با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
جمعه یا زندگی دور از تمدن

دانلود و خرید کتاب جمعه یا زندگی دور از تمدن

۳٫۶ از ۷ نظر
۳٫۶ از ۷ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب جمعه یا زندگی دور از تمدن  نوشته  میشل تورنیه  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب جمعه یا زندگی دور از تمدن

کتاب جمعه یا زندگی دور از تمدن نوشته میشل تورنیه است که سارا تیمورپور آن را ترجمه کرده است. این کتاب روایتی متفاوت و عجیب به ماجرای رابینسون کروزوئه اثر دانیل دفو است.

درباره کتاب جمعه یا زندگی دور از تمدن 

در کتاب جمعه یا زندگی دور از تمدن ما داستان رابینسون کروزوئه را دنبال میکنیم بعد از غرق شدن کشتی و رها شدن در دریا. کتاب تورنیه برخلاف داستان دفو در جزیره آرامش را پیدا نمی‌کند و ترس تمام وجودش را می‌گیرد. این کتاب تقابلی است از تمدن شهرنشینی و تمدن وحشی جزیره. در داستان جمعه نقش اساسی دارد. همان پسر سیاه‌پوستی که رابینسون او را در جزیره پیدا میکند. این رویارویی بیش از قبل تناقض تمدن‌ها با هم را نشان می‌دهد.

خواندن کتاب جمعه یا زندگی دور از تمدن  را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به بازنویسی داستان‌های کلاسیک ویشنهاد می‌کنیم

درباره میشل تورنیه

میشل تورنیه، نویسنده - فیلسوف فرانسوی که ایده‌های فلسفی‌اش را با مایه‌های ادبی در آمیخت، در سال ۱۹۲۴ از پدر و مادری دانشگاهی و آشنا به زبان آلمانی به دنیا آمد. پدر گاسکنی و مادر بورگنی بود. او در یک کشیش‌نشین قدیمی در درهٔ شِوروز زندگی می‌کرد، ولی سفر را خیلی دوست داشت. در سنین جوانی به عکاسی رو آورد و برنامه تلویزیونی "تاریکخانه" را تهیه کرد که به عکاس‌ها اختصاص داشت.

در سال ۱۹۶۷ اولین رمانش با عنوان جمعه یا اعراف اقیانوس آرام و به دنبال آن جمعه یا زندگی دور از تمدن را نوشت.

او نویسندهٔ رمان‌های متعدد و از سال ۱۹۷۲ عضو آکادمی گنکور بود.

بخشی از کتاب جمعه یا زندگی دور از تمدن
 

 رابینسون برخاست و چند قدم راه رفت، زخمی نشده بود ولی کتف کبودش هنوز او را آزار می‌داد. تابش خورشید به تدریج تنش را سوزاند لذا از برگ‌های بزرگی که در کنار ساحل روئیده بود نوعی کلاه برای خودش درست کرد سپس، شاخه‌ای برداشت تا از آن به عنوان عصا استفاده کند و وارد جنگل شد.

درختچه‌ها و پیچک‌های آویزان از تنهٔ درختان شکسته و شاخه‌های بلندشان مسیر را درهم پیچیده می‌کرد، به صورتی که نفوذ در آن مشکل بود و رابینسون اغلب مجبور می‌شد برای جلو رفتن، سینه‌خیز و چهار دست و پا پیش برود. هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید و هیچ حیوانی به چشم نمی‌خورد. به همین خاطر رابینسون با مشاهدهٔ بزی وحشی با پشم‌های بسیار بلند که در صد قدمی‌اش، بی‌حرکت ایستاده بود و ظاهراً او را تماشا می‌کرد یکه خورد. عصای سبکش را کنار گذاشت و کُنده قطوری برداشت که می‌توانست به عنوان گرز قابل استفاده باشد. وقتی نزدیک بز رسید حیوان سرش را پایین انداخت و با صدای خفه خر خر کرد. رابینسون فکر کرد می‌خواهد به او حمله کند. گرزش را بالا برد و آن را با تمام قدرت میان شاخ‌های بز کوبید. حیوان روی زانوهایش افتاد و سپس به پهلو واژگون شد.

 

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۵)
کاربر ۱۹۱۸۵۵۵
۱۳۹۹/۰۲/۱۹

میشل تورنیه نویسنده-فیلسوف فرانسوی (1924-2016) است که در رمان، جمعه یا زندگی دور از تمدن، مباحث مهم فلسفی را به صورت داستان گونه به زبان ساده بیان می‌کند. مهمترین بحثی که مطرح می شود معنی زندگی است که در طول

- بیشتر
سپیده
۱۳۹۹/۰۲/۱۹

من ۱۵ ساله هستم و علاقه مند به کتاب. این کناب یکی از بهترین کتابهایی است که تا حالا خوندم. قبلا داستان رابینسون کروزوئه رو خونده بودم ولی این خیلی متفاوت و جذاب تره مخصوصا اون قسمت از کتاب که

