معرفی و دانلود کتاب یه دقیقه حرف نزن! + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب یه دقیقه حرف نزن!
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب یه دقیقه حرف نزن!

نوع کتاب
۴.۲(از ۴۲ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
سارا جمال‌آبادی
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب یه دقیقه حرف نزن!

«یه دقیقه حرف نزن!» اثر سارا جمال‌آبادی داستان‌هایی است که از زبان یک دختربچه چندساله روایت می‌شود. او در دنیای بزرگترها، دنیای خودش را دارد، شیطنت می‌کند، در دنیای خیالی‌اش با اسباب‌بازی‌هایش بازی می‌کند و تجربیات تازه‌اش را از حضور در اجتماع تعریف می‌کند. از ترس‌ها و موضوعاتی که برایش گنگ و پیچیده هستند می گوید و این داستان‌ها ادامه دارد تا این که دختر اندکی بزرگتر می شود و به مدرسه می‌رود. او احساس خودش را درباره هرچیزی که جذبش می کند، راحت و بی‌پرده به زبان می‌آورد و قضاوتی هم درکار نیست، تنها حس است که منتقل می‌شود و چه خوب هم منتقل می‌شود. حال و هوای این داستان‌ها جوری است که همه ما را به اندازه قهرمان داستان کوچک می‌کند، نه تنها زاویه دیدمان می‌شود همان زاویه دید کودکانه که احساس می‌کنیم همان انداره کوچک شده ایم و دنیا چقدر بزرگتر به نظر می‌رسد. دنیایی که تا کودک هستیم خیلی چیزها دارد تا برای ما رو کند و حالا تنها تکرار و تکرار است. مهارت نویسنده در این اثر ما را کاملا کودک می کند به گونه‌ای که گمان نمی کنیم پشت این داستان‌ها یک ذهن بزرگسال نشسته است: در باز است. همیشه در باز است. یک پرده هم جلوش آویزان است اما نمی‌شود برویم تو چون یک پیرمردی هست که نمی‌گذارد. خیلی بداخلاق است. همیشه دم در ایستاده یا راه می‌رود. یک وقت‌هایی هم صندلی‌آهنیِ قراضه‌اش رامی‌گذارد دم در و روی آن می‌نشیند و مواظب است تا کسی نرود تو. اما چند روز پیش که مدرسه‌مان تعطیل شد و من و سحر آمدیم این‌طرف خیابان تا برویم خانه‌مان، هیچ‌کس دم در نبود. با سحر از لای پرده تو را نگاه کردیم. صندلی پیرمرده پشت در بود اما روی صندلی‌اش هم ننشسته بود. با سحر یک‌کمی دیگر جلو رفتیم. پشت در یک حیاط خیلی بزرگ بود، از حیاط مدرسهٔ ما هم بزرگ‌تر. یک ساختمان بزرگی هم آن‌طرف حیاطش بود بایک‌عالمه پنجره. توی حیاط تور والیبال داشتند، دوتا تیر بسکتبال هم داشتند. یک‌کم دیگر هم رفتیم تو تا آن‌طرف حیاط را ببینیم. بازهم هیچ‌کس توی حیاط‌شان نبود اما یک‌دفعه یکی از بالای پله‌های ساختمان‌بلنده داد زد چه‌کار می‌کنید این‌جا؟ پیرمرده بود، یک قوری آهنی دستش بود و داشت از پله‌ها پایین می‌آمد. من و سحر فرار کردیم و بدوبدو آمدیم بیرون.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب یه دقیقه حرف نزن! و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:یه دقیقه حرف نزن!
موضوع:داستان کوتاه، داستان ایرانی
نویسنده:سارا جمال‌آبادی
انتشارات:نشر چشمه
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۹۳/۱۲/۰۹
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۱.۰۴ مگابایت
شابک:۹۷۸۶۰۰۲۲۹۳۶۲۶
تعداد صفحه‌ها:۱۲۱ صفحه
قیمت کتاب:۴۰۵۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

