
کتاب کنیزکان عمارت ملک خانی
معرفی کتاب کنیزکان عمارت ملک خانی
کتاب کنیزکان عمارت ملکخانی نوشتهی بلقیس سلیمانی روایتی است از یک طایفهی ریشهدار در گوران و عمارت بزرگ و پررمزوراز آنها. گروه انتشاراتی ققنوس آن را منتشر کرده است. این کتاب در قالب داستانی چندنسلی، زندگی خانوادهی ملکخانی، مناسبات قدرت، سنت، مذهب، عشق، انقلاب و جنگ را در هم میآمیزد و از دل یک عمارت، تصویری از جامعهای در حال دگرگونی نشان میدهد. محور روایت، دختر جوانی به نام ساره و رابطهی او با برادر انقلابیاش اردلان، کلفت خانهزاد سلطنت و دیگر اعضای طایفه است. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب کنیزکان عمارت ملک خانی
کتاب کنیزکان عمارت ملکخانی داستانی است که در مرکز آن عمارت بزرگ طایفهی ملکخانی و درخت گردوی پیرِ حیاطباغ قرار دارد؛ درختی که ارت و اجاق سیصدسالهی طایفه به شمار میآید و همهی آیینها، سوگواریها، ختنهسورانها، روضهها و حتی نماز عید قربان زیر سایهی آن شکل میگیرد. بلقیس سلیمانی در این کتاب با تکیهبر جزئیات زندگی روزمره، آیینهای مذهبی و مناسبات خویشاوندی، تاریخ یک خانواده را در بستر انقلاب، جنگ و تغییرات اجتماعی روایت کرده است. در کتاب کنیزکان عمارت ملکخانی، روایت از مرگ مشکوک اردلان، پسر ارشد ملکاحمد، آغاز میشود؛ جوانی کمونیست که در تهران کشته شده و تنها یادگارش، نوزادی پنجماهه به نام آزاده، به عمارت بازمیگردد. ساره، دختر سوم خانواده و دانشجوی مامایی در شیراز، ناگهان در نقش مادری ناخواسته برای این کودک قرار میگیرد و در عینحال با سوگ برادر، فشارهای طایفه، عشق ناتمامش به ناصر و نفرت عمیقش از سلطنت دستوپنجه نرم میکند. کتاب کنیزکان عمارت ملکخانی در فصلهایی با عنوان تکرارشوندهی «کی خوابه، کی بیدار؟ همه خوابن غیر از خاله سپیتک» پیش میرود و هر بار به گذشته و حال طایفه سرک میکشد؛ از اوسنههای شبانهی سلطنت و قصهی خاله سپیتک تا فاجعهی زایمان تورانخانم، ختنهسورانهای جمعی، روضههای زیر گردو، انقلاب فرهنگی دانشگاهها و حضور نیروهای امنیتی در گوران. این کتاب با تمرکز بر زنان، بهویژه ساره، تورانخانم و سلطنت، نشان میدهد چگونه بدن، زندگی و سرنوشت آنها زیر سایهی مردان، سنت و سیاست شکل میگیرد و درعینحال هرکدام راهی برای بقا و مقاومت پیدا میکنند.
خلاصه داستان کنیزکان عمارت ملک خانی
کنیزکان عمارت ملکخانی داستان خانوادهای است که همهچیزشان به عمارت و درخت گردوی پیر گره خورده است. با مرگ اردلان، پسر ارشد و کمونیست خانواده، طایفه در سوگ فرو میرود و تنها یادگار او، نوزادی تبدار به نام آزاده، به عمارت آورده میشود. ساره، دختر سوم ملکاحمد، که از کودکی توان گریهکردن نداشته و حالا دانشجوی مامایی است، ناگهان مسئول نگهداری از این کودک میشود. در دل این ماجرا، کتاب کنیزکان عمارت ملکخانی به گذشتهی طایفه برمیگردد: به زایمان فاجعهبار تورانخانم به دست قابلهی پیر، قدرتگیری سلطنتِ کلفت خانهزاد، ختنهسورانهای جمعی، روضهها و تعزیهها، و نیز انقلاب، جنگ، احضارها و بازجوییها. ساره میان عشق خاموشش به ناصر، خشمش نسبت به سلطنت، مسئولیتش در قبال آزاده و رؤیای بازگشت به دانشگاه شیراز گرفتار است و در این میان، پرسش «کی خوابه، کی بیدار؟» مثل refrainی قدیمی، مرز بیداری و غفلت را در زندگی همهی آنها یادآوری میکند.
