با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب وسوسه های ناتمام اثر ابراهیم حسن‌بیگیoff

کتاب وسوسه های ناتمام

نویسنده:ابراهیم حسن‌بیگیانتشارات:انتشارات کتابستان معرفتسال انتشار:۱۳۹۹تعداد صفحه‌ها:۱۶۴ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۴.۱از ۱۹ رأیخواندن نظرات

سال انتشار۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها۱۶۴ صفحه

دسته‌بندی
رمان۱ مورد دیگر

معرفی کتاب وسوسه های ناتمام

کتاب وسوسه های ناتمام نوشته ابراهیم حسن بیگی است. کتاب وسوسه های ناتمام را انتشارات کتابستان معرفت منتشر کرده است. این کتاب داستانی جذاب از ۱۴ قرن پیش است.

درباره کتاب وسوسه های ناتمام

قهرمان داستان پسری اهل کوفه است او آهنگر است. در روزهای قبل از خروج لشگر عمر سعد از کوفه، سفارش بزرگی برای ساخت اسلحه می‌گیرد این اتفاق نه تنها برایش نان دارد که چیز دیگری هم در دامانش می‌گذارد. عشق به دختر یکی از بزرگان کوفه؛ بزرگی که می‌تواند زندگی‌اش را زیر و رو کند.

اما ایوب درگیری‌های بسیاری دارد، کسی که والدینش از محبان امام علی(ع) و فرزندانش هستند چگونه خواهند توانست تن به این وصلت بدهند؟ حتی قبل‌تر، چگونه راضی خواهند شد زور بازوی فرزندشان، شمشیر و نیزه شود تا علیه حسین‌بن علی استفاده شود؟ این کتاب درگیری‌های ایوب است. 

خواندن کتاب وسوسه های ناتمام را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به ادبیات داستانی پیشنهاد می‌کنیم.

درباره ابراهیم حسن‌بیگی

ابراهیم حسن‌بیگی در سال ۱۳۳۶ روستای خواجه نفس از توابع بندر ترکمن در استان گلستان متولد شد. حسن‌بیگی داستان‌نویسی را در سال ۵۹ آغاز می‌کند و با شروع جنگ تحمیلی ایران و عراق به کردستان می‌رود و از آن پس اغلب آثار او حال و هوای دفاع مقدس دارد. او تا به امروز بیش از ۱۴۰ کتاب داستانی منتشر کرده است که از مشهورترین‌های آن می‌توان از رمان‌های محمد، قدیس، بنفش، شب ناسور و ریشه در اعماق نام برد.

بخشی از کتاب وسوسه های ناتمام

اصلاً آن روزها عاشق‌شدن اگر جز محالات نبود، یک‌هزارم هم پیش نمی‌آمد که جوانی مثل من عاشق دختری بشود و بعد مثل بچه‌ی آدم به پدر و مادرش بگوید و همراه بزرگ‌ترهای فامیل برود خواستگاری دختر و دختر هم با سینی چای جلویت بایستد و بلرزد و تو هم با شرم و حیایی ساختگی، استکانی چای برداری و بعد‌ها دنبال گرفتن بله از عشقت باشی. بله‌ای که بعد از دو بار رفتن عروس به صحرا و چیدن گل نصیبت بشود. آن روزها باید خیلی خوش‌شانس می‌بودی که مثل من ناخواسته در بازار، دختر را نه یک نظر، بلکه چند نظر بدون روبند ببینی و قرص صورت سفید و مردمک سیاه چشم‌هایش، به اندازه‌ی یک زلزله‌ی هشت‌ریشتری جان و دلت را بلرزاند و بعد پی‌اش راه بیفتی و ببینی خانه‌اش کجاست و دخترِ کیست تا بشود آنچه نباید بشود. حالا آن روز مادرم از کجا فهمیده بود که پسرش خانه‌خراب شده و از آب و نان افتاده و عاشق دختری شده که پدرش از کله‌گنده‌های کوفه است. آن وقت تو، پسر یک پدرِ یک‌لاقبای آهنگری در راسته‌ی آهنگرها، صبح تا شب جلوی تنور زهواردررفته و سندان می‌ایستاد و پتک بر میله‌ی گداخته بر سندان می‌کوبید تا روزی دو یا سه شمشیر بسازد یا نسازد. بفروشد یا نفروشد.