mahdi
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۱/۰۴

داستان خیلی خوب و جالبیه و کاملا از نگاه بچه ها نوشته شده

۰
Hermione Granger
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۲/۱۱

خوب بود بیشتر برای دهه۶۰ یی ها خوبه

۰
__mohadeseh.b__
۱۳۹۸/۰۵/۲۰

خیلی قشنگ و جالب بود 👌♡ دقت و ظرافت نویسنده قابل تحسینه 👍

۰
کاربر ۱۹۹۵۵۸۵
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۵/۰۷

خیال انگیزی و ساده نویسی داستان حقیقتا باعث پی شه فکر کنم داستان رو خود اون نونهال دوست داشتنی نوشته. از خوندنش لذت بردم

۰
Aida
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۳/۲۸

یه کتاب ساده مخصوص دهه شصتی ها (نوستالژی و تجدید خاطره)😊

۰
مریم
مطمئن نیستم.
۱۳۹۸/۱۲/۲۳

داستان ها و زاویه دید جالبی داشت اما اکثر اوقات مثل اسم کتاب این حس رو داشتم که به شخصیت اصلی داستان بگم فقط یه دقیقه حرف نزن! لحن و ریتم کتاب به شکل صحبت های دائم دخترک بود انگار...بیشتر

۰
tr
۱۳۹۸/۰۲/۰۹

نمونه رو خوندم. خیلی جالب از چشم یه بچه نگاه کرده. مکالماتی که بچه ها میشنون رو هم خوب آورده

۰
Zeina🌸💕
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۷/۱۶

چقدر خوب از زبون یه دختر بچه روایت کرده بودند آدم در ارتباط هر روزش با بچه ها به یک سری ظرافت‌ها دقت نمیکنه مثلا به اینکه همه چیز چقدر در ذهن بچه ها بزرگه

۰
parnian
۱۳۹۸/۰۵/۱۶

خیلی قشنگ بود کیف کردم

۰
محدثه
۱۳۹۸/۰۵/۱۶

خیلی خوبه پیشنهادمیکنم بخونید

۱
dokhtare_paiiz
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۱/۲۸

خیلی قشنگ بود مخصوصا اونجاش که ما رو وارد دنیای کوچک تر ها میکنه تا بتونیم بفهمیم که چه در سرشون میگذره و آشنایی بیشتری باهاشون داشته باشیم من وقتی این کتاب رو خوندم خودم رو جای شخصیت اصلی داستان گذاشتم و...بیشتر

۰
seyed
مطمئن نیستم.
۱۳۹۹/۰۶/۱۸

آدم رو به خاطرات بچگی میبرد ولی کاش که به زبان گفتاری نوشته شده بود، اینطوری حس بهتری میداد

۰
Mary_the_reader
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۱/۱۰

راوی کتاب دختر بچه‌ایه به نام سارا، که توی زمان جنگ ایران و عراق زندگی میکنه و داستانهای جالبی توی هر بخش براش اتفاق می‌افته. بعضی قسمت‌های کتاب واقعا قابل تامل بودن و با توجه به حجم کم کتاب و زیباییِ...بیشتر

۰
☆Mahdiyeh☆
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۶/۰۷

خیلی خوب جالب بود من واقعا لذت بردم به نظر من مناسب برای همه سنین هست😍🌹

۰
باران
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۱/۲۵

کتابی که خاطره های کودکی ما دهه شصتی ها رو حسابی زنده میکنه ....

