احساسی مبهم داشتم که باید هر طور شده، این کلمه را بدون کمک مادر یاد بگیرم.
چند دقیقه بعد، از شدت حس پیروزی فریادی چنان بلند کشیدم که مادر از جا جست و بچه در آغوشش تکانی خورد.
مادر پرسید: «چه شده، کریس؟ بچه را بیدار میکنی ها.»
اما برایم مهم نبود. با همان غرغر عجیبِ مخصوصِ خودم از او خواستم بلافاصله پیش من بیاید.
مادر پیش آمد و در حالیکه بر لبهٔ مبل مینشست و بچه در آغوشش خواب بود، گفت: «کلمهٔ جدید است، آره؟»
نیشم باز شد، مداد را بالا آوردم و کلمهای را که این همه مدت سردرگمم کرده بود، نوشتم. تمام که شد، صورت مادرم را نگاه کردم و منتظر تأییدش شدم. او در سکوت به نوشتهٔ من در حاشیهٔ کاغذ خیره شده بود. مدتی دراز چنان بیحرکت ماند و در فکر فرو رفت که بیتاب شدم و با پا به پهلویش زدم. به من رو کرد، دست بر سرم گذاشت و لبخند زد.
کلمهٔ جدیدی که نوشتنش را برای اولین بار آموخته بودم این بود:
م_ ا_ د_ ر.