آن روز ماندم جواب مادرم را چه بدهم. بگویم عاشق دختر زیدبن‌هلال هستم که یکی از فرماندهان نظامی کوفه است که حتی نمی‌دانم نام دخترش چیست و چطور می‌شود این فاصله‌ی عمیق طبقاتی را پر کرد تا بشود به خواستگاری دخترش رفت.

زید را بارها از نزدیک دیده بودم. بار آخر آمده بود جلوی مغازه‌ی پدرم تا سفارش ساخت پانصد شمشیر تیز و برّان بدهد برای قشونش. تا وقتی بود، من دلم یک‌جورهای عجیبی می‌لرزید و یک‌جورهای عجیب‌تر نگاهش می‌کردم. و وقتی رفت، پدر تُفی بر زمین انداخت و دست از کار کشید و دست‌هایش را با پیش‌بند چرک‌آلودش پاک کرد و لب‌هایش جنبید. دیدم حالش گرفته است. پرسیدم: «چی شده پدر؟ سفارش خوبی گرفتی. چرا دمق شدی؟»

تُنگ آب را از گوشه‌ی مغازه برداشت و گفت: «مگر اوضاع شهر را نمی‌بینی؟ این جماعت جنگ‌طلب تا اولاد پیامبر خدا را قلع‌وقمع نکنند آرام نمی‌نشینند».

فهمیدم منظورش چیست. منظورش همین حرکت حسین‌بن‌علی به‌سوی عراق است و آمدن نماینده‌اش مسلم‌بن‌عقیل به کوفه. از وقتی مسلم به کوفه آمده بود اوضاع شهر به هم ریخته بود. مسلم باعث شده بود تا به دستور یزید، عبیدالله بن‌زیاد فرماندار بصره، با حفظ سمت، به جای نعمان فرماندار کوفه شود. 

نظرات کاربران

علیرضا دولتی
۱۴۰۰/۱۱/۱۴

چقدر این کتاب متن خوب و روانی داره، وقتی که چشمای آدم به صفحه میفته دلش نمیاد ازش چشم برداره...

Fatemeh
۱۴۰۰/۰۷/۲۵

کتاب خوبی بود، روح سرگردانی که تو واقعه کربلا دستش به خون پدرش آلوده شده و حالا تا برپایی قیامت قراره در عذاب باشه، موضوع خوبی بود به خصوص قسمت هایی که واقعه عاشورا رو توضیح میداد مکالمه امام حسین

- بیشتر
کاربر ۴۷۵۹۱۵۳
۱۴۰۱/۰۸/۲۵

خیلی عالی بود و داستان بسیار جذابی داشت داستان کربلا رو از یه زاویه دیگه برسی کرد از همه نظر عالی بود گفتار امروزی و خوبی داشت ممنون از نویسنده

baraniam
۱۴۰۱/۰۸/۱۲

☆۴۲☆ کتاب رو به خاطر نام نویسنده انتخاب کردم و شروع کردم به مطالعه کمی که گذشت اتفاق خاصی در کتاب و روایت ندیدم و هر چی جلو تر رفتم و منتظر لحظه شگفت کتاب شدم چیزی ندیدم... حتی چند بار سرچ کردم

- بیشتر
مجنونِ³¹⁴
۱۴۰۱/۰۱/۰۵

کتاب خوب و تکان دهنده ای بود... همه ما کربلا رو از زبان آدم های خوب اون روز شنیدیم اما این بار روایت رو یک نفر که تو سپاه عمر بوده تعریف می‌کنه کسی که در روز عاشورا در سپاه عمر

