معرفی و دانلود کتاب قوی سیاه سبز + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب قوی سیاه سبزsubscriptionAvailable

کتاب قوی سیاه سبز

نوع کتاب
۲.۵(از ۴ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
دیوید میچل، آرش خوش صفا
انتشارات: 
نشر روزگار

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب قوی سیاه سبز

«دیوید میچل» رمان‌نویس بریتانیایی است که تا کنون هفت رمان نوشته است و برای دو رمانش «شبح» و «اطلس ابر» نامزد جایزه معتبر ادبی من‌بوکر شده‌است. «قوی سیاه سبز» رمانی است که از شروع تا پایان به سختی می‌شود دست از خواندن آن کشید. داستان از زبان یک پسربچه روایت می‌شود. او با خانواده‌اش در یک روستا زندگی می‌کند و در شروع داستان از اتاق ممنوع خانه‌شان و شغل پدرش که کمی مشکوک است می‌گوید. شخصیت‌های فرعی زیادی در داستان وجود دارند و فضاها و شخصیت‌ها به خوبی توصیف می‌شوند. در قسمتی از کتاب می‌خوانیم: «قارچ‌های پاییزی، توت‌های وحشی کثیف، برگ‌های خش‌خش‌کن، و از آن سوی دیگر، پرنده‌هایی که در دوردست‌های آسمان پرواز می‌کنند، غروب‌های غبارآلود و شب‌های سرد. پاییز چندان فرقی با مرده ندارد. حتی تا به حال توجه نکرده‌بودم که ممکن است تا این حد بیمار باشد. هر روز عصر داد می‌زنم: «من اومدم!» به این امید که شاید مامان یا بابا از چلتنهام یا آکسفورد یا هرجای دیگر زودتر آمده‌باشند خانه. ولی خب هیچ‌وقت خبری نیست.»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب قوی سیاه سبز و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:قوی سیاه سبز
موضوع:رمان، داستان خارجی
نویسنده:دیوید میچل
مترجم:آرش خوش صفا
انتشارات:نشر روزگار
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۹۵/۰۳/۰۱
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۷.۵۲ مگابایت
شابک:‌‫‭۹۷۸۹۶۴۳۷۴۷۵۰۳‬‬
تعداد صفحه‌ها:۷۵۴ صفحه
قیمت کتاب:۷۶۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

کاوه
۱۳۹۷/۰۶/۱۱

یک کتاب خوندنی درباره حال و هوای ۱۳ سالگی از نویسنده کتاب موفق اطلش ابر.

۰
mery
مطمئن نیستم.
۱۴۰۲/۰۱/۲۹

سی صفحه تقریبا خوندم پر از اسامی سخت و پاورقیه و ترجمه اصلا روان نیست.محتوای کتاب هم تا همینجایی ک من خوندم جذاب نبود

۰
samira
۱۳۹۸/۰۲/۰۷

حوصله من را سربرد.

۰

بریده‌هایی از کتاب

samira
۷
یکهو یک تکه لاستیک کهنه یخ‌زده رفت هوا و مورون روی ماتحتش فرود آمد. مورون دل صافی دارد. رو به من گفت: «فکر کنم ضربه مغزی شدم.» «ضربه مغزی مال وقتیه که چیزی بخوره به سرت. البته مگه این که مغرت روی ماتحتت باشه.»
samira
۶
(انسان‌ها هم می‌باید مواظب مهربانی بی‌دلیل بقیه باشند. مهربانی هیچ‌وقت بی‌دلیل نمی‌شود و وقتی هم که دلیل پشت سرش باشد خیلی خوب نیست.)
صیاد
۳
گاهی وقت‌ها آرزو می‌کنم ای کاش دختر بودم. آن‌ها واقعاً خیلی متمدن‌تر از ماها هستند. اما اگر علناً به چنین چیزی اعتراف کنم، روی کمد کتاب‌هایم با دست‌خط خرچنگ‌قورباغه می‌نویسند بدبختِ خاک‌برسر. همین کار را با فلوید چِیسلی کردند وقتی که بو بردند از یوهان سباستین باخ خوشش می‌آید.
صیاد
۳
همه هدف ورزش‌ها و بازی‌ها شرکت کردن و بردن نیست. بلکه در واقع هدف آن‌ها تحقیر دشمنان‌نتان هم هست.
صیاد
۲
یک سطح زیر سطح ما هم بچه‌هایی هستند که اسم‌های مستعارشان خیلی پرت‌وپلاست مثل مورن مورون یا نیکولاس برایِر که اسم مستعارش شورتکی است. پسر بودن درست مثل توی ارتش بودن، سلسله‌مراتب دارد. اگر من گیلبِرت سوئین‌یارد را فقط «سووین‌یارد» صدا بزنم، با لگد می‌آید توی صورتم. یا اگر مورون را جلوی بقیه «دین» صدا کنم، با آب‌روی خودم بازی کرده‌ام
صیاد
۲
این کژدارومریض‌ها را انجام دهد
صیاد
۲
در اتاق بغلی، یک دختر کک‌مکی هم‌سن جولیا روی صندلی چرخ‌دار نشسته بود. یک پا نداشت. شاید اگر می‌شد حتماً لکنت من را با جان‌ودل قبول می‌کرد تا پایش دوباره برگردد سر جایش، فکر کنم شاید اصلاً خوش‌بختی همین فکر به بدبختی دیگران است. این هم یک جور میان‌بُر دوطرفه است. آدم‌ها از فردا صبح به من نگاه می‌کنند و با خودشان فکر می‌کنند، خب، شاید زندگی من سگی باشد، ولی هر چه که هست جای جیسون تیلور نیستم. هر چه باشد دست‌کم می‌توانم مثل آدم حرف بزنم.
samira
۲
در اتاق بغلی، یک دختر کک‌مکی هم‌سن جولیا روی صندلی چرخ‌دار نشسته بود. یک پا نداشت. شاید اگر می‌شد حتماً لکنت من را با جان‌ودل قبول می‌کرد تا پایش دوباره برگردد سر جایش، فکر کنم شاید اصلاً خوش‌بختی همین فکر به بدبختی دیگران است. این هم یک جور میان‌بُر دوطرفه است.
زینب دهقانی
۱
«ضربه مغزی مال وقتیه که چیزی بخوره به سرت. البته مگه این که مغرت روی ماتحتت باشه.» چه حرف‌هایی.
صیاد
۰
اتاق معلم‌ها مثل خدا می‌ماند. وقتی آن‌جا را ببینی درجا می‌میری. کمی جلوتر بود، درش هم نیمه‌باز مانده بود، و دود سیگار هم مثل مه‌های لندنِ زمان جکِ قاتل همه جا را گرفته بود. ولی ما مسیرمان را عوض کردیم و رفتیم سمت انبار نوشت‌افزار. انبار نوشت‌افزار به نوعی سلول نگه‌داری بچه‌های عوضی هم هست. نمی‌دانستم من چه کار کرده بودم. آقای کمپسی گفت: «پنج دقیقه پیش تلفنی به من زده شد در رابطه با جیسون تیلور. از طرف یه آدم خیرخواه.»