- بیشتر
مهرو
۱۳۹۹/۰۲/۲۳

کتاب جالب و جذابیه. فقط این سوال در ذهن ایجاد میشه اگه ما جای رابینسون بودیم چکار می کردیم؟🤔

سموئیل
۱۳۹۹/۰۳/۰۵

از اساتید برجسته فیزیک این کتاب را پیشنهاد داده بود و گفته بود که سوالات زیادی از زندگی را در خود دارد اما من معنی کتاب را متوجه نشدم و به نظرم این کتاب خالی از معنویت است و فقط

- بیشتر
مهیار
۱۳۹۹/۱۱/۱۶

《کارل مارکس، جزیره رابینسون کروزوئه را چون «مدل اقتصاد مدرن فردگرای جامعه بورژوازی» تحلیل می‌کند و معتقد است قهرمان کتاب،«نماد بورژوازی» در نخستین دوره سرمایه‌داری و نماد استعمارگرانی است که در جستجوی مواد اولیه، بازار و نیروی کار ارزان، بخشی مهمی از جهان را فتح کرده‌اند و با

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۶)
خُب، اگرچه بزهای ماده به آسانی نزدیک می‌آمدند به محض آنکه می‌خواست آنها را بدوشد شدیداً از خود دفاع می‌کردند. لذا با وصل کردن چوب‌های دراز به شکل افقی روی تیرک‌ها حصاری درست کرد که بعداً با پیچک‌های درهم تابیده آن را پوشانید. بزغاله‌های کوچک را که با فریادشان مادرشان را می‌خواندند، در آنجا حبس کرد. سپس بزغاله‌های کوچک را رها کرد و چند روز صبر کرد. آن وقت پستان‌های باد کرده از شیر، بزها را رنج می‌داد و با اشتیاق می‌گذاشتند بدوشدشان.
مهیار
وقتی کسی نیست برای انسان ماندن کمکت کند، خیلی سخت است انسان باقی بمانی! در برابر این تمایل ناخوشایند، چیزی نمی‌شناخت جز داروی کار، نظم و کشف تمام منابع جزیره.
مهیار
در کل خیلی تغییر نکرده بود، شاید فقط ریشش بلند شده و خطوط زیاد جدیدی روی چهره‌اش چین انداخته بود. با این وجود، چیزی که او را نگران می‌کرد حالت جدی‌ای بود که در او وجود داشت، نوعی ناراحتی که هرگز او را رها نمی‌کرد. خیلی به خودش فشار آورد، سعی کرد به هر قیمتی شده چشم‌هایش را چین دهد و کناره‌های لبش را بالا بکشد غیرممکن بود، اصلاً نمی‌توانست لبخند بزند. حالا احساس می‌کرد چهرهٔ چوبی دارد، یک ماسک بی‌حرکت، منجمد شده در یک چهرهٔ غم‌انگیز. بعد از فکر کردن زیاد، بالاخره فهمید چه اتفاقی برایش افتاده است. به این خاطر بود که او تنها بود. مدت زیادی بود کسی را نداشت که به او لبخند بزند و اصلاً نمی‌توانست؛ وقتی می‌خواست لبخند بزند، ماهیچه‌هایش از او پیروی نمی‌کردند. به نگاه کردن با حالت خشن و جدی در آینه ادامه می‌داد و قلبش از ناراحتی گرفته می‌شد.
مهیار
او هر چیزی را که لازم بود در این جزیره داشت همه چیز برای نوشیدن و خوردن، خانه، تختخواب برای خوابیدن، اما برای لبخند زدن هیچکس، و چهره‌اش برای این کار منجمد بود. در این حین بود که چشم هایش به تِن افتاد. آیا رابینسون خواب می‌دید؟ سگ در حال لبخند زدن به او بود! در یک طرف پوزه‌اش، زبان سیاهش آویزان شده و دو ردیف دندان‌های نیشش پیدا بود. در همان موقع، سرش را با حالت خنده‌داری به یک طرف خم کرده و چشم‌های به رنگ فندقش با حالت طنزآمیزی خورده بود. رابینسون با دو دستش سر پشمالوی بزرگ او را گرفت و در حالی که لرزشی نامحسوس گوشه‌های لبش را تکان می‌داد، پلک‌هایش از شدت هیجان خیس شد. تِن همچنان ادا و اصولش را در می‌آورد و رابینسون برای یادگیری دوبارهٔ لبخند، با شور و شوق به او نگاه می‌کرد.
مهیار
در حقیقت، برنج باید بتواند زیر آب رشد کند و سطح آب باید مرتب کنترل شده و با توجه به نیاز تغییر داده شود. لذا مجبور بود جریان آب رودخانه را در دو منطقه ببندد، یک بار پایین رود را برای زیر آب بردن مرتع، بار دوم قسمت بالا را با ایجاد یک مسیر انحرافی به منظور به تعویق انداختن رسیدن آب و برای خشک‌شدن مرتع. اما لازم بود سدهایی احداث شود، دو دریچه ساخته شود که در صورت نیاز بتوان آنها را باز و بسته کرد و ظرف ده ماه اگر همه چیز خوب پیش برود، برداشت محصول و از پوست در آوردن برنج‌ها که مستلزم روزهای زیادی کار سخت بود، صورت بگیرد. از این رو زمانی که شالیزار و برنج‌کاری‌اش تمام شد و با سفره‌ای از آب پوشیده شد، بار دیگر رابینسون از خود پرسید چرا تمام این فشارها و سختی‌ها را متحمل می‌شود. اگر تنها نبود، اگر فقط زن و بچه داشت، یا حتی تنها یک رفیق، می‌دانست چرا کار می‌کند. اما تنهایی‌اش تمام این زحمات را بی‌فایده می‌ساخت.
