معرفی و دانلود کتاب دست هایت را به من بده + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب دست هایت را به من بده

کتاب دست هایت را به من بده

نوع کتاب
۳.۵(از ۶۹ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
سلاله امری
انتشارات: 
انتشارات شقایق
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب دست هایت را به من بده

کتاب دست هایت را به من بده نوشتۀ سلاله امری است. انتشارات شقایق این کتاب را روانۀ بازار کرده است. در این کتاب با دختری مواجه می‌شویم که با همراهی پسرعموی‌اش یک کافۀ گرم و دلنشین را اداره می‌کند.

درباره کتاب دست هایت را به من بده

کتاب دست هایت را به من بده رمانی است دربارۀ «هستی درخشان». هستی، دختری مستقل است که همراه با پسرعموی خود یک کافۀ موفق را اداره می‌کند. او در ظاهر، زندگی خوبی دارد اما در باطن، روحش زخم‌هایی از گذشته را به همراه دارد که آرامش را از او گرفته است.

سلاله امری این داستان را به خوبی آغاز می‌کند. کتاب ساختار یا روندی خطی ندارد؛ بلکه خواننده، به‌واسطۀ ذهن هستی، پیوسته میان حال و گذشته در رفت‌وآمد است. همچنین این رمان، به شرح جزئیاتی از روزهای مختلفی که در این کافه می‌گذرد، روند پخت کیک‌ها و آشپزی‌های هستی پرداخته است.

رمان دست هایت را به من بده، ۲۱ فصل دارد.

خواندن کتاب دست هایت را به من بده را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

خواندن این کتاب را به دوستداران ادبیات داستانی معاصر ایران پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب دست هایت را به من بده

«با چند تا فحش زیرلب و چشم‌های بسته، دستم را تا جای ممکن دراز کردم و گوشی‌ام را برداشتم.

ـ جانم پری؟

ـ خوابی؟

ـ زنگ زدی همین رو بپرسی؟!

ـ نه بابا! گفتم جمعه‌ست، کافه هم که تعطیله پاشو بیا اینجا.

نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم.

‌ ای درد بگیری پری! ساعت رو دیدی؟ تو خواب نداری؟

ـ خاک بر سرت! دارم دعوتت می‌کنم بیای اینجا که روز جمعه تنها نباشی.

ـ خب نمی‌تونی دو ساعت صبر کنی؟ می‌خوام بخوابم.

ـ لوس نشو، پاشو بیا دیگه، کل هفته رو که چسبیدی به اون کافهٔ فکستنی، یه روز جمعه برای خودت باش.

ـ واسه فردا هم باید کیک و کلوچه بپزم. باور کن واقعا وقتم پُره!

ـ خب حداقل واسه ناهار بیا.

ـ پری بذار بخوابم! به خدا ساعت سه صبح خوابیدم.

ـ کلک! چه غلطی می‌کردی تا سه بیدار بودی؟

ـ خفه بابا! عصری رفتم تجریش، خرمالو اینا خریدم. اومدم پوره‌ش کردم، کارم طول کشید.

ـ ما هم که پشت گوشمون مخملیه. در هر صورت منتظرتم. عصر جمعه باشه، پاییزم باشه، توام که خل‌وچل، پاشو بیا.

با لحن جدی گفتم:

ـ مگه اولین جمعه‌ست؟ مگه اولین پاییزه؟ یا مگه تازه به تنهایی رسیدم؟

صدای نفس‌های پری گوشم را پر کرد. دوتا نفس عمیق کشید و گفت:

ـ وا! من فکر می‌کردم لیسانس زبان داری، نگو فلسفه خوندی! پاشو بیا اینجا دوتا فرانسه با هم می‌خوریم و کلی درباره زندگی و مقوله هدف حیات انسان در جهان مادی گپ می‌زنیم.

ـ خُلی به خدا پری!

ـ می‌آی؟

ـ آره.

ـ منتظرتم.

ـ چیزی نمی‌خوای بیارم؟

ـ نه بابا چیه هر دفعه مثه این مامان‌بزرگا یه چیزی دستت می‌گیری می‌آی! لازم نیست، خودت مهمی. حالا اگه یه شیشه از اون مربا انجیرات مونده بیار.

ـ بمیری پری!

ـ خدا نکنه. زبونت رو گاز بگیر. فعلا خداحافظ.

گوشی را قطع کردم و به سقف زل زدم. دلم می‌خواست ساعت‌ها در همین حالت بمانم. نیما به این حالت می‌گفت «جلبکیسم»، می‌گفت:

ـ پاشو، پاشو جلبک نباش. پاشو یه فعالیتی کن.»

