با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
عروس ناخواسته

دانلود و خرید کتاب عروس ناخواسته

بدون نظر
بدون نظر

برای خرید و دانلود  کتاب عروس ناخواسته  نوشته  میترا شیرانلی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

معرفی کتاب عروس ناخواسته

کتاب عروس ناخواسته داستانی عاشقانه و زیبا از میترا شیرانلی است که در انتشارات آئی سا به چاپ رسیده است. این داستان ماجرای عشقی است که پرده از رازهای یک خانواده برمی‌دارد و حقیقت را به دو عاشق جوان می‌نمایاند.

درباره کتاب عروس ناخواسته

عروس ناخواسته ماجرای عشقی است که میان آراد و توتیا جاری است. هر دو یکدیگر را عاشقانه دوست دارند ولی هر دو با احتیاط در راه عشق یکدیگر قدم برمی‌دارند چراکه از گذشته چیزهایی می‌دانند. تنها در همین اندازه که مشکلاتی میان خانواده‌هایشان وجود داشته است و سبب شده تا یکدیگر را برای مدت‌های طولانی نبینند و ارتباطی باهم نداشته باشند. 

توتیا مادرش را در همان کودکی از دست داده است و پدرش، به احترام همسرش، دوباره ازدواج نکرده است. اما حالا که توتیا و آراد به هم دل بسته‌اند ماجراهایی برایشان پیش می‌آید که دری به سوی گذشته باز می‌کند. توتیا از ماجرای ازدواج پدر و مادرش و مادرش که عروس ناخواسته بوده است، عشقشان به یکدیگر، مرگ مادرش و .... آشنا می‌شود و ...

کتاب عروس ناخواسته را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

عروس ناخواسته کتابی است برای تمام دوست‌داران رمان‌های عاشقانه و طرف‌داران داستان‌های ایرانی.

بخشی از کتاب عروس ناخواسته

به صدای سلامی به خود آمد و به چهره خندان، زیبا و دوست داشتنی دخترش نگاه کرد. توتیا با چند قدم بلند خود را به او رساند. بوسه‌­ای محکم بر گونه او زد و گفت: «بازم توی فکر بودی بابا؟ خیلی دلم می­‌خواد بدونم به چی فکر می‌­کنی که این قدر از دور و برت بی­خبر می­‌شی.»

توفان او را در آغوش گرفت و گفت: «بیست ساله دارم با این افکار زندگی می‌­کنم.»

- نمی­خوای برام تعریف کنی؟ هنوز وقتش نشده؟

توفان او را نوازش کرد و گفت: «می­گم بابا، عجله نکن.»

- دیگه طاقت ندارم، صبرم تموم شده.

- تو رو خدا عجله نکن توتیا. این همه عجله برای چیه؟ تو که این همه سال صبر کردی، چند وقته دیگه هم روش.

توتیا لحظه‌­ای بی­‌حرکت ماند و سپس گفت: «دیشب خواب مامانی رو دیدم.»

غم صورت توفان را پوشاند. توتیا ادامه داد: «من که هیچ وقت ندیدمش، وقتی برای اولین بار عکسشو بهم نشون دادی، دیدم که سال‌هاست با چهره نازش آشنایی دارم، اون اوایل هر شب می‌­اومد توی خوابم، اما تازگی­‌ها هر چند ماه یک بار میاد و همش بهم می ­گه مواظب پدرت باش.»

توتیا متوجه قطره اشکی شد، که از چشم توفان فروچکید. آن را با دست پاک کرد وگفت: «منو ببخش بابایی خوبم، نمی­ خواستم ناراحتت کنم.»

توفان سکوت کرد. توتیا بلند شد و بعد از این که لباس‌هایش را عوض کرد، میز را چید و پدرش را صدا زد و گفت: «اگه نیای همه‌ی غذا رو خودم می­‌خورم.»

توفان غم و اندوهش را در پس لبخندی ملیح پنهان کرد و وارد آشپزخانه شد. دخترش مشتاق پشت میز نشسته بود و انتظار او را می­‌کشید. توتیا بشقاب پدر را از برنج پر کرد و گفت: «امروز پنجشنبه ­ست.»

- می­دونم.

- می­ریم سرخاک؟

- آره عزیزم.

- راستی، امروز پسر عمو رو دیدم.

- کجا؟

- خب معلومه توی دانشکده.

- با هم حرف زدید؟

- آره، فکر کنم این ترم فارغ‌­التحصیل می­شه، اون برخلاف عموها و زن عموها و مادربزرگ و عمه ­ژاله خیلی مهربونه.

توفان خندید وگفت: «تو از اونا بدت میاد؟»

- نه، ولی خیلی ازشون می­ترسم.

- عمه کژال چی؟

- اون ماهه بابا، حاضرم جونمو براش بدم.

- می­دونم، مامان خدابیامرزت هم عاشق کژال بود.

- راستی آراد گفت، قرارتون یادتون نره.

- نه، یادم نمی­ره.

- چه قراری بابا؟

- عجله نکن، می­فهمی.

- شما هم که همش می­گید، عجله نکن، اونم به من که کاسه صبرم لبریز لبریزه.

- صبور بودن صفت خیلی خوبیه.

- می­دونم.

- پس سعی کن صبور باشی.

- چشم.

دقایقی هر دو سکوت کردند. توفان سکوت را شکست و گفت: «فردا باید بریم خونه بابابزرگ.»

- بله، می­دونم.

توتیا به صورت پدر خیره شد. حس می­کرد در تک تک خطوط صورت او دنیایی حرف نهفته است. حرف­های ناگفته­ای که یقیناً تا مدتی دیگر سرباز کرده و گفته می ­شدند. صورت پدر به نظرش زیبا می رسید. با این که موهایش جو گندمی بودند و گذر زمان صورتش را فرسوده کرده بود اما می­شد فهمید که در جوانی، زیبا و جذاب بوده است.

توفان به نگاه خیره او خندید و گفت: «به چی نگاه می­‌کنی؟»

توتیا به خود آمد و گفت: « به صورت زیبا و دوست داشتنی شما.»

- این قدر ازم تعریف نکن، لوس می­شم.

توتیا برخاست. پدر را محکم در آغوش گرفت و گفت: «بیشتر از هر چیز و هرکس توی دنیا دوستت دارم بابا.»

توفان او را از خود جدا کرد و گفت: «تو امروز چت شده؟»

توتیا دست‌­هایش را روی گونه­‌های او گذاشت و گفت: «تو هم منو دوست داری؟ منم همین قدر برات ارزش دارم؟»

توفان دست­های او را گرفت و بوسید وگفت: «معلومه که دوستت دارم، معلومه که بی­‌نهایت برام ارزش داری، اگه نداشتی عمرمو به پات نمی‌­ریختم.»

لبخند بر لب­های قشنگ توتیا نقش بست. سر جایش نشست و غذایش را خورد. توفان با ذهنی آشفته و مغشوش به رختخواب رفت تا ساعتی استراحت کند. 

نظری برای کتاب ثبت نشده است
بریده‌ای برای کتاب ثبت نشده است

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۳۹۱ صفحه
قیمت نسخه چاپی۸۰,۰۰۰ تومان
نوع فایلPDF
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۰۵/۱۵
شابک۹۷۸-۶۲۲-۹۹۱۹۵-۱-۴
تعداد صفحات۳۹۱صفحه
قیمت نسخه چاپی۸۰,۰۰۰تومان
نوع فایلPDF
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۰۵/۱۵
شابک۹۷۸-۶۲۲-۹۹۱۹۵-۱-۴