معرفی و دانلود کتاب پای چپ من + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب پای چپ من
off
٪۲۰
subscriptionAvailable

کتاب پای چپ من

نوع کتاب
۴.۲ امتیاز(از ۹ رأی)
پدیدآورندگان: 
کریستی براون، منیژه اذکایی
انتشارات: 
نشر ثالث

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب پای چپ من

کتاب پای چپ من نوشتۀ کریستی براون و ترجمۀ منیژه اذکایی است. نشر ثالث این کتاب را روانۀ بازار کرده است. این اثر، دربارۀ هنرمندی است که با معلولیت جسمانیِ خود فعال و پویا، کار و زندگی می‌کند؛ دربارۀ خودِ نویسنده.

درباره کتاب پای چپ من

کتاب پای چپ من، زندگینامۀ کریستی براون است. او یک شاعر و نقاش ایرلندی است که مبتلا به فلج مغزی است و تنها قادر به حرکت دادن پای چپش است. کریستی براون، در کودکی به شدت ناتوان بود اما در جوانی استعدادهایش را نشان داد. او هوش فوق‌العاده‌ای دارد، خونگرم و شوخ‌طبع است و به کمک پای چپش می‌تواد آثار هنری قابل‌تحسینی اعم از نقاشی، شعر و رمان خلق کند.

یک اقتباس سینمایی از روی این کتابِ زندگینامه صورت گرفته است:

جیم شریدان در سال ۱۹۸۹ فیلمی با بازی دنیل دی‌ لوئیس براساس کتاب «پای چپ من» ساخت. این فیلم سینمایی، برندهٔ جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد برای دانیل دی لوئیس و همچنین جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن برای برندا فریکر شد.

خواندن کتاب پای چپ من را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

خواندن این کتاب را به دوستداران کتاب‌های زندگینامه‌ای و افرادی که به‌خاطر نقصِ جسمی، دست از زندگی کشیده‌اند، پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب پای چپ من

«اکنون دیگر قادر نبودم از خودم فرار کنم. آن‌قدر بزرگ شده بودم که نمی‌توانستم. همچنان که بچه‌های خانواده‌ام یکی‌یکی بزرگ و به چشم من، بزرگسال‌هایی غریبه و مستقل می‌شدند، به هزار شکلِ ریز و درشت، هر روز که می‌گذشت، محدودیت‌ها، ملال‌ها و تنگنای وجودم را می‌دیدم و احساس می‌کردم. همهٔ اطرافیانم نمود فعالیت، تلاش و رشد بودند. همگی کاری انجام می‌دادند، کاری که آن‌ها را به خود مشغول می‌کرد و ذهنشان را فعال نگاه می‌داشت. همگی علائق، فعالیت‌ها و اهدافی داشتند که زندگیشان را به کلیتی منسجم تبدیل می‌کرد و نیروهایشان را از مجرایی طبیعی بیرون می‌ریخت و ابزاری طبیعی برای ابراز وجودشان فراهم می‌ساخت. اما من مانده بودم و پای چپم.

زندگی من درست به زاویه‌ای تنگ و تاریک و گرفته می‌ماند که در آن فرورفته بودم. پیرامونم دیوار بود و در همان حال، تمام صداهای دنیای بزرگِ بیرون را می‌شنیدم و تمام حرکات را حس می‌کردم و همچنان قادر نبودم حرکت کنم، همچنان قادر نبودم بیرون بروم و مانند خواهرها و برادرهایم و تمام کسانی که می‌شناختم، جایگاه خودم را در دنیای بیرون پیدا کنم. احساس می‌کردم گویی فقط زندگی روزمره را می‌گذرانم، همان چیزهای همیشگی را احساس می‌کنم و همان ترس‌های همیشگی را دارم. درها به رویم بسته بود، جدا افتاده بودم، در خود فرو مانده بودم. برایم هیچ نمانده بود مگر تلاش‌های سرخورده و اندیشه‌های تنگ.

مادر همیشه سرچشمهٔ عظیم الهام من بود اما حالا دیگر همیشه هم با یکدیگر توافق نداشتیم. با هم بسیار بگومگو می‌کردیم و تنها جمله‌ای که می‌توانستم به‌وضوح و بی‌مشکل بگویم «برو به جهنّم» بود. گاهی اوقات که با مادر جروبحث می‌کردیم و عصبانی می‌شدم، همین جمله را به او می‌گفتم.

کلام برای من موضوعی عجیب و دشوار بود، اما برای آن‌که به مادر بفهمانم در درونم چه می‌گذرد، نیازی به واژه‌ها نداشتم. معتقدم او کمابیش می‌توانست افکارم را بخواند. نوعی پیوند عجیب و مرموز بین ما برقرار بود که هریک از ما می‌توانست احساسات دیگری را در سیمای خود نمایان کند، مانند دو پای بی‌جان عنکبوت که تا نیروی حیات در یکی از آن‌ها باقی است، هر دو حرکت می‌کنند و می‌لرزند حتی اگر چند متر از هم دور افتاده باشند.»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب پای چپ من و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتابپای چپ من
عنوان انگلیسیMy left foot‭
موضوعداستان خارجی، زندگی‌نامه
نویسندهکریستی براون
مترجممنیژه اذکایی
انتشاراتنشر ثالث
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۴۰۳/۰۱/۰۶
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۲.۱۷ مگابایت
شابک۹۷۸۶۰۰۴۰۵۳۲۸۰
تعداد صفحه‌ها۲۰۶ صفحه
قیمت کتاب۸۲۴۰۰ تومان
برچسبمجموعه اقتباس سینمایی، مجموعه ادبیات ترجمه

