
کتاب زندانی
معرفی کتاب زندانی
کتاب زندانی نوشتهی فریدا مک فادن با ترجمهی رفیع رفیعی صفایی و انتشار نشر نون، رمانی معمایی و روانشناختی است که در بستر یک زندان فوقامنیتی روایت میشود. داستان حول محور بروک سالیوان، پرستار متخصصی که بهتازگی شغلی در درمانگاه زندان رِیکِر در شمال نیویورک پذیرفته، شکل میگیرد. او بهعنوان مادری تنها و با گذشتهای پر از راز، ناخواسته وارد محیطی میشود که نهتنها با چالشهای حرفهای و انسانی روبهروست، بلکه گذشتهی شخصیاش نیز دوباره به سراغش میآید. روایت کتاب با رفتوبرگشتهای زمانی میان گذشته و حال، لایههای پنهان شخصیتها و روابط پیچیدهشان را آشکار میکند. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب زندانی
کتاب زندانی اثر فریدا مک فادن، داستانی معمایی و پرتنش را در فضایی بسته و پر از اضطراب روایت میکند. این رمان با محوریت شخصیت بروک سالیوان، پرستار متخصصی که بهتازگی در زندان فوقامنیتی رِیکِر مشغول به کار شده، پیش میرود. نویسنده با بهرهگیری از دو خط زمانی موازی، گذشتهی بروک و رابطهی پیچیدهاش با شین نلسون ــ یکی از زندانیان کنونی ــ را بهتدریج آشکار میکند. ساختار کتاب بر پایهی فصلهایی است که میان زمان حال و یازده سال پیش جابهجا میشوند و بهاینترتیب، لایههای پنهان شخصیتها و رازهای سرکوبشدهی آنها را بهمرور نمایان میسازد. مک فادن با فضاسازی دقیق محیط زندان، روابط میان کارکنان، زندانیان و چالشهای اخلاقی و روانی کار در چنین محیطی را به تصویر کشیده است. در کنار روایت اصلی، دغدغههای بروک بهعنوان مادری تنها، تلاش برای شروعی تازه و مواجهه با گذشتهای که هنوز سایهاش را بر زندگی او انداخته، بخش مهمی از فضای داستان را شکل میدهد. این کتاب با ترکیب عناصر معمایی، روانشناختی و اجتماعی، تصویری چندوجهی از انسانهایی ارائه میدهد که در شرایطی غیرعادی، ناچار به انتخاب و مواجهه با حقیقت میشوند.
خلاصه داستان زندانی
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند! داستان زندانی با ورود بروک سالیوان به زندان رِیکِر آغاز میشود؛ جایی که او بهعنوان پرستار متخصص در درمانگاه زندان مشغول به کار میشود. بروک زنی جوان و مادر یک پسر دهساله است که پس از مرگ والدینش به شهر کودکی خود بازگشته و با گذشتهای پر از زخم و راز دستوپنجه نرم میکند. او در همان روزهای نخست کار، با فضای سرد و بیروح زندان، قوانین سختگیرانه و روابط خشک میان کارکنان و زندانیان روبهرو میشود. در همین حین، گذشتهی بروک بهتدریج آشکار میشود: رابطهی عاشقانه و پرتنش او با شین نلسون، پسری که زمانی دوستش داشت و حالا به جرم قتل در همین زندان محکوم به حبس ابد است. روایت با رفتوبرگشت میان زمان حال و یازده سال پیش، شکل میگیرد و نشان میدهد چگونه انتخابهای نوجوانی بروک، زندگی او را برای همیشه تغییر داده است. در زمان حال، بروک ناچار میشود با شین روبهرو شود؛ مردی که متهم است قصد جان او را داشته و حالا ادعا میکند بیگناه است. در این میان، بروک با چالشهای حرفهای، اخلاقی و عاطفی متعددی مواجه میشود: از مراقبت از زندانیان با شرایط دشوار تا تلاش برای محافظت از پسرش در برابر آسیبهای گذشته و حال. داستان با تعلیق، ابهام و افشای تدریجی حقیقت، خواننده را درگیر این سؤال میکند که واقعاً چه کسی قربانی و چه کسی مقصر است.
