جملات زیبای کتاب زندانی | طاقچه
تصویر جلد کتاب زندانی
off
٪۷۰

کتاب زندانی

نوع کتاب
۳.۶(از ۱۶۷ امتیاز)
انتشارات: 
نشر نون
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
آوا~
۳۲
گاهی آدم‌ها دقیقاً همان کاری را می‌کنند که از آن‌ها انتظار داری، اما بااین‌حال بازهم ناامیدت می‌کنند.
eloohii
۲۳
مشکل بزرگ‌ترِ بزرگ شدن بچه‌ها همین است: خیلی خوب می‌فهمند چه وقت دارید دروغ می‌گویید.
راضیـه🌱
۱۶
اگر کسی واقعاً بخواهد پیدایتان کند، همیشه راهی پیدا می‌کند.
Lilith
۱۵
می‌خندم و می‌گویم: «خوشحالم که یکی از ما توی آموزش ریاضی به بچه‌های ده‌ساله استعداد داره.» می‌گوید: «حس بدی نداشته باش. به‌جاش تو خوشگلی.»
زیلانـ
۱۱
هرچی باشه، من برای مادرم هر کاری می‌کنم.
Lisa
۱۰
واقعاً نمی‌فهمم چطور ممکن است آدم کسی را این‌قدر دوست داشته باشد و درعین‌حال مدام دلت بخواهد خفه‌اش کند.
فرفری موی غزل‌ساز
۷
گاهی آدم‌ها دقیقاً همان کاری را می‌کنند که از آن‌ها انتظار داری، اما بااین‌حال بازهم ناامیدت می‌کنند.
فرفری موی غزل‌ساز
۶
بدترین چیز دربارۀ بازگشت به شهری که در آن بزرگ شده‌ام همین است: گاهی آدم‌ها هنوز مرا می‌شناسند.
hmid10
۵
گلوله به سینه‌اش خورده است. رنگ از صورتش پریده و زندگی‌اش همچون رودی کوچک به بیرون می‌ریزد و دایره‌ای سرخ را روی برف‌های اطرافش شکل می‌دهد.
آوا~
۵
و اما مشکل بزرگ‌ترِ بزرگ شدن بچه‌ها همین است: خیلی خوب می‌فهمند چه وقت دارید دروغ می‌گویید.
mahsaSh-u2b
۵
او عاشق گفتنِ «دوستت دارم» است و من هم نمی‌توانم انکار کنم که از شنیدنش لذت می‌برم.
mahsaSh-u2b
۴
وقتی به این فکر می‌کنم که روزی پسرم آن‌قدر بزرگ می‌شود که دیگر دیدن کلوچه این‌قدر هیجان‌زده‌اش نمی‌کند، واقعاً دلم می‌گیرد. راستش را بخواهید، خودم هم هنوز کمی برای کلوچه ذوق دارم
Lilith
۳
بهت‌زده می‌پرسم: «شما از کجا می‌دونین؟!» سلاح را به‌سمتم تکان می‌دهد. «می‌دونم، چون من چلسی رو با چاقو زدم.» تمام بدنم از حیرت بی‌حس می‌شود. چی؟!
Lilith
۳
دارم می‌میرم. گردن‌بند دانه‌برفی عزیزم، همان که در هفت سال گذشته هر روز به گردنم انداخته‌ام، راه نفسم را بسته است. انگشتانی قوی آن را محکم می‌کشند و درحالی‌که برای هوا تقلا می‌کنم، نایم را می‌فشارند. سعی می‌کنم کلماتی را ادا کنم، اما نفسی برای گفتنش ندارم. «خواهش می‌کنم...» او مرا خواهد کشت. تیم می‌خواهد مرا با گردن‌بندی خفه کند که خودش برای تولد ده‌سالگی‌ام خریده. چه طنز تلخی. اما بعد بویی را در هوا حس می‌کنم: عطری آشنا که از همین مرد به مشامم می‌رسد.
راضیـه🌱
۳
گاهی آدم‌ها دقیقاً همان کاری را می‌کنند که از آن‌ها انتظار داری، اما بااین‌حال بازهم ناامیدت می‌کنند.
🍁🍂دخترFaEzEhپائیز🍂🍁
۳
او از من متنفر نیست. و این شروع خوبی است. دوستی‌ها گاهی حتی بر پایه‌هایی کمتر از این هم دوباره ساخته شده‌اند.
آوا~
۳
یکی از مشکلات بزرگ شدن بچه‌ها این است که خوب می‌دانند چیزهایی هست که نمی‌توانی قولشان را بدهی.
eloohii
۲
تنها کسی که در این اطراف حضور دارد نگهبانی است که او را کمی می‌شناسم و بیرون در نشسته و مشغول خواندن یک رمان قطور است. وقتی وارد می‌شوم، سری رو به من تکان می‌دهد و بعد دوباره سراغ کتابش برمی‌گردد. نگاهی به جلد کتاب می‌اندازم: موبی دیک.
Lilith
۲
«مامان، چند تا اجازه دارم بخورم؟» می‌گویم: «اِم، یکی...» با ناامیدی می‌گوید: «یکی؟ همین؟» «باشه... دو تا، فکر کنم.» «ولی اگه کوچیک باشن، چی؟» اوه خدای من. اگر همین حالا از اینجا برود، اجازه می‌دهم کل جعبه را بخورد. می‌گویم: «اگه کوچیک بودن، سه تا بخور.» «هورا!»
Lilith
۲
انگشت آقای فنینگ شکسته است.
Lilith
۲
«تو کل اون مدت بیرون تنها بودی. شاید کار تو بوده! از پنجره پریدی تو و وقتی ما پایین بودیم، اون رو کشتی!» «بی‌خیال بابا! اینجا طبقۀ دومه! مگه من مرد عنکبوتی‌ام؟»
دختر کتابدوست
۲
قرار است از بیمارانم دفاع کنم، زیرا آن‌ها هم انسان‌اند و برخلاف چیزی که دوروتی فکر می‌کند، شایستۀ آن هستند که با احترام با آن‌ها رفتار شود.
N.N
۲
درد او را طوری احساس می‌کنم که انگار درد خودم است.
کتابی که سرنوشت او محکوم به طاقچه است
۲
گاهی آدم‌ها دقیقاً همان کاری را می‌کنند که از آن‌ها انتظار داری، اما بااین‌حال بازهم ناامیدت می‌کنند.
کتابی که سرنوشت او محکوم به طاقچه است
۲
من برای مادرم هر کاری می‌کنم.
Lilith
۱
می‌گویم: «جاش، خواهش می‌کنم گریه نکن.» «تو خودت هم داری گریه می‌کنی.»
x
۱
گاهی آدم‌ها دقیقاً همان کاری را می‌کنند که از آن‌ها انتظار داری، اما بااین‌حال بازهم ناامیدت می‌کنند.
فرفری موی غزل‌ساز
۱
شنیده‌ام وقتی وارد زندان شوی، بیرون آمدن از آن سخت است. شاید این موضوع برای کارکنانش هم صدق کند.
mahsaSh-u2b
۱
و برای اولین بار در ده سال گذشته، بخشی از وجودم فکر می‌کند شاید راست گفته باشد.
کتابی که سرنوشت او محکوم به طاقچه است
۱
مادرم همیشه می‌گفت: «پسرها بی‌دلیل هیچ کاری برات نمی‌کنن. اون‌ها همیشه ازت یه چیزی می‌خوان.»