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

davidmohammad98
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۸/۱۰

داستانی عاشقانه اما نه اون فانتزی‌هایی که در ذهن ما از عشق شکل گرفته ، یه عشق صادقانه از آدم‌هایی که در مسیر ناهموار سرشار از خوف و رجای نویسنده کتاب یعنی کریستی براون قرار گرفتن بنظرم که گل سرسبد...بیشتر

۰
مریم
۱۳۹۸/۰۶/۰۹

عالی بود

۰
ولنسی پارسی
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۶/۱۶

نبردی بی‌نظیر از دیدگاه فردی که به او افلیج می‌گویند اما نویسنده خود را فراتر از کلمات می‌بیند. هویت او را نه "پای چپ" او که اندیشه ‌هایش شکل می‌دهد. شاید بتوان گفت که چه‌قدر پر اهمیت است که کسی...بیشتر

۰
HeliOs
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۶/۲۶

ترجمه ی بسیار روان و خوبی داشت. داستان عالی بود و میشد کاملا تصورش کرد. اما انتظار داشتم یکم بیشتر از بزرگسالیش بگه.

۰
Shima Eskafi
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۲/۲۴

عالی بود لذت بردم ویه جاهایی حسرت داشتم

۰

بریده‌هایی از کتاب

مادربزرگ💝
۱۸
احساسی مبهم داشتم که باید هر طور شده، این کلمه را بدون کمک مادر یاد بگیرم. چند دقیقه بعد، از شدت حس پیروزی فریادی چنان بلند کشیدم که مادر از جا جست و بچه در آغوشش تکانی خورد. مادر پرسید: «چه شده، کریس؟ بچه را بیدار می‌کنی ها.» اما برایم مهم نبود. با همان غرغر عجیبِ مخصوصِ خودم از او خواستم بلافاصله پیش من بیاید. مادر پیش آمد و در حالی‌که بر لبهٔ مبل می‌نشست و بچه در آغوشش خواب بود، گفت: «کلمهٔ جدید است، آره؟» نیشم باز شد، مداد را بالا آوردم و کلمه‌ای را که این همه مدت سردرگمم کرده بود، نوشتم. تمام که شد، صورت مادرم را نگاه کردم و منتظر تأییدش شدم. او در سکوت به نوشتهٔ من در حاشیهٔ کاغذ خیره شده بود. مدتی دراز چنان بی‌حرکت ماند و در فکر فرو رفت که بی‌تاب شدم و با پا به پهلویش زدم. به من رو کرد، دست بر سرم گذاشت و لبخند زد. کلمهٔ جدیدی که نوشتنش را برای اولین بار آموخته بودم این بود: م_ ا_ د_ ر.
davidmohammad98
۱۳
وضع ما در خانه وحشتناک بود. مادر در خانه نبود و گویی خانه مرده بود. انگار موتور ساعت دیواری را بیرون آورده و عقربه‌ها را بی‌حرکت و بی‌جان رها کرده باشند. دیگر حتی نقاشی هم نمی‌کردم. به هیچ‌چیز علاقه‌ای نداشتم زیرا گمان می‌کردم مادر در حال مرگ است.
مادربزرگ💝
۱۰
پدر یا مادر پهلویم می‌نشستند و به من غذا می‌دادند. بیش‌تر اوقات، دست‌هایشان از این کار ساده خسته می‌شد که نان را بردارند و در دهانم بگذارند. پدرم که هفت یا هشت بار دست به سمت ظرف نان می‌برد، گلایه‌کنان می‌گفت: «انگار دارد رودخانهٔ لیفِی را پر می‌کند».
davidmohammad98
۱
دختر زیبای «رؤیایی» ام نه‌فقط از پذیرفتن نقاشی‌های کوچک من خشنود می‌شد، بلکه همیشه چشم به راه نقاشی‌های من بود. بزرگ‌ترین حسن و هنر او این بود که به من احساس مهم بودن می‌داد، احساس سودمندی و مسئولیت
hamtaf
۱
آینه آن چیزی را به من می‌نمایاند که هر وقت دیگران نگاهم می‌کردند می‌دیدند؛
hamtaf
۱
در طرح بزرگِ هستی، همهٔ ما، حتی کم‌ترینِ ما، جایگاهی داریم؛ زیرا همهٔ ما بخشی از این طرحیم. حتی اجزای کوچک و ناشناخته نیز بسیار مهمند، زیرا اجزای بزرگ را کنار یکدیگر نگاه می‌دارند تا مبادا به‌لرزه بیفتند.
ولنسی پارسی
۱
مادرم اهمیتی نمی‌داد که چه اندازه کند و ناتوانم. مصمم بود با من عین بچه‌های دیگرش رفتار کند، نه همچون آن موجود عجیبی که جایش اتاق عقبی است و وقتی مهمان می‌آید، هرگز نباید اسمش را آورد.
ولنسی پارسی
۱
کودکی که دهان کج و دست‌های معوج دارد خیلی زود نگرشی کج و معوج نسبت به خودش و عموماً نسبت به زندگی پیدا می‌کند، بخصوص اگر در حالِ رشد، او را یاری نکنند که خودش و زندگی را درک کند.
رویا
۱
درست همان زمانی وارد زندگی من شد که بیش از هر زمان به کسی مانند او نیاز داشتم
کاربر ۲۱۶۵۷۰۶
۰
به او گفتم مثل سگ دروغ می‌گوید، چون از پدر شنیده بودم فقط بنّاها می‌توانند خانه بسازند و می‌دانستم خدا بنّا نیست.