چرا باید کتاب کنیزکان عمارت ملک خانی را بخوانیم؟
کنیزکان عمارت ملکخانی تصویری نزدیک و ملموس از درهمتنیدگی خانواده، سنت، مذهب، سیاست و بدن زنان ارائه کرده است. این کتاب از دل یک عمارت و یک طایفه، تغییرات یک دورهی پرتلاطم را نشان میدهد و رابطههای پیچیدهی میان کلفت و خانم، پدر و فرزند، خواهر و برادر و عاشق و معشوق را بهخوبی میکاود. خواندن آن برای فهم سازوکار قدرت در مقیاس خانواده جذاب است.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن این کتاب به علاقهمندان داستانهای خانوادگی چندنسلی، کسانی که به روایتهای زنمحور از زندگی در طایفهها و شهرهای کوچک توجه دارند و خوانندگانی که میخواهند تأثیر انقلاب، جنگ و مذهب را در زندگی روزمرهی یک خانواده دنبال کنند پیشنهاد میشود.
بخشی از کتاب کنیزکان عمارت ملک خانی
«ساره نگاه میکند به رنگوروی زرد و چشمهای بستهٔ مادرش که پف کردهاند و موهای خاکستریاش که خیلی کم به خود حنا میدیدند تا پیش از این و محال است از این به بعد هم ببینند، همانطور که صورتش را از حالا به بعد دست هیچ مشاطهای لمس نخواهد کرد. پیش از این هم چه میشد که صفورای مشاطه دستی در صورتش میبرد در عروسی و ختنهسوران، ولیمه و بلهبران اقوام نزدیک خودش و ملکاحمد. و حالا زن داغدیده میخزد در خودش و سلطنت میشود فرمانروای بلامنازع خانهٔ درندشتِ بزرگ طایفهٔ ملکخانی. ساره همیشه بین مادرش و عمه یا خالههایش مینشیند. این چیزی نیست که سلطنت بخواهد، چیزی است که ساره خودش انتخاب میکند. بچه که بود، گاهی صبح زود سلطنت رختخواب را از رویش میکشید و داد میزد: «خاله سپیتک، پاشو. پاشو شاشوی نکبت.» ساره اینجور وقتها معمولاً بیدار بود اما خودش را به خواب میزد. از بوی شاش و خیسی تشک و لباسهایش میفهمید باید خودش را به خواب بزند تا سلطنت بیاید و رختخواب را از رویش بکشد. اگر روزی سلطنت نبود، که گاهی پیش میآمد، میماند تا مادرش بیدارش کند. دل و جرئتش را نداشت که خودش بلند شود، تشکش را ببرد حیاط و بیندازد روی تنهٔ گردوی پیر یا چنگ بادامِ شکسته، جانش را هم نداشت. تشک سنگین بود و پنبهای. لباسش را هم نمیتوانست عوض کند، لباسهایش را سلطنت با نظم خاصی داخل چمدان چدنیاش میچید، شلوارها یک سو، پیراهنها سوی دیگر. میترسید آن نظم و ترتیب حسابشده و دقیق را به هم بزند. زده بود پیش از این و پکوپهلویش سیاه شده بود از نیشگونهای سلطنت.»
حجم
۲۲۷٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۴۰ صفحه
حجم
۲۲۷٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۴۰ صفحه