چرا باید کتاب زندانی را بخوانیم؟
کتاب زندانی با فضاسازی منحصربهفرد و روایت چندلایه، تجربهای متفاوت از داستانهای معمایی و روانشناختی ارائه میدهد. این رمان نهتنها به روابط پیچیدهی انسانی در محیطی بسته و پرتنش میپردازد، بلکه با رفتوبرگشتهای زمانی، لایههای پنهان شخصیتها و تأثیر تصمیمهای گذشته بر زندگی امروز را بهخوبی نشان میدهد. نویسنده با خلق شخصیتهایی باورپذیر و موقعیتهایی که مرز میان قربانی و مجرم را مبهم میکند، مخاطب را به تفکر دربارهی قضاوت، حقیقت و بخشش وامیدارد. همچنین، پرداختن به دغدغههای یک مادر تنها، چالشهای شغلی در محیطی مردانه و مواجهه با گذشتهای حلنشده، این کتاب را برای کسانی که به داستانهای شخصیتمحور و پرتعلیق علاقه دارند، جذاب میکند.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن این کتاب به علاقهمندان رمانهای معمایی، روانشناختی و داستانهایی با محوریت روابط پیچیده انسانی پیشنهاد میشود. همچنین به کسانی که دغدغههایی مانند مواجهه با گذشته، چالشهای شغلی در محیطهای دشوار یا روابط خانوادگی و رازهای سرکوبشده دارند، توصیه میشود.
بخشی از کتاب زندانی
«همینکه درهای زندان با صدای مهیبی پشتسرم بسته میشود، به همۀ تصمیمهایی که در طول زندگیام گرفتهام شک میکنم. قطعاً دوست ندارم اینجا باشم. شرط میبندم هیچکس دلش نمیخواهد در یک زندان فوقامنیتی باشد. اگر پای کسی به این چهاردیواری باز شده باشد، حتماً در مسیر زندگیاش انتخابهای اشتباهی کرده است. و من قطعاً یکی از آنها هستم. «اسمتون؟» زنی با یونیفرم آبی افسران زندان از پشت شیشۀ ورودی به من زل زده است. نگاهش بیروح و خسته به نظر میرسد و انگار او هم بهاندازۀ من از بودن در اینجا بیزار است. گلویم را صاف میکنم و میگویم: «بروک سالیوان. من... قرار بود با خانم دوروتی کونتز ملاقات کنم.» زن بدون هیچ واکنشی نگاهی به برگههای روی تختهشاسیاش میاندازد و فهرست را وارسی میکند. انگار اصلاً نشنیده من چه گفتم یا اهمیتی برایش ندارد. نگاهی به پشتسرم میاندازم. سالن انتظار کوچک و خالی است. فقط پیرمردی چروکیده روی یکی از صندلیهای پلاستیکی نشسته و با آرامش روزنامه میخواند. انگار در زندان نیست، بلکه در اتوبوس نشسته است. گویی اصلاً متوجه نیست که دورتادورمان حصارهای سیمخاردار و برجکهای نگهبانی غولپیکر قرار دارد. چند دقیقهای میگذرد تا اینکه صدای وزوز بلندی در اتاق میپیچد. از شدت صدا از جا میپرم و یک قدم عقب میروم. دری با میلههای قرمز بهآرامی در سمت راستم باز میشود و راهرویی طولانی و کمنور را پیش پایم نمایان میکند. پاهایم به زمین میچسبد و در همان حال به انتهای راهرو خیره میشوم. «باید... باید برم تو؟» زن بدون هیچ تغییری در حالت چهرهاش میگوید: «آره، برو. بازرسی امنیتی اون تهِ راهروئه.»
حجم
۲۶۰٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۷۶ صفحه
حجم
۲۶۰٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۷۶ صفحه