دلم می‌خواست بخوابم. احساس خستگی می‌کردم. روز سخت و پر کاری را گذرانده بودم و واقعا احتیاج داشتم چند ساعتی بخوابم.

به پری فکر کردم. پری واقعا یک رفیق واقعی در زندگی‌ام بود. یک نقطه پاک و درخشان!

با حرکتی سریع از تخت بلند شدم، باید زودتر دست به کار می‌شدم. با یک دست مشغول باز کردن بافت سرم شدم و با دست دیگر لباس و حوله‌ام را آماده کردم. بعد از مرتب کردن روتختی وارد حمام شدم. شیر آب را تنظیم کردم و رفتم زیر دوش. از گرمی آب غرق لذت شدم. می‌توانستم ساعت‌ها زیر آب بمانم تا خستگی‌ام از بین برود. از حمام بیرون آمدم و سریع حوله تن‌پوشم را پوشیدم. اواخر مهرماه بود و برای منِ سرمایی، هوا سرد بود! لباس پوشیدم. وارد آشپزخانه شدم. بعد از آماده کردن قهوه، مشغول درست کردن خمیر کلوچه‌ها شدم.

عطر قهوه حسابی در فضا پیچیده بود و این یعنی باید اول صبحانه می‌خوردم.

مشغول آب دادن به گلدان‌هایم شدم.

لالالالالالالالا، دستی به برگ‌های حُسن‌یوسفم کشیدم. اطلسی‌های ناز و خوشگلم که شب‌های بهار و تابستان عطرشان دیوانه‌ام می‌کرد. به سنسوریا هم آب دادم.

روی سکوی بالکن نشستم. لپ‌تاپم را روشن کردم و حین خوردن صبحانه به ایمیل‌های کاری هم جواب دادم. هوای تراس هنوز آن‌قدر سرد نشده بود و می‌شد نشست و لذت برد. قبض‌ها را پرداخت کردم. دو سه تا سفارش را پر کردم. برای جوک‌های ایمیل شده نیما ایموجی خنده فرستادم و بعد برگشتم آشپزخانه تا به کارهایم برسم. ساعت ۷:۲۰ دقیقه صبح بود و من می‌دانستم که به کارهایم می‌رسم.

کوله‌ام را از کنار میزتحریر برداشتم. به آشپزخانه رفتم، دوتا شیشه بزرگ مربای انجیر را کاغذپیچ کردم و گذاشتم داخل کوله‌ام.

غرق شدم در خاطرات، در خاطراتی از گذشته، خاطرات خانه عزیزجون. هر دو نوجوان بودیم، بهترین خاطرات برای همان روزها بود. یک‌بار خودش گفت آن روزها برای او هم جزو بهترین خاطراتش بودند. تا قبل از آن روز، تا قبل از آن تصمیم!

خاطره روز تولد عزیزجون در ذهنم جان گرفت.»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب دست هایت را به من بده و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:دست هایت را به من بده
موضوع:رمان، داستان ایرانی
نویسنده:سلاله امری
انتشارات:انتشارات شقایق
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۴۰۰/۰۳/۰۱
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۸.۶۳ مگابایت
شابک:۹۷۸۹۶۴۲۱۶۲۰۹۳
تعداد صفحه‌ها:۷۸۴ صفحه
قیمت کتاب:۱۴۵۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

NilGooN
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۳/۲۲

حق با دوستانه اطناب داشت ولی دلنشین بود عطر قهوه کیک ... احساس میکردی واقعا تو کافی شاپ هستی و از خوردن قهوه با پای سیب لذت میبری

۰
maryam.m
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۱۱/۲۲

داستان قشنگی بود فضای دلنشینی داشت .توصیف فضای کافه و کیک پزی هستی احساس خوبی به خواننده میده داستان متن روانی داشت بطوریکه خواننده رو مجبور میکنه یکنفس بخونه بدون لحظه ای درنگ در کل به دوستان پیشنهاد میکنم حتما...بیشتر

۰
قاصدک
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۵/۳۰

داستان بسیار جذاب با قلمی توانا و شیوا، عاشق محیطش بودم، حتی سختی‌ها و مشکلات نیز آرامش خودشون رو داشتن و خواننده رو اذیت نمیکرد، تمام مدت خوندنش،تو بحرش بودم.

۰
faezeh
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۱/۰۷/۰۷

اصلا رمان جذابی نیست متاسفانه

۰
شهره
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۴/۰۲

کتاب جذاب ولی طولانی به نظرم جذابتر میشد اگه شخصیت اصلیه مرد داستان از صفحه ۲۰۰وارد میشد و کتاب کلا۸۰۰ صفحه میداشت پانصد صفحه اول خیلی خسته کننده بود و خیلی وقت صرف موضوعات تکراریه کافه و ادمهای حاشیه ای...بیشتر

۰
nily
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۵/۰۲/۲۰

خیلی طولانی و یکنواخت بود. کاراکتر دختر بی‌اندازه ساده و غیرواقعی بود.

