معرفی و دانلود کتاب پسری به نام دردسر + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب پسری به نام دردسرsubscriptionAvailable

کتاب پسری به نام دردسر

نوع کتاب
۴.۱ امتیاز(از ۱۹ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب پسری به نام دردسر

«پسری به نام دردسر» نام داستانی برای نوجوانان به قلم نویسنده آمریکایی، جری اسپینلی (-۱۹۴۱) است.

پسری به نام «جان پاتریک کوگان» که همه او را به دلیل شیطنت‌هایش، «دردسر» صدا می‌کنند با پسری هم‌سن و سال خودش که در برخورد اول به نظر «مسخره با قیافه‌ای ابلهانه» می‌آید، آشنا می‌شود و این آشنایی به دوستی می‌انجامد و...

اسپینلی برای این‌کتاب، نامزد دریافت جایزه ملی کتاب سال آمریکا، و برنده مدال افتخار نیوبری شده‌است. این اثر، همچنین برگزیده انجمن ادبی ALA و کتاب سال پابلیشرز ویکلی نیز می‌باشد.

در ابتدای اثر نوشته شده‌است: «به یاد همهٔ آن دیوارهایی که در کودکی از آن‌ها بالا نرفته‌ایم»:

هنوز اولین باری که او را دیدم، یادم هست. تابستان قبل از کلاس اول بود؛ هفت سال پیش...

یک روز آفتابی تابستان بود. من توی محوطه جلوی خانه، با بیلچهٔ قرمزم، مشغول کندن زمین بودم. یک دفعه صدایی مثل سوت شنیدم. سرم را بلند کردم. بله، صدای سوت بود. یک پسر مسخره، با قیافه‌ای ابلهانه، در پیاده‌رو قدم می‌زد و برای خودش سوت می‌زد. طوری راه می‌رفت که انگار کل محله مال او بود! دست‌هایش را توی جیب‌هایش کرده بود و شلنگ تخته می‌انداخت و همان‌طور که یک آهنگ شاد و مضحک را با سوت می‌زد، بِروبِر، خانه‌ها را تماشا می‌کرد. یک دکمهٔ خیلی بزرگ هم روی لباسش وصل کرده بود که تقریبآ نصف سینه‌اش را پوشانده بود. البته نه این که فکر کنید دکمه خیلی بزرگ بود، نه، سینه او آن‌قدر لاغرمُردنی و نی‌قلیان بود که هر چیز دیگری هم بود، همین‌طور سینه‌اش را می‌پوشاند.

بعد در همان حالی که با آن دکمهٔ بزرگ، سوت زنان قدم می‌زد و به خانه‌ها نگاه می‌کرد، به طرف من... یعنی به طرف محوطهٔ من آمد! نمی‌دانم چرا یک دفعه تصمیم گرفتم کاری بکنم. انگار صدایی از آسمان توی مغزم فرود آمد و گفت: «نذار این بچه پررو بیاد این جا!»

مثل فشنگ، از جلوی سوراخی که داشتم آن را می‌کندم پریدم و جلوی پسربچهٔ تازه‌وارد سبز شدم. او چه کار کرد؟... نیشش را تا بناگوش باز کرد و گفت: «صبح بخیر. من همسایهٔ جدید شما هستم. اسم من «پن وب» است؛ اسم تو چیه؟!»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب پسری به نام دردسر و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتابپسری به نام دردسر
عنوان در زبان مبدأCrash
موضوعداستان کودک و نوجوانان
نویسندهجری اسپینلی
مترجمحبیب گوهری‌راد، مهدیه (باران) محمداصغری
انتشاراتنکوراد
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۸۷/۰۷/۰۷
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۳.۲۵ مگابایت
شابک۹۷۸۹۶۴۹۶۰۲۷۱۴
تعداد صفحه‌ها۲۰۴ صفحه
قیمت کتاب۵۵۰۰۰ تومان
برچسبداستان آمریکایی، کمپین دنیای قشنگ تو - ۹۸، کمپین دنیای قشنگ تو - ۹۹

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

آلیس در سرزمین نجایب
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۷/۲۳

جری اسپینلی عزیز و دوست داشتنی من! دردسر نام پسربچه‌ی شیطون و پرانرژیه که دست بر قضا با یه پسر عجیب به اسم وب دوست می‌شه. وب که طرفدار صلحه، گیاهخواره و بسیار بسیار مهربون! داستان حول رشد شخصیتی کرش می‌چرخه. ------- زمانی...بیشتر

۰
Hana
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۸/۱۸

خیلی جالب و قشنگ بود.

۰
کتاب_باز
۱۳۹۸/۰۱/۱۰

کتابی روان و روایت زندگی یه پسر ملقب به دردسر منو از بس درگیر خودش کرد که چند ساعته خوندمش👏

۰
Alireza Darani
۱۳۹۷/۰۷/۲۴

خوب بود

۰
G.H.M
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۸/۲۹

عااللللللللییلالییا

۰
ن. عادل
۱۳۹۸/۰۴/۰۴

بزرگ شدن یک پسر رو بخونید!

