
بریدههایی از کتاب زندانی
۳٫۵
(۱۴۰)
گاهی آدمها دقیقاً همان کاری را میکنند که از آنها انتظار داری، اما بااینحال بازهم ناامیدت میکنند.
آوا~
مشکل بزرگترِ بزرگ شدن بچهها همین است: خیلی خوب میفهمند چه وقت دارید دروغ میگویید.
eloohii
میخندم و میگویم: «خوشحالم که یکی از ما توی آموزش ریاضی به بچههای دهساله استعداد داره.»
میگوید: «حس بدی نداشته باش. بهجاش تو خوشگلی.»
Lilith
اگر کسی واقعاً بخواهد پیدایتان کند، همیشه راهی پیدا میکند.
راضیـه🌱
هرچی باشه، من برای مادرم هر کاری میکنم.
زیلانـ
واقعاً نمیفهمم چطور ممکن است آدم کسی را اینقدر دوست داشته باشد و درعینحال مدام دلت بخواهد خفهاش کند.
Lisa
گلوله به سینهاش خورده است. رنگ از صورتش پریده و زندگیاش همچون رودی کوچک به بیرون میریزد و دایرهای سرخ را روی برفهای اطرافش شکل میدهد.
hmid10
گاهی آدمها دقیقاً همان کاری را میکنند که از آنها انتظار داری، اما بااینحال بازهم ناامیدت میکنند.
فرفری موی غزلساز
بهتزده میپرسم: «شما از کجا میدونین؟!»
سلاح را بهسمتم تکان میدهد. «میدونم، چون من چلسی رو با چاقو زدم.»
تمام بدنم از حیرت بیحس میشود.
چی؟!
Lilith
گاهی آدمها دقیقاً همان کاری را میکنند که از آنها انتظار داری، اما بااینحال بازهم ناامیدت میکنند.
راضیـه🌱
تنها کسی که در این اطراف حضور دارد نگهبانی است که او را کمی میشناسم و بیرون در نشسته و مشغول خواندن یک رمان قطور است. وقتی وارد میشوم، سری رو به من تکان میدهد و بعد دوباره سراغ کتابش برمیگردد. نگاهی به جلد کتاب میاندازم: موبی دیک.
eloohii
میگویم: «جاش، خواهش میکنم گریه نکن.»
«تو خودت هم داری گریه میکنی.»
Lilith
دارم میمیرم.
گردنبند دانهبرفی عزیزم، همان که در هفت سال گذشته هر روز به گردنم انداختهام، راه نفسم را بسته است. انگشتانی قوی آن را محکم میکشند و درحالیکه برای هوا تقلا میکنم، نایم را میفشارند.
سعی میکنم کلماتی را ادا کنم، اما نفسی برای گفتنش ندارم. «خواهش میکنم...»
او مرا خواهد کشت. تیم میخواهد مرا با گردنبندی خفه کند که خودش برای تولد دهسالگیام خریده. چه طنز تلخی.
اما بعد بویی را در هوا حس میکنم: عطری آشنا که از همین مرد به مشامم میرسد.
Lilith
«مامان، چند تا اجازه دارم بخورم؟»
میگویم: «اِم، یکی...»
با ناامیدی میگوید: «یکی؟ همین؟»
«باشه... دو تا، فکر کنم.»
«ولی اگه کوچیک باشن، چی؟»
اوه خدای من. اگر همین حالا از اینجا برود، اجازه میدهم کل جعبه را بخورد.
میگویم: «اگه کوچیک بودن، سه تا بخور.»
«هورا!»
Lilith
انگشت آقای فنینگ شکسته است.
Lilith
گاهی آدمها دقیقاً همان کاری را میکنند که از آنها انتظار داری، اما بااینحال بازهم ناامیدت میکنند.
x
قرار است از بیمارانم دفاع کنم، زیرا آنها هم انساناند و برخلاف چیزی که دوروتی فکر میکند، شایستۀ آن هستند که با احترام با آنها رفتار شود.
دختر کتابدوست
درد او را طوری احساس میکنم که انگار درد خودم است.
N.N
شنیدهام وقتی وارد زندان شوی، بیرون آمدن از آن سخت است. شاید این موضوع برای کارکنانش هم صدق کند.
فرفری موی غزلساز
بدترین چیز دربارۀ بازگشت به شهری که در آن بزرگ شدهام همین است: گاهی آدمها هنوز مرا میشناسند.
فرفری موی غزلساز
بعد از او چلسی به شین نگاه میکند که چشمانش حالتی شیشهای پیدا کرده است. شین میگوید: «پیدا میکنیم کی این کار رو باهات کرده، رفیق. و کاری میکنیم که به سزای عملش برسه.»
Lilith
«تو کل اون مدت بیرون تنها بودی. شاید کار تو بوده! از پنجره پریدی تو و وقتی ما پایین بودیم، اون رو کشتی!»
«بیخیال بابا! اینجا طبقۀ دومه! مگه من مرد عنکبوتیام؟»
Lilith
مشکل بزرگترِ بزرگ شدن بچهها همین است: خیلی خوب میفهمند چه وقت دارید دروغ میگویید.
گلابتون بانو
اگر کسی واقعاً بخواهد پیدایتان کند، همیشه راهی پیدا میکند.
Lisa
اگه زندانی باشی و اونی که ازت بدش میآد یکی از افسرهای زندان باشه، اونوقت وضعت خرابه. اون این قدرت رو داره که زندگیم رو جهنم کنه.
فرفری موی غزلساز
معمولاً هرچه زمان بیشتری بگذرد، احتمال پیدا شدن فرد گمشده، آنهم زنده و سالم، کمتر میشود.
فرفری موی غزلساز
او از من متنفر نیست. و این شروع خوبی است. دوستیها گاهی حتی بر پایههایی کمتر از این هم دوباره ساخته شدهاند.
🍁🍂دخترFaEzEhپائیز🍂🍁
حجم
۲۶۰٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۷۶ صفحه
حجم
۲۶۰٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۷۶ صفحه
قیمت:
۱۲۰,۰۰۰
تومان