با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
اکو؛ جلد سوم

دانلود و خرید کتاب اکو؛ جلد سوم

داستان آیوی

۵٫۰ از ۱۰ نظر
۵٫۰ از ۱۰ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب اکو؛ جلد سوم  نوشته  پم مونیس رایان  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب اکو؛ جلد سوم

داستان آیوی جلد سوم از مجموعه کتاب‌های پرفروش و تحسین‌شده اکو، نوشته پم مونیوس رایان است که در انتشارات پرتقال با ترجمه فروغ منصور قناعتی به چاپ رسیده است.

درباره مجموعه داستان‌های اکو

مجموعه داستان‌ اکو درباره یک سازدهنی و سفرش در زمان است داستان از زمانی دورتر از جنگ جهانی دوم آغاز می‌شود. پسرکی به اسم اتو یک کتاب و یک سازدهنی از یک کولی می‌خرد و در حال خواندن داستان که درباره سه خواهر افسانه‌ای و سرنوشت غم‌انگیز آنها است، سه خواهر بر او ظاهر می‌شوند و داستان زندگی خود و طلسم شدنشان را می‌گویند. آنها تنها زمانی آزاد می شوند که روحشان در یک فلوت چوبی دمیده شود و جان کسی را از مرگ نجات دهند. اما اتو با خود فقط یک سازدهنی دارد. او قبول می‌کند که با سازدهنی خود به این سه خواهر کمک کند و به آنها قول می‌دهد سازدهنی را در زمان مناسب به نفر بعدی منتقل کند که خواهرها بتوانند ماموریت خود را برای نجات جان انسانی که جادوگر از آنها خواسته بود به انجام برسانند.

سازدهنی سفر خود را در این کتاب آغاز می‌کند و دست به دست می‌چرخد تا به مقصد نهایی خود برسد.

در جلد سوم داستان اکو، سازدهنی به سال ۱۹۴۲ و به سراغ آیوی می‌رود. آیوی با خانواده‌اش به کالیفرنیا مهارجرت کرده اما آنجا را دوست ندارد. با آمدن به کالیفرنیا، آیوی دوستانش و تمام چیزهایی که می‌شناخت را از دست داده است. هیچکس هم خانواده او را به عنوان یک خانواده امریکایی نمی‌پذیرد و همه نگاهشان جور دیگری است چون آنها اصالتا مکزیکی هستند. درست در همین زمان آیوی سازدهنی را پیدا می‌کند و عاشقش می‌شود... 

خواندن مجموعه اکو را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

نوجوانانی که به داستان‌های خیالی و رازآلود با مفاهیم انسانی علاقه دارند از خواندن داستان اکو لذت خواهند برد

بخشی از کتاب اکو، جلد سوم : داستان آیوی 

در آن نزدیکی، کسی با گیتار، آهنگ «شبِ خاموش» را می‌نواخت. آیوی سازدهنی‌اش را درآورد و قدم‌زنان، با موسیقی همراه شد. نورِ درخت کریسمس از خانه‌ها به بیرون می‌تابید و ابرهای بالای سرش هم، به کمک باد، کار خودشان را کردند؛ ذهن آیوی از نورِ خانه‌ها، آهنگ ملایم و صدای برخورد دانه‌های باران روی زمین، پُر شد. چشم‌هایش را بست و حس کرد در زمان مُعَلّق شده است؛ به شکل خانه‌به‌دوشی درآمد که پیراهنی پُرزَرق‌وبَرق به تن داشت و پُشتِ کاروانی در یک ساحل زیبا، زیر آسمان پُرستاره راه می‌رفت.

... همه‌جا آرام... همه‌چیز روشن...

وقتی آهنگ تمام شد، سرش را بالا گرفت تا همسایه‌شان را ببیند. خانم پِرِز و همسرِ پسرش به صدای ساز او گوش می‌دادند و برایش سر تکان دادند. وقتی که او سازدهنی می‌زد، مردم به او توجه نشان می‌دادند، او را جدی می‌گرفتند و استعدادش را تشویق می‌کردند. آیوی اُمید داشت پدر و مادرش هم بعد از شنیدن اجرایش در رادیو، چنین حسی نسبت به او داشته باشند.