۰
ساراس
۱۴۰۵/۰۱/۱۷

برای سرگرمی خوب بود

۰
کاربر ۱۵۳۴۸۰۳
مطمئن نیستم.
۱۴۰۵/۰۱/۱۵

من از رمان هایی که بانوان خود ساخته و کوشا و مستقل رو به تصویر می‌کشد خیلی استقبال میکنم

۰
zssaheb46
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۱/۰۳

سلام قشنگ بود ....

۰
نوردخت
مطمئن نیستم.
۱۴۰۴/۱۲/۱۹

این کتاب درمورد دختریه که به دلایلی از خانواده طرد میشه و روی پای خودش می ایسته اوایل خوندن کتاب خوبه ولی بعدش خسته کننده و تکراریه یعنی یه بخش زیادی از کتاب میشد که حذف بشه تکرار همون قبلیا...بیشتر

۰
کاربر 10014467
مطمئن نیستم.
۱۴۰۴/۱۲/۰۴

کتاب خوبی بود ولی عالی نبود

۰
پاییز
۱۴۰۴/۱۰/۲۹

کتابی دلنشین و جذاب

۰
melika
۱۴۰۴/۰۷/۱۷

رمان زیبایی بود و پر از حس خوب اما نمیدونم چرا حس میکنم از کتاب بانوی قصه خانم پاکپور الهام گرفته شده بود…

۰
خورشید
۱۴۰۴/۰۴/۰۵

خیلی سطحی و کشدار بود

۰
کاربر 7514422
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۱۱/۲۷

خوب است

۰

بریده‌هایی از کتاب

red rose
۵
بعضی وقت‌ها لازم نیست آدم بزرگا صبور و بخشنده باشن. بعضی وقت‌ها این بچه‌هان که به پدر مادراشون، به بزرگ‌تراشون درس زندگی می‌دن.
کاربر ۹۱۶۴۶۵۴
۳
«روبه‌رو شو، از مشکلاتت غول نساز، از هر چیزی که می‌ترسی بهش نزدیک شو.»
red rose
۳
ـ هرگز این‌طور فکر نمی‌کنم. عشق موهبت بزرگیه، خوشحالم که تجربه‌ش کردی و خوشحالم که اون شخص هم همین حس رو به تو داره. عشق یک طرفه چیزی شبیه غم و اندوهه. خوشحالم دچار حس بد نخواستن نشدی.
red rose
۳
عزیز هر چقدر هم آدم قوی، محکم و تکیه‌گاه باشه، بازم دلش کسی رو می‌خواد. کسی که بشه باهاش خودش بود، خود واقعیش.
کاربر ۲۴۲۱۷۷۹
۲
«دلت به حال مرده‌ها نسوزه هری، نگرانِ زنده‌ها باش. مخصوصا اونایی که بی‌عشق زندگی می‌کنن!»
malihe
۲
داشتم فکر می‌کردم این‌جور مواقع نسخه دکتر چه بود؟ چشم‌هایم را ببندم، نفسم را حبس کنم، تا ده بشمارم و بعد آرام‌آرام نفسم را بیرون بدهم و تا سه بار این کار را تکرار کنم. یا اینکه نزدیک‌ترین چیزی که دم دستم هست بکوبم توی سر طرف مقابل. درست است که راه‌حل دوم پیشنهاد دکتر سروش نبود، اما نمی‌دانم چرا مطمئن بودم راه دوم به نظر خودم بهترین راه‌حل است.
malihe
۲
دکتر به من گفته بود؛ «تو مشکل خاصی نداری، ناامید نیستی، افسرده نیستی، تو حس می‌کنی جایگاهت بی‌ارزش شده. تو احساس می‌کنی بی‌اهمیت شدی، باید بلند شی!»
کاربر ۹۱۶۴۶۵۴
۱
«روبه‌رو شو، از مشکلاتت غول نساز، از هر چیزی که می‌ترسی بهش نزدیک شو.»
red rose
۱
می‌دونی پری لازم نیست همه‌مون قهرمان باشیم. لازم نیست سوپراستار یا سوپرمدل باشیم. ما آدمای معمولی هستیم. شکست می‌خوریم و دوباره بلند می‌شیم. گاهی اوقات یه زندگی آروم و معمولی آرزوی خیلی از آدماست.
red rose
۱
«زندگی قرار نیست همیشه یه خط صاف باشه، زندگی پر از پستی و بلندیه، پر از سختیه و قطعا نیما تو زندگی من یه نجات دهنده‌ست که سختیا رو کمرنگ می‌کنه.»