کتاب نوازنده نابینا ولادیمیر کارالنکو + دانلود نمونه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب نوازنده نابینا

کتاب نوازنده نابینا

معرفی کتاب نوازنده نابینا

کتاب نوازنده نابینا نوشتهٔ ولادیمیر کارالنکو و ترجمهٔ جهانگیر افکاری است. انتشارات علمی و فرهنگی این رمان معاصر اوکراینی را روانهٔ بازار کرده است.

درباره کتاب نوازنده نابینا

کتاب نوازنده نابینا حاوی یک رمان معاصر و اوکراینی و از معروف‌ترین آثار ادبی قرن ۱۹ میلادی به شمار می‌آید. در این رمان سخن از رنج‌های روانی و یک کور مادرزاد می‌رود که رفته‌رفته با دنیای خارج آشنایی پیدا می‌کند و بدان انس می‌گیرد. در این رمان یک نوازنده با کورانی دوره‌گرد و مسافر می‌گردد، با آنان همدردی می‌کند و بر خودخواهی و تندخویی درون چیره می‌شود. او تنها هنگامی می‌تواند آواز طبیعت، آهنگ قلب و نوای ملتش را بسان هنروری بزرگ با کلیدهای پیانو بیان کند که باطن خود را از کین و بدخواهی و خودپرستی بزداید. در این رمان، ولادیمیر کارالنکو تنها یک نویسنده نیست؛ تا حد یک روان‌شناس کاردان پیش رفته است؛ نقاشی است که سایه‌روشن‌ها و رنگ‌آمیزی‌های روح و طبیعت را استادانه و شاعرانه بیان می‌کند و موسیقی‌دانی است که برای او نتْ پایهٔ رنگ‌ها و احساس‌ها است. کارالنکو در تحلیل و توصیف آهنگ و ارزش ترانه‌های ملی به اندازه‌ای موشکافی به کار می‌برد، که گفته شده برای ما خوانندگان ایرانی که قرن‌ها دستمان از موسیقی علمی کوتاه بوده و به تجزیهٔ صداها و دقت در معنای آن‌ها اعتنا نداشته‌ایم، همچون درس‌نامه و راهنما خواهد بود.

خواندن کتاب نوازنده نابینا را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به دوستداران ادبیات داستانی معاصر اوکراین و قالب رمان پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب نوازنده نابینا

«به‌شدت تاریکی پیرامونش را احساس می‌کرد. می‌شناختش، و پهنهٔ آن را با همهٔ هیمنه‌اش در ماورای خویش احساس می‌کرد. نزدیکش می‌آمد، او در عالم خیال بغلش می‌زد، گویی می‌خواست با آن گلاویز شود. به محض این برخورد بلند شد. می‌خواست در برابر آن اقیانوس تیره و تار فرزندش را محافظت کند. تا وقتی که پزشک سرگرم آماده کردن اسباب‌هایش بود، پتر دچار همین حالت بود. پیش‌تر، که بچه هنوز متولد نشده بود، باز هم نگران بود، منتها تا این زمان روزنه‌های امید در جانش باقی بود. امروز دلواپسی و پریشانی وحشتناکش به آخرین حد رسید، از پا درش می‌آورد، و اعصابش را که به‌شدت کوفته شده بود، فرا می‌گرفت و امیدی که در گوشه‌های دل نهان داشت، رو به فنا می‌گذاشت... که جملهٔ کوتاهِ «بچه خوب خوب می‌بیند...» دل و جانش را یکسره دگرگون کرد. ترس از میان برخاست و امید به یقین پیوست و روان نابینا بلندی گرفت. این تحولی رسا و نوری بود که آذرخش‌وار در ظلمات جانش سر زد. چنان احساس کرد که سخنان پزشک اثری اخگرآسا در ذهنش باقی نهاد. در جایی از وجودش شراره‌ای زد و ژرفنای مرموز پیکرش را روشن کرد... درونش پاک به ارتعاش افتاد و خود نیز چون زهی کشیده به لرزش آمد.