۰

بریده‌هایی از کتاب

__mohadeseh.b__
۴۳
بلد شدم وقتی هیچ‌کس نیست چه‌جوری خودم را هُل بدهم
mohaddese
۲۴
چرا من را دعوا می‌کنی؟ خودش افتاد. من که دست به کتلت‌ها نزدم. اصلاًمن می‌روم توی اتاق تلویزیون تماشا کنم. تو همه‌اش دعوام می‌کنی، هیچ‌وقت هم نمی‌گذاری بیایم پیش تو بخوابم. تازه هروقت شب‌ها به تو می‌گویم آب بده، آبِ گرم از شیر می‌آوری که خیلی مزهٔ بد بدهد. تازه دیشب هم خوابت برد و هرچی صدات کردم برای من آب نیاوردی
گیسو
۱۳
یکی از ساختمان‌ها خیلی عصبانی شده. هواپیما فرار می‌کند. دوباره از لای جنگل‌ها رد می‌شود. دوباره یکی از ساختمان‌ها بلند می‌شود تا هواپیما را بگیرد. پای ساختمان به استکان چای می‌خورد، استکان روی زمین می‌افتد. چای روی پای ساختمان می‌ریزد و پایش می‌سوزد. ساختمان بلند داد می‌زند، هواپیما فرار می‌کند توی بغل مامانش
مریم
۸
بیچاره حتماً وقتی مُرده خیلی ناراحت شده چون مُرده‌ها نمی‌فهمند آخرِ اوشین چه می‌شود.
مریم
۷
یک پسری بود که اسمش حسنی بود و اصلاً حواس‌اش به کارهایی که می‌کرد نبود.
hilda
۶
دارم آگهی این آقایی را که مُرده و روی دیوار زده‌اند می‌خوانم. اسمش اصغر بوده. بیچاره حتماً وقتی مُرده خیلی ناراحت شده چون مُرده‌ها نمی‌فهمند آخرِ اوشین چه می‌شود.
hilda
۵
من موزهٔ نقاشی دوست ندارم. یادت هستیک‌دفعه یک جاییرفتیم که خرس‌های بزرگ داشت. یک خرس بزرگ سفید هم داشت که دهانش باز بود. کی کشته بودشان؟ با تفنگ کشته بود؟ دست‌هاش این‌جوری توی هوا بود و دهانش باز بود و داشت این‌جوری داد می‌زد... «زشته، نکن این‌جوری قیافه‌تو!» کاری نکردم، خرسی که کشته بودندش این‌جوری بود. دهانش باز مانده بود. دندان‌هاش معلوم بود. دندان‌های خیلی بزرگ و تیزی داشت. خرس‌ها می‌توانند آدم‌ها را بکشند؟ چون می‌خواستندآدمی را بکشند آن‌ها را کشته بودند؟ پس چرا یک آهو را هم کشته بودند؟ یک آهوی بزرگی هم بود که شاخ داشت، یادت هست؟ آهان، گوزن بود، روی یک سنگی ایستاده بود. گردنش هم این‌جوری کج بود، ببین این‌جوری بود... «مثل آدم وایسا... نکن این‌جوری.»
مبرا
۵
«کجا؟» می‌روم حیاط... آقاجی هم توی حیاط است، دارد به درخت‌ها آب می‌دهد. دست به هیچی نمی‌زنم، فقط یک‌کم راه می‌روم. به قیچی آهنی هم که آقاجی لای شاخهٔ درخت‌ها گذاشته دست نمی‌زنم. برگ‌ها را نمی‌چینم، توی خاک خیس باغچه نمی‌روم، با توپ به گل‌ها نمی‌زنم، درِ کوچه را باز نمی‌کنم، به طناب لباس‌ها آویزان نمی‌شوم، لباس‌ها را از روی بند نمی‌کشم، دنبال مرغ‌ها نمی‌کنم.
مریم
۴
هلیا با مامانش بای‌بای می‌کند. باباشان دور زد، فاطیما و هلیا با باباشان رفتند. مامان، همه‌شان را برد! هلیا و محمد و فاطیما، همه را برد. مگه فقط پسرها مال باباشان نیستند؟ چرا دخترها را هم برد؟ مامان... مامان با تواَم... مامان با من قهری؟ برای چی داری گریه می‌کنی؟
Yasin
۲
مامانچرا به رادیوِ بابا گفتی «میراث بمونه»؟ یعنی چی؟ خودت الان به رادیوِ بابا گفتی، خودم شنیدم گفتی «میراث بمونه»، نگفتی؟ پس چی گفتی؟