۱
سياه مشق
۱۳۹۶/۱۱/۱۴

کسی این کتابو نخونده؟ چطوره بخرم؟

۳
نیمه ی نخود
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۱۲/۱۲

خیلی جالب بود و برای اعصابم در این روزها مفید.

۰
winchester
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۰۱/۲۷

کتابش نقطه اوج و فرودی نداشت، روال معمولی بود اما بامزه بود.

۰
Farhan
۱۳۹۷/۰۳/۲۱

خوبه

۰
شکوه
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۱۱/۰۴

این کتاب خیلی منو احساساتی کرد. کتاب ساده ای بود، پیچ و خمی نداشت، اما وختی تمومش کردم خوشحال بودم. پایان خوبی داشت

۰
M ، A
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۷/۱۷

قشنگه ❤❤از اون داستان هاست که اگه شروع کنی باید تا آخرش بخونی🤩🤩🤩😍😍😍😍

۰

بریده‌هایی از کتاب

اِیْ اِچْ|
۵۸
امروز اولین روز مدرسه بود؛ دوم راهنمایی. هنوز پانزده دقیقه به خوردن زنگ مانده بود، اما همهٔ بچه‌ها در مدرسه بودند. معمولا روز اول همه هیجان‌زده‌اند و زود به مدرسه می‌آیند، اما یک علت مهم‌تر هم وجود دارد، آن هم فضولی کردن است؛ مثلا این که ببینند دوستانشان بعد از تابستان چه شکلی شده‌اند.
کتاب_باز
۴
نقاشی هست که با نقاشی‌های دیگه فرق داره...» گفتم: «چی؟» - «من برای این نقاشی، مدل نداشتم.» - «نداشتی؟» - «نه، من حتی این نقاشی رو از روی عکس اون هم نکشیدم.» - «مگه می‌شه؟» مادرم خودش را به اسکوتر چسباند و گفت: «آره... من این نقاشی رو ذهنی کشیدم. اون روزها، اون همیشه بیرون از خونه بود، واسه همین یک بار وقتی دیدمش، اون‌قدر بهش نگاه کردم که تصویرش توی ذهنم حک شد. خیلی می‌ترسیدم که نکنه یادم بره... اما وقتی اینو می‌کشیدم، اون قدر تصویرش توی ذهنم واضح بود که انگار روبروی من ایستاده بود.» بعد گوش اسکوتر را از پشت بوسید و گفت: «مگه نه بابا؟»
Parinaz
۴
یک بار وقتی دیدمش، اون‌قدر بهش نگاه کردم که تصویرش توی ذهنم حک شد.
شلاله
۲
یادم هست یک بار که من و ابی بچه بودیم، به ما گفت که فروشگاه بوقلمون‌هایش را تمام کرده و امسال مجبوریم به جای بوقلمون، کرکس بخوریم! ابی باورش شد و آن قدر داد و فریاد کرد تا مجبور شدند واقعیت را به او بگویند. امسال، به ابی گفت که این بوقلمون، بدون گوشت است و از دانه‌های گیاهی سویا درست شده است، اما ابی باور نکرد و لب به غذا نزد.
همچنان خواهم خواند...
۰
اسکوتر همیشه قصهٔ حیوان خانگی‌اش «اُلی» را برای ما تعریف می‌کند. اُلی، یک اختاپوس یک پا است! اسکوتر او را در ساحل یونان پیدا کرده؛ اول فکر می‌کرد که شاید یک مار حامله است که شکم‌اش باد کرده، اما بعد فهمیده که او یک اختاپوس است که هفت تا از پاهایش را موقع جنگیدن با یک حیوان دیگر از دست داده است. اختاپوس بیچاره، تک و تنها، روی شن‌ها افتاده بوده و سعی می‌کرده که یک صدف خوراکی را باز کند.
همچنان خواهم خواند...
۰
مادر: «دیگه حق نداری از خونه بری بیرون و بولدوزر رو متوقف کنی!» ابی: «آخه چرا؟» مادر: «دلیل‌اش مهم نیست... تو فقط ده سالته، همین دلیل خوبیه.» ابی: «من ده سال و سه ماهمه!» - «مسخره بازی در نیار دختر!» - «شما نمی‌خواین زمین رو نجات بدین؟» - «من فقط می‌خوام بچه‌هام زندگی خوب و راحتی داشته باشن. همین.» - «خب من هم می‌خوام یه دنیای خوب واسه بچه‌هام بسازم!»
همچنان خواهم خواند...
۰
«بابا... بابا... تو اشتباه می‌کنی. علف‌های هرز اصلا علف‌های بدی نیستن، اونا اصلا هرز نیستن، اونا هم گل و گیاه‌اند، مثل گل‌های نرگس و اونای دیگه. اونا هم حق دارن زندگی کنن... تو خوشت میاد که یه ماشین بیاد و روی تو سم بریزه؟... اون هم فقط به خاطر این که یک نفر دیگه فکر کرده که تو علف هرزی؟» بعد از آن، صدای پاهای پدر را شنیدم که به طبقهٔ پایین رفت. فکر کنم تسلیم شده بود.