پشت آن آذرخش، ناگهان برابر دیدگانش، که حتی پیش از دنیا آمدن سیاه شده بود، سایه‌های شگرفی نمودار گشت. هیچ سر در نمی‌آورد که نور است یا صدا. شاید این‌ها، که به‌سان روشنایی جان می‌گرفت، شکل می‌یافت، و به جنبش درمی‌آمد، بیشتر صوت بود. به مانند گنبد آسمان می‌درخشید، همچون خورشید درخشان در گردون اثیری می‌گشت، چون استپ سبز زمزمه و پچ‌پچ می‌کرد و به‌سان شاخ و برگ درختان آلش تاب می‌خورد.

این همان نخستین لحظه و تنها آثار درهم این لحظه بود که در خاطرش نقش بست. سپس باقی را به‌کلی فراموش کرد. ولی پیوسته نظرش آن بود که در این لحظه توانسته است ببیند.

آنچه را دیده بود، چگونه دیده بود؟ و اگر هم به‌راستی دیده بود، معلوم نبود چه بود. همه خاطر جمعش می‌کردند که چنین چیزی امکان ندارد، ولی او اصرار و تأیید می‌کرد که آسمان و زمین، مادر، زن خود و دایی ماکسیم را دیده است.

تا چند ثانیه، با سر بالاگرفته و چهرهٔ پرفروغ، بدون حرکت باقی ماند. چنان تأثیر عجیبی بر جای نهاد که همگی به سوی او برگشتند و سکوت کردند. انگار مردی که در میان اتاق است، به هیچ‌رو همان کسی نیست که سال‌ها می‌شناختندش، بلکه بیگانه‌ای است ناشناس. پتر پیشین در میان رازی که پاک دگرگونش می‌ساخت، ناپدید شده بود.

او تا چند لحظهٔ زودگذر با این راز دمساز بود... تنها چیزی که از آن بر جای ماند، احساس خرسندی و اطمینان عجیبی بود که در آن لحظه توانسته است ببیند.

به‌راستی، مگر چنین چیزی شدنی است؟»

نظرات کاربران

iman.gity
۱۴۰۳/۰۳/۰۸

حقا که این کتاب در عمق روح و وجودم نفوذ کرد. از بلندی احساسات سرخوشانه تا قعر ناامیدی و از خود بیزاری مرا همراه کرد. قطعا میتوانم بگویم ازین نثر روان و برازنده میشود درس های عمیقی گرفت... جانی هر چند اسیر اگر

- بیشتر
کمیل
۱۴۰۳/۰۸/۰۳

یکی از بهترین رمان هایی بود که خوندم و بسیار برام تعجب آوره که چرا اونقدری که باید به این کتاب توجه نشده !! متنی روان و ترجمه خوبی داره. در ادامه به نکاتی که برداشت کردم و حس کردم نویسنده

- بیشتر
zizi
۱۴۰۴/۱۰/۲۸

دوست داشتمش

مونی🦦✨
۱۴۰۳/۱۲/۲۹

نوازنده نابینا از کتابای زیبای به شدت آندررتیده این اثر داستان زیبا و پرمفهوم و دل انگیزی داره ، توصیفات کتاب و فضاسازی به خصوص توصیف طبیعت واقعا ماهرانه ست همچنین ترجمه ی بسیار دلچسبی داره که قشنگی داستان رو

- بیشتر
Fateme.j
۱۴۰۳/۰۹/۱۹

زیبا و عمیق بود؛ با توصیفات قوی و شخصیت پردازی جذاب و دوست داشتنی! خوندنش باعث شد بتونم از نگاه یه شخص نابینا زندگی رو ببینم و درک کنم و باعث تعجبه ‌که چرا این کتاب، تا این حد ناشناخته ست؛ اونم