- بیشتر
Mhmmd
۱۴۰۰/۱۱/۲۶

متن واقعا از نظر محتوایی داری سطحی بسیار بالاست و حقایق جالبی در آن آمیخته شده👌🏼

؛درنگ نما؛
۱۴۰۱/۰۳/۰۸

جدال دل و دین اینجاست! زمانی که پدر و پسر در دو جبهه مخالف می ایستند،یکی ایمانش قلبش را به درد می آورد و دیگری با دروغی چشمان خود را می بندد و خون بی گناهی را می ریزد. در نبرد ایوب

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۱۹)
«ایوب، پسرم. من و پدرت هم علی را دیدیم و هم معاویه را. فاصلۀ این دو تن بیش از زمین و آسمان است. فرق‌شان فرق نور و سیاهی و ظلمت است. پس چشم و گوشت را باز کن و حواست باشد چه می‌کنی. من به تو شیر پاک و نان حلال داده بودم. نبینم به اولاد پیامبر خدای
عاطفه سادات
«لعنت خدا بر تو و اربابان تو باد شمر. چگونه می‌خواهی من و عثمان و جعفر فرزندان ام‌البنین در امان باشیم و آن‌وقت حسین فرزند فاطمۀ زهرا، دختر پیامبر اسلام در امان نباشد؟ دور شو از مقابل چشمانم تا همین‌جا خونت را بر زمین نریختم».
مجنونِ³¹⁴
ای عمر اگر حبّ دنیا، اگر میل ثروت و حکومت کنج دلت نشسته، بیرونش کن.
مجنونِ³¹⁴
آهسته از آنان دور شدم. رفتم به‌طرف فرات. شبحی روی تل خاکی در کنار فرات نشسته بود. او کسی نبود جز حر که امروز حال ناخوشش را دیده بودم. به نظرم دلش با ما نبود. پس چرا مانده بود؟ می‌رفت به کوفه. یا از ترس مجازات عبیدالله می‌رفت بین قبیله‌اش تا دست کسی به او نرسد. حر مانده بود؛ اما بعید می‌دانم فردا دل و جانی برای جنگیدن داشته باشد.
baraniam
عجیب است که اینان از مرگ نمی‌هراسند؟ مگر مرگ هراسناک نیست؟ چگونه وعدۀ بهشت را در این آیات باور دارند؟
baraniam
برق درخشنده‌ی دنیا، شما را خیره نکند و سخن ستاینده‌ی دنیا را نشنوید. به دعوت‌کننده‌ی دنیا پاسخ ندهید
مجنونِ³¹⁴
«دنیای شما این است شمر. پیروی از کسی می‌کنید که زورگوست و متکبر. خودخواه و تنگ‌نظر است. بر طبل بطالت می‌کوبد و غرور و تکبرش را اسلام می‌نامد!
مجنونِ³¹⁴
دنیا منزل ناآرامی است که جایگاه دیدنی‌های کوتاه و بی‌ارزش است.
مجنونِ³¹⁴
با علی‌بن‌ابی‌طالب در افتاد. چرا؟ چون طالب ثروت و قدرت در حکومت بود. دو چیزی که علی به هیچ‌کس نداد. حتی به برادرش عقیل.
مجنونِ³¹⁴
«تف بر این دنیا، تف. نَوَد و اندی سن از خدا گرفتم. افتخار حضور در کنار پیامبر را داشتم. حکومت‌های ابوبکر و عمر و عثمان و علی و حسن را دیدم. اما هرگز شقی‌تر از یزید و پدرش معاویه را ندیدم. آن‌ها مسیر دین و اسلام را تغییر دادند و حالا هم می‌خواهند به‌زور از کسی بیعت بگیرند که حکومت و ولایت حق اوست نه یزید».
مجنونِ³¹⁴