داخل دفتر پست، از بین جمعیت رد شد و خودش را به پیشخوان رساند. منتظر ماند تا کارمند پست ساکِ محتوی نامه‌ها را باز کند. آگهی‌های نام‌نویسی سربازان، همهٔ دیوارها را پوشانده بود:

به گروه پرستاران ارتش بپیوندید!

نیروی هوایی ارتش را حمایت کنید!

هر مرد یک اسلحه، به نیروی دریایی بپیوندید!

با ارتش دریایی پیشرفت کنید!

به نظر می‌رسید که ایالات‌متحده هر فرد بالای هجده سال را برای کاری می‌خواست؛ هرچند که برادرش فرناندو، برای قانع‌شدن به پوستری نیازی نداشت.

همان‌طور که آیوی به چشم‌های منتظرِ مادران و همسرانِ جوان چشم دوخته بود، کارمندِ پُست نام‌ها را صدا می‌زد:

آلبرتو مورنو... مارتینا آلوارادو... ماریا پِنا... خوزه هِرناندز... اِلِنا گوسمَن... ویکتور لوپز...

قلب آیوی محکم زد؛ «اینجا!» دستش را بلند کرد تا پاکتِ بزرگی را که به اسم پدر بود و یک ردیف تمبر سه سِنتی پُشتش چسبیده بود، بگیرد. از طرف فرناندو نبود. بیشتر از یک ماه از آخرین خبری که از او شنیده بودند می‌گذشت و پدر و مادر هر روز نگران‌تر می‌شدند.

منتظر ماند تا کارمند ساک را تکان داد و گفت: «بسته‌های امروز تموم شد، دوستان. اگه امروز چیزی نرسیده، شاید تا فردا برسه.»

آیوی با سرعت به خانه برگشت. پدر پُشت میزِ آشپزخانه نشسته بود. وقتی پاکت را دید، چشم‌هایش برق زد؛ «نامه؟»

آیوی نامه را روی میز گذاشت؛ «از طرف ناندو نیست، بابا.» به‌طرف در رفت.

«وایسا! کجا با این عجله؟ هوا داره تاریک می‌شه!»

آیوی برگشت؛ «می‌رم آراسِلی رو ببینم. مامان اجازه داد.»


نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۵)
Mr.Carten
۱۴۰۰/۰۱/۰۱

خیلی مجموعه‌ی قشنگیه ترجمه و ویراستاری عالی داستانای هیجان انگیز و جذابی هم داره و مجموعه‌ایه که ازش لذت خواهید برد:)

🌹فرنیا بانو🌹
۱۳۹۹/۱۲/۰۵

به جرئت می تونم بگم که این مجموعه یکی از بی نظیرترین مجموعه هایی است که از انتشارات پرتقال خوندم بسیار داستان پردازی زیبایی دارد و جذاب و گیرا هست و به نظرم حتی نوجوانان ۱۶ یا ۱۷ ساله و

- بیشتر
🌼دوستدار کتاب 🌼
۱۳۹۹/۱۲/۳۰

بهترین کتابه عالیه واقعا معنای زندگی رو میتونی توش بفهمی من واقعا این مجموعه کتاب ها رو دوست داشتم ❤️❤️❤️❤️❤️😘😘😘😘😘

ᥬ᥆ᧁh𝘪⸙͎☁️
۱۴۰۰/۰۴/۱۶

جزو بهترین کتاب هایی بود که خوندم،مخصوصا آخرش. جلد اول و دومش ی مقدار آخرش بی سر و ته بود ولی جلد سومش ی کاری کرد که هر سه تاش فوق‌العاده بشه،باید خودتون سه تا جلدش رو بخونید تا بفهمید ادم

- بیشتر
ن. عادل
۱۳۹۹/۱۲/۰۹

تازه اومده! چه خوب!!

بریده‌ای برای کتاب ثبت نشده است

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۶۸ صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۹,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۵/۰۱/۲۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۸۱۱۱-۸۷-۰
تعداد صفحات۱۶۸صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۹,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۵/۰۱/۲۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۸۱۱۱-۸۷-۰