مهیار
رابینسون در حالی که از میان شاخه‌های سیاه به ماه نگاه می‌کرد، به فکر فرو رفته بود. بدین ترتیب تمام کارهایی که روی جزیره انجام داده بود، کشتزارهایش، دامپروری‌اش، ساخت و سازهایش، تمام آذوقه‌هایی که در غار روی هم انباشته بود، همه و همه به خاطر اشتباه جمعه از بین رفته بود. و با این وجود از او دلخور نبود. راستش مدت زیادی بود که از این سازماندهی کسل‌کننده و عذاب‌آور خسته شده بود ولی شجاعت از بین بردن آن را نداشت. حالا، هر دوی آنها آزاد بودند. رابینسون با کنجکاوی از خود می‌پرسید چه اتفاقی خواهد افتاد و می‌دانست که از حالا به بعد این جمعه خواهد بود که بازی را در دست می‌گیرد.
مهیار
رابینسون کاملاً شروع کرده بود به تغییر کردن. قبلاً موهای بسیار کوتاهی داشت تقریباً کچل و بر عکس ریش بلندی که حالت پدر بزرگ به او می‌داد. ریشش - که قبلاً بوسیلهٔ انفجار از بین رفته بود - را کوتاه کرد و موهایش را که به شکل حلقه‌های طلایی روی سرش بودند، گذاشت بلند شوند. یک دفعه خیلی جوان‌تر، تقریباً مثل برادر جمعه به نظر می‌رسید. اصلاً سر و وضع یک فرمانروا و حتی ژنرال را نداشت. بدنش هم تغییر کرده بود. با توجه به اینکه مو حنایی بود و پوستی سفید و حساس مثل پوست مرغ پر کنده داشت، همیشه از آفتاب سوختگی می‌ترسید. وقتی مجبور بود در آفتاب بماند سر تا پای خود را می‌پوشاند، کلاه می‌گذاشت و علاوه بر آن چتر بزرگش را که از پوست بز بود فراموش نمی‌کرد. در حالی که از سوی جمعه تشویق می‌شد شروع کرد به برهنه قرار گرفتن در معرض آفتاب. ابتدا چروکیده، زشت و شرم‌آور شده بود. سپس به گل آمد. پوستش سخت شد و رنگ مسی به خود گرفت. حالا به سینهٔ برجسته و ماهیچه‌های برآمده‌اش افتخار می‌کرد.
مهیار
رابینسون عادت داشت برای اینکه تخم‌مرغ‌ها نیم‌بند، عسلی یا سفت شوند آنها را کم و بیش طولانی مدت درون آب در حال جوشیدن قرار دهد. جمعه به او یاد داد که می‌شود از قابلمه و آب صرف‌نظر کرد. با رد کردن یک تکه چوب تیز از طرفی به طرف دیگر، نوعی سیخ تخم مرغ درست می‌کرد که آنها را روی آتش می‌چرخاند.
مهیار
از آن زمان، چهار نفری در جزیره زندگی می‌کردند. رابینسون واقعی و عروسک رابینسون، جمعهٔ واقعی و مجسمهٔ جمعه، و هر کار بدی – توهین، کتک، عصبانیت – که می‌توانستند در رابطه با هم انجام دهند، با بدل دیگری انجام می‌دادند. بین خودشان فقط مهربانی وجود داشت.
مهیار
رابینسون خوشحال بود زیرا بالاخره کسی را داشت که کارها را انجام دهد و می‌توانست تمدن را به او بیاموزد. حالا جمعه می‌دانست که هرچه اربابش دستور می‌داد خوب و هرچه او را ازش منع می‌کرد، بد بود. کشیدن پیپ، عریان راه رفتن و خود را پنهان کردن برای خوابیدن وقتی کاری هست، بد است. جمعه یاد گرفته بود که وقتی اربابش ژنرال می‌شد سرباز باشد، وقتی نیایش می‌کرد خوانندهٔ کُر باشد، وقتی ساخت و ساز می‌کرد، بنّا باشد، سفر می‌رفت حمال باشد، وقتی شکار می‌کرد شکار را برای شکارچی ببرد و وقتی می‌خوابید مگس‌کش را روی سرش تکان دهد.
مهیار

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۶۴ صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۷,۵۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۱۲/۱۴
شابک۹۷۸-۶۲۲-۲۳۴-۱۶۷-۱
تعداد صفحات۱۶۴صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۷,۵۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۱۲/۱۴
شابک۹۷۸-۶۲۲-۲۳۴-۱۶۷-۱