نقاشی هست که با نقاشیهای دیگه فرق داره...»
گفتم: «چی؟»
- «من برای این نقاشی، مدل نداشتم.»
- «نداشتی؟»
- «نه، من حتی این نقاشی رو از روی عکس اون هم نکشیدم.»
- «مگه میشه؟»
مادرم خودش را به اسکوتر چسباند و گفت: «آره... من این نقاشی رو ذهنی کشیدم. اون روزها، اون همیشه بیرون از خونه بود، واسه همین یک بار وقتی دیدمش، اونقدر بهش نگاه کردم که تصویرش توی ذهنم حک شد. خیلی میترسیدم که نکنه یادم بره... اما وقتی اینو میکشیدم، اون قدر تصویرش توی ذهنم واضح بود که انگار روبروی من ایستاده بود.»
بعد گوش اسکوتر را از پشت بوسید و گفت: «مگه نه بابا؟»