسه می‌رفت. بلد بود بخواند و بنویسد. اما من دلم هوای این چیزها را نمی‌کرد. من او را، چون برادرم بود، دوست داشتم. هیچ‌وقت هردومان به یک چیز نمی‌خندیدیم. شاید اصلاً هیچ‌وقت باهم نمی‌خندیدیم. و جشن باز برمی‌گشت. همه‌اش هم به دوقدمی خانه‌مان برمی‌گشت. از مهتابی کوچۀ لویی فیلیپ، که خانه‌مان آنجا بود، آدم می‌شنید جشن دارد خودش را با ضربه‌های سنگین چکش مستقر می‌کند. مثل خانۀ خودت و خیلی جاها، رفتن به خانۀ جشن هم پول نمی‌خواست. پدرم همه را می‌شناخت: مارکِ رام‌کنندۀ حیوانات، که می‌گذاشت من پای شیرهایش را ناز کنم، سوارکارهای مرد، سوارکارهای زن، سوارکارهای اهل اِپْسُم، کشتی‌گیرها، که سربازهایی را که توی جمعیت گم شده بودند به زورآزمایی دعوت می‌کردند، حتی آرائوف، که سنگ را با مشتش می‌شکست. صدا می‌کردی: «آ - را - ئوف... آ - را - ئوف!»، و آرائوف، که در شکل عرب‌ها روی قالیچۀ کهنه‌اش نشسته بود، از دور می‌شنید صدایش می‌کنند، و وقتی می‌دید ماییم، لبخند می‌زد، و دستش را برایمان بالا می‌برد. دائم یک لیتر شراب هم با خودش داشت که پدرم هم ازش می‌خورد.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱)
hanifo
۱۳۹۶/۰۵/۱۵

تجربه ی خوبی که از اقای عباس پژمان تو کتاب تالار فرهاد تو ذهنم مونده و نشر اسمی که کتاباش همیشه بی نظیره مث شب های حرم خانه و تذکره اندوهگینان باعث شده سعی کنم حتما همه کتابای این نشرو

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۲۵)
پدرم هم، او هم آهسته، به من می‌گفت: «حیف که آدم نمی‌تواند کابوس‌ها را با لگد از خوابش بیرون بیندازد.»
مادر بزرگ علی💝
بعضی‌ها سرماخوردگی را از همدیگر می‌گیرند. بعضی‌ها هم سرخوش‌بودن را.»
Zohreh Cheraghi
«بشتابید! بخورید رو علفا! یه روزی هم علفا روی شما خواهند خورد!»
Zohreh Cheraghi
تعطیلات، برای برادربزرگه‌ام، نرفتن به مدرسه بود. برای پدرم، جیم‌شدن از پروویدانس. برای مادرم، اگر دست می‌داد، یک‌کم استراحت. برای من هم دریا بود.
hilda
و برگشتم به خانه. بی‌آن‌که متوجه شده باشم، «بی‌اعتنایی» را آموخته بودم، که مقدر بود خیلی بهش متوسل شوم.
hilda
«مُد است. اما با نبودنش هم سَر می‌کنم. منظورم غم است، که طوری در دلت جا خوش می‌کند، و توش رفت‌وآمد دارد، که انگار خانه‌اش است.»
Zohreh Cheraghi
آدم‌ها جلوِ حیوانات هم خیلی بلند حرف می‌زدند، مخصوصاً جلوِ میمون‌ها. اما جلوِ گیاه‌ها، مثل وقتی‌که در کلیسا هستی، خاموش می‌شدند، و فقط زیرلبی اسم لاتین‌شان را از صفحه‌های کوچک می‌خواندند. همه چیز سبز بود. حتی گرما، و آدم‌ها آشنا نبودند.
hilda
مثل همۀ دخترهای خیلی قشنگ دنیا، مادر من هم چشم‌های خیلی قشنگی داشت، که چه آبی هم بود رنگ آبی‌شان، و چه خنده‌ای در خود داشت. گاهی رنگ رخسارش سرخ می‌شد، یا بهتر است بگویم عین گل می‌شد. مثل ملکه‌هایی بود که در تابلوها می‌کِشند. الان هم به‌وضوح می‌بینمش. انگار فیلمش را دارم می‌بینم. یک دسته‌گل بنفشه در چاک پیراهن، یک پرنده روی کلاهش، توری‌ای که صورتش را آراسته، و لبخندش، که همیشه تروتازه است. اما خیلی زنده‌تر از بازیگر بود. همۀ کارهایش واقعی بود و هیچ‌وقت نقش بازی نکرد. او ستارۀ زندگی بود، نه سینما.
hilda
هروقت که در خیابان، در بازار، یا در هر کجا، بهش می‌گفتند زیباست، با اندکی دستپاچگی سرخ می‌شد و بعد هم خنده سر می‌داد. می‌گفت: «دست خودم نیست این خنده. یک الف بچه هم که بودم این با من بود و هنوز هم هست. خیلی قوی‌تر از خود من است. خیلی قوی‌تر از اشک‌هام است که هیچ‌وقت نگذاشته‌ام بریزند.» و اگر من هم خنده‌ام می‌گرفت اضافه می‌کرد: «می‌بینی که مُسری هم هست. بعضی‌ها سرماخوردگی را از همدیگر می‌گیرند. بعضی‌ها هم سرخوش‌بودن را.»
hilda
پدر و مادر من چندان باهم نمی‌خندیدند، اما معلوم بود خیلی همدیگر را دوست دارند. حتی یک شباهت مبهم به همدیگر داشتند، اما نه این‌که عین هم باشند. پدرم هر چیز را تفسیر می‌کرد و ازش «نتیجۀ اخلاقی» می‌گرفت. از آنجا که من سرگرمش می‌کردم، عصبانی‌اش می‌کردم، ناامیدش می‌کردم، کنجکاوی‌اش را برمی‌انگیختم، و همۀ این‌ها را هم باهم می‌کردم، ماهیت مرا تشریح می‌کرد و می‌گفت از چه جَنمی هستم. اما مادرم اصلاً. او فقط درکم می‌کرد.
hilda

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۱۲ صفحه
قیمت نسخه چاپی۱۵,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۵/۰۴/۰۷
شابک۹۷۸-۶۰۰-۹۶۲۰۹-۸-۲
تعداد صفحات۱۱۲صفحه
قیمت نسخه چاپی۱۵,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۵/۰۴/۰۷
شابک۹۷۸-۶۰۰-۹۶۲۰۹-۸-۲