با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب قوی سیاه سبز اثر دیوید میچلoff

کتاب قوی سیاه سبز

نویسنده:دیوید میچلمترجم:آرش خوش‌صفاانتشارات:نشر روزگارسال انتشار:۱۳۹۵تعداد صفحه‌ها:۷۵۴ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۳.۰از ۲ رأیخواندن نظرات
انتشاراتنشر روزگار

سال انتشار۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها۷۵۴ صفحه

دسته‌بندی
رمان۱ مورد دیگر

معرفی کتاب قوی سیاه سبز

«دیوید میچل» رمان‌نویس بریتانیایی است که تا کنون هفت رمان نوشته است و برای دو رمانش «شبح» و «اطلس ابر» نامزد جایزه معتبر ادبی من‌بوکر شده‌است. «قوی سیاه سبز» رمانی است که از شروع تا پایان به سختی می‌شود دست از خواندن آن کشید. داستان از زبان یک پسربچه روایت می‌شود. او با خانواده‌اش در یک روستا زندگی می‌کند و در شروع داستان از اتاق ممنوع خانه‌شان و شغل پدرش که کمی مشکوک است می‌گوید. شخصیت‌های فرعی زیادی در داستان وجود دارند و فضاها و شخصیت‌ها به خوبی توصیف می‌شوند. در قسمتی از کتاب می‌خوانیم: «قارچ‌های پاییزی، توت‌های وحشی کثیف، برگ‌های خش‌خش‌کن، و از آن سوی دیگر، پرنده‌هایی که در دوردست‌های آسمان پرواز می‌کنند، غروب‌های غبارآلود و شب‌های سرد. پاییز چندان فرقی با مرده ندارد. حتی تا به حال توجه نکرده‌بودم که ممکن است تا این حد بیمار باشد. هر روز عصر داد می‌زنم: «من اومدم!» به این امید که شاید مامان یا بابا از چلتنهام یا آکسفورد یا هرجای دیگر زودتر آمده‌باشند خانه. ولی خب هیچ‌وقت خبری نیست.»

نظرات کاربران

کاوه
۱۳۹۷/۰۶/۱۱

یک کتاب خوندنی درباره حال و هوای ۱۳ سالگی از نویسنده کتاب موفق اطلش ابر.

samira
۱۳۹۸/۰۲/۰۷

حوصله من را سربرد.

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۱۲)
یکهو یک تکه لاستیک کهنه یخ‌زده رفت هوا و مورون روی ماتحتش فرود آمد. مورون دل صافی دارد. رو به من گفت: «فکر کنم ضربه مغزی شدم.» «ضربه مغزی مال وقتیه که چیزی بخوره به سرت. البته مگه این که مغرت روی ماتحتت باشه.»
samira
(انسان‌ها هم می‌باید مواظب مهربانی بی‌دلیل بقیه باشند. مهربانی هیچ‌وقت بی‌دلیل نمی‌شود و وقتی هم که دلیل پشت سرش باشد خیلی خوب نیست.)
samira
همه هدف ورزش‌ها و بازی‌ها شرکت کردن و بردن نیست. بلکه در واقع هدف آن‌ها تحقیر دشمنان‌نتان هم هست.
صیاد
گاهی وقت‌ها آرزو می‌کنم ای کاش دختر بودم. آن‌ها واقعاً خیلی متمدن‌تر از ماها هستند. اما اگر علناً به چنین چیزی اعتراف کنم، روی کمد کتاب‌هایم با دست‌خط خرچنگ‌قورباغه می‌نویسند بدبختِ خاک‌برسر. همین کار را با فلوید چِیسلی کردند وقتی که بو بردند از یوهان سباستین باخ خوشش می‌آید.
صیاد
در اتاق بغلی، یک دختر کک‌مکی هم‌سن جولیا روی صندلی چرخ‌دار نشسته بود. یک پا نداشت. شاید اگر می‌شد حتماً لکنت من را با جان‌ودل قبول می‌کرد تا پایش دوباره برگردد سر جایش، فکر کنم شاید اصلاً خوش‌بختی همین فکر به بدبختی دیگران است. این هم یک جور میان‌بُر دوطرفه است.
samira
در اتاق بغلی، یک دختر کک‌مکی هم‌سن جولیا روی صندلی چرخ‌دار نشسته بود. یک پا نداشت. شاید اگر می‌شد حتماً لکنت من را با جان‌ودل قبول می‌کرد تا پایش دوباره برگردد سر جایش، فکر کنم شاید اصلاً خوش‌بختی همین فکر به بدبختی دیگران است. این هم یک جور میان‌بُر دوطرفه است. آدم‌ها از فردا صبح به من نگاه می‌کنند و با خودشان فکر می‌کنند، خب، شاید زندگی من سگی باشد، ولی هر چه که هست جای جیسون تیلور نیستم. هر چه باشد دست‌کم می‌توانم مثل آدم حرف بزنم.
صیاد
یک سطح زیر سطح ما هم بچه‌هایی هستند که اسم‌های مستعارشان خیلی پرت‌وپلاست مثل مورن مورون یا نیکولاس برایِر که اسم مستعارش شورتکی است. پسر بودن درست مثل توی ارتش بودن، سلسله‌مراتب دارد. اگر من گیلبِرت سوئین‌یارد را فقط «سووین‌یارد» صدا بزنم، با لگد می‌آید توی صورتم. یا اگر مورون را جلوی بقیه «دین» صدا کنم، با آب‌روی خودم بازی کرده‌ام
صیاد
این کژدارومریض‌ها را انجام دهد
صیاد
پرسیده بودم که دوست نداشتن جوانه چه ربطی به "غرغرهای نوجوانانه" داشت. ولی مامان هشدار داد که ادای بچه‌مدرسه‌ای‌های کوچولوی باهوش را درنیاورم. می‌بایست خفه می‌شدم، ولی به او گفتم که بابا هیچ‌وقت او را مجبور نمی‌کرد طالبی بخورد (مامان از طالبی متنفر است) و او هم هیچ‌وقت بابا را مجبور نمی‌کند سیر بخورد (بابا از سیر متنفر است). از کوره در رفت و مرا فرستاد توی اتاقم. وقتی هم که بابا برگشت، مجبور شدم یک سخن‌رانی با موضوع گستاخی از او بشنوم. و در ضمن آن هفته خبری از پول تو جیبی هم نبود. بنابراین، آن روز ناهار، جوانه‌ها را خرد کردم و با یک خروار سس گوجه‌فرنگی دادم‌شان پایین.
صیاد
راس ویلکاکس چرخید سمت ما. یک پُک طولانی به سیگارش زد، استاد قیافه گرفتن بود. «اگه وینستون چرچیل نبود الان همه‌تون آلمانی حرف می‌زدید.»
صیاد