- بیشتر

بریده‌هایی از کتاب

‫بی‌شک قلب مادر گواهی می‌داد که همپای بچه، سرنوشتی سرشته به سیاه‌بختی بی‌پایان زاده و بر سر گهواره آویخته است تا این زندگی نو را تا گور دنبال کند. ‫شاید این جز اثر هذیان چیز دیگری نبود. به هر حال، بچه نابینا به دنیا آمده بود.
حمیدرضا خاکی
فکر زد و خورد را کنار می‌گذارد. پای راستش را از بیخ بریده بودند و ناچار بود با چوب زیر بغل حرکت کند. از سوی دیگر، بازوی چپش چنان آسیب دیده بود که با آن می‌توانست کم و بیش بر عصایی تکیه دهد و بس. به طورکلی، مردی باوقارتر و آرام از آب درآمد؛ منتها گاه‌گاه، با نیش زبان زخم‌هایی می‌زد که کم از تیزی شمشیر سابقش نداشت.
حمیدرضا خاکی
همه برای آدم‌های غریبه خوفناک بود و به جز اهل خانه کسی نبود که بداند در این تن ناقص قلبی شریف و گدازان در تپش است و در آن سر بزرگ چهارگوش پوشیده از موی زبر و سیخ، فکری خستگی‌ناپذیر مشغول کار است.
حمیدرضا خاکی
جنگاور علیل در این اندیشه بود که زندگی عبارت از پیکار بی‌امان و خالی از شفقتی است که در آن برای معلولان جایی نیست. وی در این اندیشه بود که برای همیشه از صف رزم‌آوران بیرون رانده شده و در این جهان تکیهٔ زیادی است؛ چراکه زندگی این شهسوار را از اسب به زیر کشیده و خاکمال کرده است. ‫آیا به‌راستی ارزش دارد که انسان خود را همچون کرم له‌شده‌ای به روی زمین بکشاند؟ آیا برای او شایسته است که خود را به رکاب زندگی که در راه پیروزمند خویش به پیش می‌تازد بچسباند و دریوزه‌وار از آن چشم شفقتی داشته باشد؟
حمیدرضا خاکی
دنیای درخشان، پرجنب‌وجوش و صدادار اطرافش بیشتر به شکل صوت‌ها به کلهٔ کوچکش راه می‌یافت و تجسماتش درست از روی این شکل‌ها قالب‌گیری می‌شدند. دقت خاصی که به صداها داشت به چهره‌اش شکل می‌داد. فک پایین کمی روی گردن دراز و باریکش کشیده می‌شد. ابروانش جنبش غیرعادی پیدا می‌کرد و چشم‌های زیبا و نابینا به قیافه‌اش حالتی رنجور و دل‌آزار می‌داد.
حمیدرضا خاکی
دایی ماکسیم با خود می‌گفت: «به یقین موسیقی نیرویی معجزه‌آساست که کلید فتح دل‌ها را به دست می‌دهد. او، همین کور، شاید صدها خانم و صدها جوان تازه‌باز۹ را به سوی خود بکشاند، برایشان از والس‌ها و نکتورن۱۰های خود بنوازد ــ ناگفته نماند که معلومات موسیقی دایی ماکسیم از حد این والس‌ها و نکتورن‌ها زیاد فاصله نداشت ــ و بسا که ایشان، چشم‌های خود را با دستمال‌های تور خشک کنند. بر شیطان لعنت! من برای او آرزوی دیگری داشتم. اما چه می‌توان کرد؟ پسر بیچاره کور است، بگذار هرچه از دستش برآید در زندگی بکند. شاید هم اگر آوازه‌خوان شود بهتر باشد؟ آواز تنها با گوش‌هایی که جسته و گریخته دچار رقت می‌شوند سخن نمی‌گوید. به چهره‌ها جان می‌بخشد، اندیشه را در خود و مردانگی را در دل بیدار می‌کند.»
حمیدرضا خاکی
کور با دقت و شوق وافری به این قصه‌ها گوش می‌داد، ولی بسیار به‌ندرت می‌خندید. معلوم می‌شد که بخش بزرگی از ظرافت کلام زنده دستگیرش نمی‌شود و این مایهٔ شگفتی نبود؛ نه می‌توانست رخشندگی شیطنت‌بار چشمان گوینده را ببیند، نه چروک‌هایی را که در اثر خنده عمیق‌تر شده بود، و نه تکان‌های خنده‌آور سبیل‌های آویخته و درازش را.
حمیدرضا خاکی
گفته شده است که «چشم آیینهٔ جان است»، شاید اگر آن را به دریچه‌ای تشبیه می‌کردند که آثار یک دنیای روشن، درخشنده و رنگارنگ را به درون جان و خرد راه می‌دهد، درست‌تر بود. که می‌تواند بگوید چقدر از جان و خرد ما به احساس بینایی بستگی دارد؟
حمیدرضا خاکی

حجم

۱۸۲٫۷ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۴

تعداد صفحه‌ها

۲۵۲ صفحه

حجم

۱۸۲٫۷ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۴

تعداد صفحه‌ها

۲۵۲ صفحه

قیمت:
۴۶,۰۰۰
تومان